زدم پای گندمو سوزندم
منه مادر
زدم پای بچمو سوزوندم
من مادر نیستم حیوانم
سخت ترین روز زندگیم گذشت من توی ۹ ساعت دچار افسردگی شدم
یه مادر بخاطر استرس و عجله ای که درون خودش بود بچشو سوزوند
باورم نمیشه از خودم…
یه مامانننن یه مادددددر نسل امروز که ادعای مادری و بردیش میشه زد بچشو سوزوندددد خیلی عمدی و از قصدددد
بخاطر اینکه لباسای همسرم و اتو کنم و تحویلش بدم بچمو‌ سوزوندم
گندم خیلی بازیگوشو کنجکاوه و دنبال تجربه اس فقط
بخاطر کنجکاوی میخواست نوک انگشتشو به اتو بزنه و من خواستم نسوزه بخدا خواستم نسوزه
بخار اتو رو زدم سمتش بترسه بره
حواسم نبود بخارش رو درجه آخره
بخار اتو زد به زانوش و زانوش سوخت……..
اخههههه بترسه ولی نسوزه مگه ممکنه؟! خودم خودمو بردم زیر سوال!!!
من آدمم؟ بخدا باورم نمیشه از خودم
نیتم سوختن نبود ولی یک لحظه غفلت
خب من ۱ ساعت وقت داشتم اصلا با لباس چروک بره کن فیکون میشه؟
تا الان نتونستم گریه کنم از شدت عصبانیت از دست خودم!
من لایق نیستم مننننن مادر بدی ام من مادر نیستم😭😭😭

تصویر
۱۲ پاسخ

فاطمه فقط میگم بیا بغلللللم که آروم شی..
قربونت برم که بخاطر همه استرس هایی که داشتی روانت بهم ریخته..
وگرنه من میشناسمت که چه مادر دلسوزی هستی.
کار ما مادرا خیلی سخخخخخخته تو این زمونه بد
.💖
الآنم نگران نباش فقط تجربه ای نداشتی ..
فقط دیگه پیش خودش یا پیش کسی بازگو نکن..

خودتو اذیت نکن عذاب نده، اتفاقه دیگه، قصدت که این نبوده واقعا، یکم اروم باش و تا میتونی نوازشش کن یکم هم پاراکید بده بخوره

آخه ی عزیزم پماد بزن بهش

تاحالا ندیدمش
تو چشاشم نگا نکردم ولی دلت نگیره ها فاطمه اشکم ریخت برا گندم برا سوختنش
بمیرم برا مظلومیت بچه هامون
از طرفیم حق داری یه لحظه فکرت کار نکنه حق داری گاهی عجله مخت رو تعطیل کنه منم اونجوری میشم گاهی بعدم پشیمون میشم
خودتو نباز مادریم دیگه گاهی خسته میشیم میبریم از همه چیز به خودمون که میایم میبینیم تنها چیز بارزش برامون بچمونه.منم اینکارو کردم چند بار ولی بخارشو رو هوا زدم که ببینه بترسه
از تو چه پنهون یبار من بچگیم دروغ گفتم مامانم دستمو داغ کرد هنوزم یادم میفته میسوزه انگار
برا همون یاد خودم افتادم و برا گندم اشکم ریخت انشالله خدا برا گندم حفظتون کنه و همیشه کنارش باشی عزیزم
ما با این تلنگر ها پوستمون کلفت میشه و بچه بزرگ میکنیم عیب نداره عمدی نبود نگو عمدی سوزوندم

عزیزم اینجوری نگو هممون اشتباه میکنیم ولی بزار یه چیزی بگم بچه رو از قصد از هیچی نترسون هیچی چون ترسو بار میاد فقط بهش توضیح بده که خطرناکه و جیزززه نباید بهش دست بزنی بجای ترسوندن بچه خودت دستتو بزن اتوووو بگووو آخ جیز شدم و...من مهتا رو از یه مردی که تو تلویزیون بود ترسوندم چون خودش میترسید ازش باید میگفتم عمو خوبه ترسناک نیست قشنگه و فلان بجاش ترسوندم الان هر مرد ریش داری میبینه گریه و داد که عمووو خوخو

عزیزممممممم نزن این حرفارو
هیچ مادری دلش نمیخاد یه تار مو از سر بچش کم بشه چ مادر خوب باشه چ بد
ما مامانا همهههه کارارو وظیفه ی خودمون میدونیم و اینجوری خودمونو عذاب میدیم
غصه نخور عزیزم کاریه ک شده پماد آلفا بزن روش انشالله م زود خوب میشه

هروقت هرجایی سوخت همون لحظه فقط سفیده تخم مرغ بزن سوزشش میفته ورم نمیکنه تاول نمیزنه جاش نمیمونه روغن داغ ازروگازبرگست روپاخواهرم همون جا سفیده زدم همه میگفتن وای بایدبره بیمارستان روغن خیلی داغ بوده پوستش بلندمیشه اما۵دیقه بعدسوزشش افتاد یدونه تاول کوچولوهم نزد اصلا انگاراب ریخته روپاش
پسرمم سیخ کباب سرخ خوردصورتش سفیده زدم خوابش بردبیدارشداصلا انگاراتفاقی نیفتاده چون چندباربه چشم دیدم واقعا هیچی مثل سفیده تخم مرغ نیس

منم یک سالم بوده جیش میکردم ب خودم بعد مامانم قاشق رو داغ میکنه میزاره رو دستم هنوز جاش هس

تجربست دیگه....منم سر پسرم ک مدام میپرید رو پام چندباری جلوشو گرفتم گفتم ملمان جان میفتی اذیت میشی...دیدم گوش نمیده هولش داده بودم بچه دهنش میخوره ب پایه مبل و خون میاد...اخ چقدر عداب وجدان داشتم....

آلفا داری بزن

پماد آلفا بزن دیگه شده انقدر خودتو عذاب نده بجاش سعی کن دفعه دیگه خودتو کنترل کنی

چقدر اذیت شده بچه ام🥺
زود خوب میشه پسر منم چند وقت پیش عمیق سوخت ... دکتر پماد داد گفت هیچی دیگه نزن ‌... تقصیر باباش بود اونم

سوال های مرتبط

مامان sam مامان sam ۲ سالگی
زایمان پارت ۳

وقتی تو ای سیو به هوش اومدم بعد ۳ ساعت پرستارا اومدن بلند کردن منو البته حتی دستمم نگرفتن فقط کسایی که زایمان سزارین داشتن میدونن که چقدر راه رفتن اول وحشتناکه و درد داره من خودم درد زایمان طبیعی رو ۶ ساعت کشیدم درسته سخته خیلی ولی واقعا راه رفتن بعد سزارین همونقدر سخته
و من تنها بودم حتی اجازه ندادن همراه بیاد یادمه وقتی داشتم از شدت درد گریه می‌کردن نه مبتونیتم بشینم رو تخت نه راه برم
به هر طریقی بود نشستم تا اینکه بچمو بعد چند ساعت آوردن پیشم وای چه لحظه ای بود میترسیدم بغلش کنم میترسیپم شیر بدم بهش میگفتم اگر شیر بپره تو گلوش چی
اما خب چون من داروی بیهوش گرفتم اجازه ندادن شیر بدن بچمو بردن بالاخره اجازه دادن مامانم و شوهرم منو ببینن
فرداش دکتر اومدکه مرخصی کنه ولی خب تو جواب آزمایشم عفونت شدید خون دیده شده اونم به خاطر سهل انگاری ‌پرستارا که با کیسه آب پاره منو ۲۴ ساعت نگه داشتن
خلاصه مرخص شدم و بچم بعدش زردی گرفت وای نگم از حالم مه چقدر دلم می‌سوخت براش تو این وادی ها مادر بزرگ مادریم فوت کرد و مادرم مجبور شد ۱۰ روز بره تبریز و من موندم و ی بچه ۳ روزه همیشه میترسیدم از بچه کوچیک فک من حالا با این بچه تنها بودم شوهرم هم بچه داری بلد نبود ….الان که فک میکنم دوست دارم خودمم تشویق کنم چه مادر قوی بودم و هستم چقدر تنهایی کشیدم چه تو استراحت مطلقم چه تو دوران بعد زایمان
ولی خب من مادر م مادرا همیشه قوی آن امر هر وقت احساس کردید مادر بدی هستید یاد این بیفتید که شما ی موجود خیلی کوچولورو به اینجا رسوندید ❤️❤️