۳ماه تابستون وکلا شهرخودم بودم با دوتا دخترم شوهرم میرفت سرکار ومیومد بچه کوچیکمو کک نیش میزد همش بدنش میزد بیرون همش نق وگریه دختر بزرگمم اصلا غذا نمیخورد میگفت بدمزس چون واقعام بدغذاس برج ۴قبل مسافرت ۳۳ کیلو بود یه بچه ۱۲ساله الان که تازه ترازو رو از جعبه دراوردم دخترم شده ۳۲ونیم یعنی یک ماه داخل مهمانسرا بودم شوهرم هرچی غذای خوشمزه وکباب بود واسش گرفته تازه شده ۳۲ونیم معلوم نیس چقد وزن کم کرده تو ۳ماه که تازه شده این خلاصه مادرشوعر پدر شوهرم کرونا گرفتن یک ماهی شده والان بهترن ولی به همه بچه هاشون که ۶تا بودن زنگ زدن رفتن بجز شوهرم که اسباب کشی داشتیم از اهواز به اصفهان الان بهترن بچه هاشون امروز رفتن سرخونه زندگیشون‌همشونم غربتن بعد الان زنگ زدم میگن شوهرت نمیخواد بیاد 😐شوهرمم نمیره اصلا بدون ما اونجا...حالا خوبه چند روز پیشبهشون گفتم من نمیتونم بیام ومیترسم با دوبچه وایسم اونم طبقه ۴که اسانسور نداره که هیچ همسایه هم نداریم ...نمیفهمم فازشونو

۴ پاسخ

بگو ما جویایی احوال شما هستیم و خیلی دلمون میخاد ببینیمتون اما دخترم مدرسه میشع شرایط اینحوریه راه خیلی دوره انشالله یه فرصت پیدا کنیم حتما میایم

پدر مادر باید یکم بچهاشونو درک کنن فاز مادر شوهرارو نمیفهمم واقعا

حالاکه اینقدگیرن یه پنجشنبه جمعه برین یه سری بزنید اگه ماشین دارین

درخاست میدی عزیزم♥

سوال های مرتبط

مامان آرسام مامان آرسام ۱۶ ماهگی
مامان آوین مامان آوین ۱۷ ماهگی
مامانا کیا بچشون از یه طرف چه خانواده خودتتون چه خانواده شوهرتون نوه اول ؟
آوین نوه اوله پدر شوهرم دیونم کرده دلم میخواد خودم بزنم یه دم میگه گرمه یه دم میگه سردش میشه نمیزاره تبش بگیرم میگه گریه می‌کنه میرم خونشون نمیزاره جای ببرمش حتی برا رفتن خونه بابام باهاش مشکل دارم همش میگه نمیخوا بری همین جا بمون کلا خیلی اذیتم میکنن آوین یه عطسه میزنه دونفری با مادر شوهرم میگن سرما خورد خداروشکر میکنم ما ازشون دوریم والا من بدبخت میکردن منم اعصاب ندارم تو هم می‌پیچیدمشون این نه ماه من دیونه کردن هروقت شوهرم میگه بریم سری بزنیم من با استرس میرم هم نوه اول هم پدر شوهرم کلا دختر نداره
من تازه زایمان کرده بودم میومدن تو اتاق کنار بچه من بخیه هام می‌سوخت خودشون که میومدن هیچ برادر شوهرام و کل طایفه شوهرم میمومدن به مامانم گفتم توروخدا نزار من ببرن خونشون ولی دیگه مجبور شدم برم میخواستن براش قربونی کنن اونجا هر شب مهمونی بود منم تازه زایمان کرده بودم یه کوچولو اولی بود داشتم افسردگی می‌گرفتم من که اینقدر با شوهرم خوبم بهش میگفتم من طلاق بده من دیگه تحمل ندارم اونم می‌گفت باشه بزار آوین از آب گل در بیاد 🤣 بیشتر لجم می‌گرفت چون شیر خودمم به اوین میدادم دائم هرچی میگفتن بخور مادر شوهرم شبا پیش ما میخوابید آوین یه کم گریه میکرد میزد به من پاشو شیرش بده آق یاد اون روزا افتادم اعصابم خورد شد اگه میومدم خونه خودم پامشیدن میومدن سرم مجبور بودم اونجا بمونم 😐نه ماه گذشته ولی من هنوز قشنگ یادمه چقدر اذیت شدم اون چهل روز خیلی بد گذشت آوینم رفلاکس داشت الهی بمیرم به بچم همش صورتش جوش میزد بالا میآورد الآنم سرما خورده من کلا آدم مزخرف ترسو ایی هستم تا آوین خوب بشه من داغون میشم