خب من قرار بود تجربه زایمانم و بزارم براتون

اینم از تجربه سزارین :
اونایی که تو گهواره باهم دوست داریم کم و بیش میدونن من به خاطر اینکه فوبیای اتاق عمل داشتم انتخابم زایمان طبیعی بود
38 هفته و 6 روز دکترم معاینم کرد 2 سانت بودم
تا هفته بعدش یعنی 39 هفته و 6 روز دیگه چندباری هم دکترم و هم ماما همراهی که گرفته بودم معاینم کردن و با وجود اینکه ورزش و اینا میکردم دهانه رحمم رو 3 سانت گیر کرده بود و بیشتر نمیشد
دیگه اخرین روزی ام که رفتم چکاپ پیش دکترم گفت اونجوری که میخواستم بچه تو لگن نیومده
گفت میتونی بری بستری شی آمپول فشار بزنیم
ولی باز 50، 50 احتمالش هست که بتونی طبیعی زایمان کنی ( دور سر دخترمم از سونوی 30 هفته بهم گفته بودن رشدش 2 هفته جلوعه )
دیگه من در لحظه و تو همون مطب دکتر گفتم خانم دکتر دیگه من نمیکشم خسته شدم سزارینم کن😁اصلا انگار من نبودم اون لحظه اون حرف و زدم
به قدری روزای آخر هورمونام به هم ریخته بود که با وجود ترسی که از سزارین داشتم گفتم هر چه باد آباد
دکترمم گفت پس ساعت 5 برو بستری شو

۱۲ پاسخ

ای جانم مبارکتون باشه عزیزم 🧿💙
کجا با کدوم دکتر سزارین شدی ؟

عزیزم میشه بیای خصوصی

خداروشکر عزیزم
خیلی خوشحالم ک درد طبیعی رو نکشیدی

من باید برم لطفا اگه ادامشو گذاشتی کامنت بزار واسم ک بخونم ممنونم ❤️

بیهوش کامل میکنن یا بی حسی؟؟؟ بعد اون آمپولی ک تو کمر میزنن واقعا خیلی درد غیر قابل تحملی داره؟

بیهوشی بودی یا بیحسی؟

خخخخخب بقیششش

عزیزم منم ۲هفته دورسرش جلوتره دخترت ب دنیا اومد نرمال بود دور سرش؟ب بدنش میخوره؟

عزیززززم مبارک باشه
میشه بیای خصوصی کارتون دارم؟

ادامه 1 :

خلاصه تا ساعت 5 ما 3 ساعت وقت داشتیم
با مامانم و همسرم رفتیم خونه وسایل نینی و ساک بیمارستانش و گرفتیم
یه کم استراحت کردم و غذا هم که نمیتونستم چیزی بخورم چون ساعت 8 عملم بود و باید ناشتا میبودم
ساعت 4 و نیم به سمت بیمارستان راه افتادیم
تو اون لحظه اونقدری که فکر میکردم برای سزارین استرس میگیرم، استرس نداشتم و انگار خدا دلمو آروم کرده بود
خلاصه رفتیم بیمارستان همسرم کارای بستری و انجام داد و به من لباس بیمارستان دادن پوشیدم
از نینی nst گرفتن و من و بردن تو یه اتاقی بهم سرم و اینا زدن
ماما همراهمم که قرارداد داشتم باهاش چون از اتاق عمل میترسیدم گفتم تو اتاق عمل بیاد باهام
اون سرم اینا رو وصل کرد و گفت برای عمل باید بدنت فول مایعات باشه

خبببب....جالب شد

عزیزم میشه خصوصیتو چک کنی🥲

سوال های مرتبط

مامان 🩷👧🏻ronisa مامان 🩷👧🏻ronisa ۱۰ ماهگی
سلام مامانا من هم اومدم از تجربه ی زایمانم بگم من بعد عید رفتم مطب که دکتر برام سونوگرافی نوشت برای وزن تو سونو زده بود که آب دور جنین کم شد رفتم پیش دکتر گفت هر روز باید بری nstبدی تا بتونیم بورو تا سی و هشت هفته نگه داریم چون سی هفت هفته بودم بهم گفت اگر nstخوب نباشه باید فورا زایمان کنی من چون میخواستم طبیعی زایمان کنم معاینه هم کرد و گفت دو و نیم سانت بازی من اون روز رفتم nstدادم که خوب بود برای فرداش هم دوباره صبح رفتم دو بار گرفت که خوب نبود گفت برو آبمیوه بخور و راه برو دوباره بگیریم دوباره گرفتن که باز هم خوب نبود و به دکترم زنگ زدن که دکتر گفت اورژانسی ببرید اتاق عمل من سریع خودمو میرسونم از اون لحظه ی تماس تا اتاق عمل کلا ده دقیقه نکشید و بیهوشم کردن و رونیسا خانوم دنیا اومد من خیلی استرس داشتم و وقتی اتاق عمل و دیدم بیشتر شد واقعا خوشحالم که بیخوشم کردن و چیزی نفهمیدم چون واقعا اگر متوجه اتفاقات دورم میشدم استرسم خیلی بیشتر میشد واقعا از سزارین هم رازی بودم و خدا رو شکر میکنم که هم خودم سالمم هم بچه و هم اینکه زایمانم سزارین شد چون درد معاینه کردن طبیعی از درد بخیه بیشتر بود و کلا درد زیادی نکشیدم برای زایمان فقط برای ماساژ رحمی درد داشتم حالا نمی‌دونم به خاطر رسیدگی عالی بیمارستان و ورسنلش بود یا کلا این بود ولی عمم بیمارستان دیگه ای زایمان کرد خیلی درد داشت پس حتما تو انتخاب بیمارستان دقت کنید
مامان 💚ال آی💚 مامان 💚ال آی💚 ۶ ماهگی
#زایمان_طبیعی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۱

منم دیگه بلاخره وقت کردم بیام تجربه ام رو درباره زایمان طبیعی بنویسم
من از ۲۲هفته میرفتم کلاسای زایمان که بهداشت میفرسته و خیلی خوب بودن برام و تقریبا از ۳۰هفته ورزش های سبک گفته بود انجام بدیم و من هفته ۳۴که رفتم پیش دکترم و اون بهم گفت چون قدت بلنده برو طبیعی و کلی تشویقم کرد و منم جرعت پیدا کردم و گفتم میرم طبیعی خلاصه دیگه افتادم دنبال ماما همراه و بعد کلی پرس و جو فرناز محمدی رو انتخاب کردم چون هم تو فامیل های ما زایمان انجام داده بود هم تو کلاس کلی تعریفشو میکردن ۳۶هفته رفتم پیشش معاینه و بعد معاینه لگن بهم گفت که خیلی خوبم برای زایمان طبیعی و دهانه رحمم هم یک سانت باز هست و منم خوشحال از اینکه دیگه دهانه رحمم بازه و زود زایمان میکنم بهم هم گل مغربی داد و به همراه کلی ورزش و از ۳۶هفته دیگه من جدی ورزش ها رو شروع کردم و پیاده روی و پله نوردی هم کلی داشتم هر روز میگذشت و من هیچ دردی نداشتم….
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۵ ماهگی
مامان آدریان مامان آدریان ۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
دیگه شروع کردم به خواهش کردن که من پیشرفت نمیکنم زنگ بزنین به دکترم برم سزارین ماما ام هرس ی دکتر زنگ میزد می‌گفت که حالش خوبه سه سانت عالیه تا ساعت شد ۱۲ شب و من عملا تو هر انقباض گریه میکردم و خودمو میزدم در صورتی که از ۳۰ هفته ملی ورزش و پیاده روی داشتم و تنفسارو تمرین کرده بودم حتی سرم فشارو قطع نمیکردم می‌دیدن پیشرفت ندارم و فقط درد بهم میده
ساعت شد ۲ شب خس میکردم دیگه به صبح نمی‌رسم و آخر خط رسیدم و سه سانت حتی سه و نیم سانت نمیشد ماما ام اصرار که یکم دیگه تحمل کن چهار سانت میشی اپیدورال میگیری ولی همسرم دیگه اصلا رضایت نداد بچه هشت ساعت بود تو خشکی بود خودم داشتم از حال میرفتم و رو به بیهوشی بودم که راضی شدن به دکترم زنک بزنن دکترم بنده خدا نیم ساعت خودشو رسوند بیمارستان گفت بریم سزارین خلاصه ساعت ۲.۵ شب من با گریه رفتم اتاق عمل تا سزارین بشم یعنی لذتی که اون لحظه آمپول اسپاینال بهم داد و با دنیا عوض نمیکنم ساعت ۳ شب پسرم بدنیا اومد و ۳.۵ منتقل شدم بخش
همش با خودم میگفتم کاش از اول انقدر اصرار به زایمان طبیعی نمی‌کردم و رفته بودم سزارین ماش میدونستم ممکنه بعضیا شدت دردشون اصلا قابل تحمل نباشه و پیشرفت نکنن و حتی به زایمان بی‌درد نرسن
الان به عنوان کسی که جفت در ارو تحمل کرده میتونم بگم سزارین فوق العاده بود برام و انقدر راحت پاشدم راه رفتم خیلی راضی ام از اینکه رفتم اتاق عمل با اینکه درد زایمان طبیعی رو کشیدم
اگه بخوام بازم زایمان کنم حتما سزارین میکنم
مامان نوید مامان نوید ۱۰ ماهگی
تجربه من از زایمان در بیمارستان رضوی مشهد
تقریبا ۴۰ هفته ام پر شده بود دکترم گفت که دوشنبه برو بیمارستان برای ent ؛ اگر لازم باشه پرسنل به من زنگ میزنن ؛ من رفتم اتاق معاینه ؛ رفتار پرسنل خوب نبود از همون اول استرس به من وارد کردند و خیلی هم نوبتم طول کشید با اینکه خلوت بود ؛ خلاصه معاینه شدم و گفتن هنوز یکی دو روز دیگه جا داری ولی با این حال به دکترم زنگ زدن و جواب آزمایش ها رو بهش دادن و اون گفت برای فردا طبیعی ؛ بستری بشم ؛ با اینکه هیچ دردی هم نداشتم و دهانه رحمم هم اصلا باز نشده بود ؛ اینجا بود که پرسنل استرس وارد کردند و بهم گفتند زود برو کاراتو بکن و وسایلتو بیار و .... که بستری شی ؛ من بیرون داشتم با همسرم حرف میزدم که یکی از اون خانوما با لحن بد بهم گفت خانم زود باش دیکه بیا بهت لباس بدن برو لباساتو دربیا و اینا ؛ خیلی بد بود
خلاصه که من رفتم اتاقم و لباسامو تحویل دادم دوباره بهم الکترود و فشار اینا وصل کردن تقریبا ۵ دقیقه بعدش ضریان قلب بچه کند شد و صداش نمیوومد به پرستار گفتم اومد و رفت و بتز دوبار اومد بهم دستگاه اکسیژن وصل کردن و به دکترم زنگ زدن یهو گفتن دکتر گفته سزارین اورژانسی ؛ منو بگو داشتم میمردم سوند وصل کردن داشتم میلرزیدم و یخ زده بودم خیلی بد بود بلاخره رفتم اتاق عمل ......