تجربه سزارین ‌پارت هفت###
تا ساعت دوازده مامانم اینا امدن!گفته بودم با خانواده شوهرم حرف نمیزنم ،ی دفعه یکی با لباس ازمایشگاه امد گفت سلام!گفتم سلام گفت نشناختی ؟؟؟؟؟من فلانی ام 😑دختر دایی شوهرم !تا جایی ک یادمه معماری میخوند چطوری توی پذیرش ازمایشگاه رفته خدا میدونه !دست اخر فهمیدیم مادرشوهرم فرستاده ببینه راسته زایمان کردم یا نه؟برگشته بهم میگه بچت پسره اره؟درصورتی ک من هیچی نکفته بودم گفت از روی اسم هایی ک ازمایش دادن فهمیدم گفتم اره ارواح ننت البته تو دلم خلاصه رفت گم شد😡اتاق خصوصیمون حاضر شد رفتیم عکس اینا اونجام گرفتیم،قرار بود شوهرم بمونه ک مامانم موند ،خداروشکر من همون اتاق معمولی ک بودم پاشدم نشستم،توی این اتاق خصوصی ساعت ۸ سوندم کشیدن،گفتن باید راه بری غذا بخوری،البته گفته بودن از ساعت ۵ عصر میتونی بخوری،من یواشکی هم نهار خوردم هم شیرینی هم کمپوت گلابی ،باعث شد ساعت ۵ عصر شکمم کار کنه گلاب ب روتون سوندم بکشن

تصویر
۷ پاسخ

ااای جانم قدمش پرازخیروبرکت باشه براتون الهی همیشه صدای خنده های گل پسرتون رو بشنوید و. ببینید
عشقتون پایدار

🩵🩵🩵🩵🩵🩵

دستای پسری از دوتاتون خوشگلتره😍😅

وای خداا🥹
منم ازین عکسا میخوام

🫠❤️❤️❤️

یعنی چی که مادر شوهرت باور نمیکرد.حتما چیزی شده که باور نمیکرده.وگرنه چ دلیلی داره

فداتم مهربونم

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت سوم تجربه سزارین✍️✍️✍️✍️
خلاصه منم می‌دیم دردام داره بیشتر بیشتر میشه از بیست دقیقه ب رب دقیقه می‌رسید ترس عم کل وجودم برداشته بود ک پام یخ میشد ..دیگ دیدم ساعت ۵ بعد ظهر دل کمرم زود ب زود میگیره ول می‌کنه ب شوهرم گفتم دست نگه دار ب دکتر پول نده ک من دردام بیشتر شد ب صب ساعت ۸ نمی‌رسم دکتر عمل کنه ...شوهرم گفت ی لحظه واستا با دکتر صبحت کنم ببینم امشب عمل میکنع بعدم برم بیمارستان اونجام یکی ببینم ک همین امشب عمل کنه ..هی ساعت نگاه میکردم هم دردام بیشتر میشود ک از ترس ک بیشتر نشه رو مبل تکون نمی‌خورم .شوهرم زنگ زد گفت من با بیمارستان صبحت کردم با هزار بدبختی ک امشب عملت کن دکتر هم تا ساعت ۹ شب مریضاشو ببینه میاد ساعت ۱۰ عمل کنه ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۷ نیم گفتم یا خدا خودت کمکم کن از این بیشتر دردام نشع تا ساعت ۹ اینا طاقت بیارم ساعت هم دیر می‌گذشت ..ساعت ۸ نیم اینا بود ک شوهرم آمد ک میرم پیش دکتر نامه بگیرم ..از این ورم با خودم میگفتم این همه پول دادیم ب دکتر ب عمل هم نرسم از این ورم درد داشتم دعا دعا میکردم زایمان طبیعی نکنم دیگ ساعت ۸ نیم ک دردام بیشتر شود منم با شوهرم رفتم ک دکتر منو ببینه سریع نامه بده دردام هر ۵ دقیقه سوده بود بچه ام پایین آمده بود نمتونستم راه برم دیگ نامه گرفتیم رفتیم بیمارستانا اونجا هم ماما می‌گفت دلیل سزازینت چی مونده بودم چی بگم گفنم خونریزی شدید دارم جفتم جلو ک گفت لباستو بدع پایین نگاه کنم ک دید خشک شورتم دیگ با پارتی ریس بیمارستان آشنا بود نامه گرفتیم رفتیم زایشگاه منم آشنای نداشتم عجیب بود برام زایشگاه....
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین✍️✍️✍️
خلاصه من شبش خونه داییم دعوت بودم پایین دلم می‌گرفت ول میکرد ی لحظه ک نمی‌تونستم بشینم از این ور هم ب کسی نمیگفتم آخ یک هفته ک ماه دردی داشتم همه باز فک میکردن ماه دردی بعدم دردام می‌دیدم منظم نیس میگفتم چرا بگم آمدم خونه ساعت دو شب باز دیدم عجیب پایین دلم میگیره ول می‌کنه ازم ترشح قهوه‌ایی هم میاد مامانم شوهرم بیدار نکردم گفتم بزارم خب معلوم بشه بعد بیدار کنم تا ساعت ۸ صبح ک من راه میرفتم منتظر بودم بیشتر شه دیدم نع کم قابل تحمل از اون ورم خابم داشت از اون ورم مترسیدم بخابم دیگ گفتم ولش خابیدم تا ساعت ۲ ظهر ساعت ۲ ک بیدار شدم باز دیدم درد دارم ب مامانم گفتم . مامانم گفت طبیعی دردات تا بیشتر بشه معلوم بشع .شوهرم از سرکار آمد بهش گفتم من درد دارم فک کنم زایمانم نزدیک چکار کنم سزارین کنم یا نه .شوهرم میدید من مترسم گفت تو بخواهی من همین الان میرم دکتر پول میدم تا سزارین کنه بچه بردار دارع ...تو دلم سزارین دوست داشتم ولی باز دو دل بودم ک یهویی دیدم عجیب پایین دلم با کمرم گرفت با ی ترشح قهوه‌ایی خونی آمد ترس تموم وجودم برداشت گفتم امشب زایمان میکنم رفتم شوهرم بیدار کردم و دستمال خونی بهش نشون دادم .شوهرم میخاست ساعت ۷ بعد ظهر بره پیش دکترم ولی موقع ک دید درد دارم از خون میاد دیگ سریع رفت کارای روند بیمارستان کنه ..اینم بگم اصلن از قبل آمادگی نداشتیم و بیمارستان دولتی هم سزارین اختیاری نمی‌کرد باید خصوصی میرفتم دیگ شوهرم از ساعت ۳ ظهر اون ببین با پارتی اینا بیمارستان اوکی کرد.....
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت(۲) زایمان سزارین



چون ازمایشم دیر آماد شد دکتر بی هوشی رفته بود ک تایید کنه اینارو رفتم بخش بستری گفت پس برد فردا صب زود بیااا ساعت ۱۰ بود ی تیکه جوجه خوردم ک باید ناشتا می بودم منم با کلی استرس ذوق شوهرمم آنقدر ذوق داشت هیچ کدوممون خابمون نبرده فقط ۲ ساعت خوابیدیم ساعت ۶ بیدار شدیم با کلی باررر راه افتادیم سمت بیمارستان رفتیم بخش بستری کاراشو کردیم کلی امضا دادیم گفت برو ساعت۲ بیا بستری شوووو ای خدااااا من با کلی بار اون هیچی من گشنم بودددد خیلی بد دیشب ساعت ۱۰ شام خورده بودما شوهرم کلی حرص خورد بلخره برگشتیم خونه ساعت ۱۰ بود رسیدیم خونمون مگه دیگ ساعت میگذره شوهرم گرفت خابید باز ولی من ن هم ترسیده بودم هم ذوق داشتم ساعت ۱ شد راه افتادیم باز😂😂
رفتیم بخش بستری دست زدن
رفتم بخش زایمان اونجا هم باز کلی امضا گرفتن از من هم شوهرم ب شوهرم گفتن برو ساک بخر بیار دکتر تو اتاق عمل منتظرههههه ی نگاهی مظلومانیه ب شوهرم نگاه کردم بغض گرفته بوددددد ی جوری بودم منو بردن اتاقم سرم اینا وصل کردن هم اتاقی هام ۳ نفر مریض ۳ نفر همراه بودن ک ۱ نفرشون بچش تو دستگاه بود بنده خدا یکیشم ک مثل من نوبت سزارین داشت منتظر بود ولی اصلا استرس نداشت
من داشتم گریه میکردم زنگ زده بودم ب مادر بزرگممم😂😂 همراه ها اومدن دلداریم دادن


فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان فندوق کوشولو🩵 مامان فندوق کوشولو🩵 ۱ ماهگی
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان آیدا مامان آیدا ۶ ماهگی
تجربه من از سزارین..
شب شنبه دو هفته پیش ساعت یازده نیم دلدرد و کمر درد پریودی گرفتم ولی شدید نبود ساعت دو و نیم شد ک شدیدتر شد شوهرمو ک بیدار کردم چون ماشین نداشتیم به مامانش زنگ زدیم مادر شوهرم قدیما ماما بوده..بهم گفت درداتو تو خونه بکشی بهتره تا هفت صبر کن هفت که میرم سرکار میام میبرمت بیمارستان خلاصه دردام تا ساعت شش قابل تحمل بود دیگه طاقت نیاوردم مادرشوهرم اومد دنبالم رفتیم بیمارستان نوار قلب ک گرفتن خوب بود معاینه کردن دو سانت بودم به دکترم زنگ زدن گفت تا ساعت هفت و نیم فقط پیاده روی کنه هفت و نیم بیاد مطب..خلاصه هفت و نیم ک رفتم دکتر گفت هنوز دو سانتی میتونی بستری بشی میتونی خونه هم بری دردات ک شدید شد بیای انقدر اون لحظه درد داشتم ک هیچی نفهمیدم فقط گفتم بستریم کنید تا پرونده باز کردم ساعت هشت شد..آمپول فشار بهم زدن دردام کم کم داشت شدید و شدید تر میشد..دکترم ساعت دوازده ک اومد گفت سه سانت شدی تا میتونی ورزش کن..ماماهای بیمارستان که نگم یکی از یکی ع.ن اخلاق تر یچی میگفتی بهت میگفتن یکی تو ک حامله نشدی و زاییدی هم ماها زاییدیم اینقدر ادا اصول داری.‌خلاصه همینجوری میومدن معاینه میکردن مردم و زنده شدم دکترم ک میومد برا معاینه جیغ میزدم خودمو سفت میکردم..ساعت دو شد ک کیسه ابمو ترکوندن و بهم گفتن برو رو توپ ورزش کن انقدر اون لحظه درد داشتم ک فقط مشت به در و دیوار مزدم ماماها همه صداشون رفته بود بالا و دعوام میکردن دکترم ک اومد گریه میکردم میگفتم فقط منو ببر سزارین کن بخدا طاقت ندارم کاش میمردم من اصن این بچه رو نمیخام..دکترم برا بار آخر ک اومد معاینه کرد نذاشتم جیغ زدم و دستشو پس زدم اونم اعصبانی شد به ماما شیفت گفت لباس بیار بره اتاق عمل..
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد