۷ پاسخ

چه بد الان نینی خوبه

حالش خوبه بچه الان

عزیزم ،ان شالله بسلامتی دختر گلت میاد خونه ، این روزا و سختی هاهم میگذره

از اول می‌رفتین شفا

درسته کادر درمان زحمت کشن ولی کاش یکمم اخلاق داشته باشن

خدایا پس چرا اینطوری شد

حالا چی شد بچه حالش خوبه مردم از استرس

سوال های مرتبط

مامان دیارا مامان دیارا ۱۰ ماهگی
پارت دو تنها بودم شب ساعت پنچ از خواب پاشدم دیدم خیلی کم درد دارم و بچه سفت میکنه منم دکتر نداشتم عملم کنه چندتا دکتر میشناختم زنگ زدم یا جواب ندادن یا قبول نکردن زنگ زدم بابا مامانم رفتم بیمارستان شهر خودمون دولتی گفتن معاینه کنیم نذاشتم گفتم اونوقت بدنیا میاد چون دهانه رحمم بازه خودم رضایت دادم روندیم تبریز توراه خیلی خیلی کم درد ذاشتم زود اومدیم امام سجاد دکتر شیفت خداروشکر مهربون بود معاینه کرد گفت بچه داره بدنیا میاد طبیعی کن گفتم نمیخوام گفت پس زود برو بستری شو تا یه ساعت عملت کنن زنگ زدم شوهرم اومد بستریم کردن برپن اتاق عمل بی حسی زدن درد نداشت سونت هم درد نداشت ولی وقتی شکممو بریدن درد داشتم گفتم بیهوشم کردن چشامو باز کردم دیدم تو ریکاوری هستم اول بچه رو پزسیدم گفتن سالمه بعد شوهرمو پرستاراهم همه با اخلاق بعد اوردنم بخش ولی بچه چون زود بدنیا اومده بود وزنشم کم تو ان آی سیو هست من الان رفتم دیدمش شیرخشک میدن مامانم میره سر میزنه ولی شوهرم اصلا نمیره میگه نمیتونم اون جور ببینمش ولی درد سزارین خیلی ژیاده مخصوصا راه رفتن منو چون خونریزیم خیلی کم بود ماساژ رحمی ندادن ولی الان هم با شیاف یکم کنترل میکنم ولی بازم درد دارم اینم از تجربه من
مامان نارنگیا🍊 مامان نارنگیا🍊 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین:۴





بعد دوساعت بلاخره صدا زدن گفتن بریم اتاق عمل
وسایلتو بده همراهیت
مامانم زنگ زد گفت بابات کارشو تعطیل کرد داره میاد منو بیاره پیشت 🙂
گفتم باشه مامان الان تو بیای کاری ازت برنمیاد هر موقع دوست داشتی بیا
رفتم دراتاق عمل به شوهرمم گفتن توام از اونطرف بیا 🫠
یه ربعم اونجا حیرون شدیم دیگه دکترم اومد گفت بریم
رفتیم داخل ولی اونجوری که تصور میکردم ترسناک نبود محیطش اصلااا
اومدن بهم سوند وصل کنن کلی التماس کردم تو بی حسی بزنن گفتن نترسسس درد ندارره ک یه لحظس
خلاصه سوندو بهم وصل کردن
درد نداشت اصلا ولی یه حس بدی داشت
این همه میترسیدم سوندهم اذیتم نکرد 🫠
دکتر بی حسی اومد گفتن بشین آمپول و بزنم برات
گفتم درد داره ؟ گفت نه بابا دردی نداره ک
آمپول و زد سریع خوابوندن و اکسیژن و چندتا چیز بهم وصل کردن ...پرده کشیدن جلوم پاهام گرم شد کم کم دیگه داشت بی حس میشد
پرده رو کشیده بوده بودن من گفتم شروع نکنیدااااا من هنوز بی حس نشدم😂
میگفتن نترس نمیکنیم





زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان
مامان لنا مامان لنا ۹ ماهگی
دیگه دردام برام قابل تحمل نبود همش میگفتم نمیتونم گفتن چرااا میتونی دوباره من میگفتم ن نمیتونم🤦🏻‍♀️
دیگه لباس آوردن عوض کردم چندتا سوا پرسیدن اومدن کمکم کردن بلند شدم رفتیم تو اتاق کرد تا رسیدم تو اتاق درد همش رو پشتم وحشتناک درد بود گفتن رو تخت دراز بکش بزور دراز کشیدم خانمه میخواست ضربان قلب چک کنه دستشو گرفتم گفتم رو پشتم خیلی فشارهههه قبلا خونده بودم ک فشار ب پشت یعنی بچه میخواد بیاد
انگار ترسید رفت صداشون زد اومدن،ماما چک کرد گفت فولهه، گفت چندتا زور بزن تو دردات چندتا زور زدم گفت عالیه بلندشو بریم اتاق زایمان
بلندم‌کردن بی اختیار فشار میومد بهم زور میزدم بی اختیار میگفتن زور نزنیاااا
دیگه رو تخت دراز کشیدم گفت تو دردات زور بزن تو درد قیچی زدن پاره کردن اونجا بود ک صدام رفت هوااا دوباره زور بچه اومد گذاشتن رو سینم😻دردا قطع شد یعنی خیلییییی کم شد گفت چندتا صرفه کن جفتت بیاد خلاصه خفت هم اومد
رسید وقت بخیه کردن گفتم توروخدا بی حسی بزنین
بی حسی زدن چندتا بخیه هارو نفهمیدم ولی چندتا زد ک آنجا بی حس نشد بود اون بخیه میکرد من داد میزدم🤦🏻‍♀️
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۸ ماهگی
2 تجربه زایمان
گفتم توروخدا من میترسم
گفت تو بترسی و استرس داشته باشی بهتره ک خدایی نکرده داروی خواب آور برسه ب بچه و بی حال بشه
گفت اگ خیلی میترسی پمپ درد بگیر ی نوع مسکن هست و جواب میده
منم از خدا خواسته چاره ای نداشتم گفتم باشه و نامه رو داد و رفتم خونه وسایلامو بردارم
۳۸هفته و ۴ روز بود ک زایمان کردم
زنگ زدم ی شوهرم گفتم پایین منتظر باش دارم میام باید بستری بشیم دوتامون هم خوشحال بودیم هم من استرس داشتم شوهرم هم ناراحت بود برا من
رفتیم خونه بابام وسایلارو برداشتیم همگی شام خوردن ولی من فقط از استرس ی نصب لیوان آب خوردم هرکاری کردن چیزی نخوردم گفتم میترسم تو اتاق عمل بالا بیارم
ساعت ۸رفتیم سمت بیمارستان
مامان و خواهرم و داداشم هم باهامون اومدن از اون طرف دختر خاله و خالمم اومد
بالاخره رفتیم بستری شدیم رفتم تو زایشگاه دخترم گیر داد منم باید پیشت باشم پرستارا نمیذاشتن دخترمم گریه میکرد منم اشکم لب مشکم بود و شروع کردم ب گریه کردن
نمی‌دونم چرا دخترم ب هیچ زبونی راضی نبود اصلا
زنگ زدم شوهرم اومد وقتی اومد دید دخترم راضی نمیشه سرش داد زد و دعواش کرد بزور بردش بیرون
اونجا دلش و ب دست آورده بود آرومش کرده بود
همون شب ۴ تا سزارینی بود
مامان 𝒓𝒂𝒅𝒗𝒊𝒏🐣 مامان 𝒓𝒂𝒅𝒗𝒊𝒏🐣 ۵ ماهگی
⭕️تجربه زایمان پارت 2

اونجا ک گفت خطر داره یکسانته کیسه روبزنیم میدونستم اونجا بمونم بچم تلف میشه
تا شنیدم سریع سروم رو بستم و دستگاه ان اس تی رو از شکمم جدا کردم لباسامم عوض کردم زنگ زدم دکترم گفتم نامه سزارین میخوام گفت همین الان یکی بفرست مطب بیاد ببره فردا صبح سزارینت میکنم دیگه مامانم رفت نامه سزارین ازش گرفت
منم رفتم گفتم میخوام با رضایت شخصی برم بیمارستان خصوصی سزارین کنم دیگه گفت باید شوهرت بیادامضا بده و فلان زنگ زدم اومد منو دراوردن و رفتیم برا تشکیل پرونده تو بیمارستان خصوصی پرونده تشکیل دادم شب هم نموندم بیمارستان اومدم خونه دوش گرفتم اماده شدم ۷ رفتم بیمارستان گفتن ساعت ۱۲ میبرنت اتاق عمل موندم سوند رو وصل کردن برام کمی احساس سوزش داشتم حس میکردم الاناس ک دربیاد ادرارم بریزه😂😂
دیگه ۱۱ونیم منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی اومد گفت میخوام برات بی حسی بزنم نترس
همینکه آمپول رو زد انگار ی قابلمه اب داغ ریختن روی پاهام فقط تا اونجا یادمه دیگه خوابم گرفته بود وقتی چشامو بازکردم تو ریکاوری بودم ساعت ۴ عصر بود دیگه اوردنم بخش و پسر کوچولومو دیدم

چون همشهریهام میپرسن الان دکترت کی بوده و کدوم بیمارستان بودی وهزینه ات چقد شده پایین میگم

15 دستمزد دکتر
28 بیمارستان
دکترم زهرا خسرویی
بیمارستان توحید