2 تجربه زایمان
گفتم توروخدا من میترسم
گفت تو بترسی و استرس داشته باشی بهتره ک خدایی نکرده داروی خواب آور برسه ب بچه و بی حال بشه
گفت اگ خیلی میترسی پمپ درد بگیر ی نوع مسکن هست و جواب میده
منم از خدا خواسته چاره ای نداشتم گفتم باشه و نامه رو داد و رفتم خونه وسایلامو بردارم
۳۸هفته و ۴ روز بود ک زایمان کردم
زنگ زدم ی شوهرم گفتم پایین منتظر باش دارم میام باید بستری بشیم دوتامون هم خوشحال بودیم هم من استرس داشتم شوهرم هم ناراحت بود برا من
رفتیم خونه بابام وسایلارو برداشتیم همگی شام خوردن ولی من فقط از استرس ی نصب لیوان آب خوردم هرکاری کردن چیزی نخوردم گفتم میترسم تو اتاق عمل بالا بیارم
ساعت ۸رفتیم سمت بیمارستان
مامان و خواهرم و داداشم هم باهامون اومدن از اون طرف دختر خاله و خالمم اومد
بالاخره رفتیم بستری شدیم رفتم تو زایشگاه دخترم گیر داد منم باید پیشت باشم پرستارا نمیذاشتن دخترمم گریه میکرد منم اشکم لب مشکم بود و شروع کردم ب گریه کردن
نمی‌دونم چرا دخترم ب هیچ زبونی راضی نبود اصلا
زنگ زدم شوهرم اومد وقتی اومد دید دخترم راضی نمیشه سرش داد زد و دعواش کرد بزور بردش بیرون
اونجا دلش و ب دست آورده بود آرومش کرده بود
همون شب ۴ تا سزارینی بود

۳ پاسخ

بسلامتی قدمش خیر باشه براتون
عکس گل پسرت بزار دختر 9 ماهه منتظریم

عزیزم قدمش مبارکه الان خوبی؟

ای جونم عزیزم بسلامتی .
تبریک میگم عزیزم ❤️❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۸ ماهگی
اومدم با تجربه زایمان 😍(سزارین دوم)

1
روز جمعه شب شوهرم از سرکار اومد و برا زایمانم مرخصی گرفته بود
از هفته قبل ک رفته بودم پیش دکتر بهم گفته بود روز یکشنبه ۹/۹باید بیای مطب نوار قلب بگیرم اگ درد نشون داد همون شب میری اتاق عمل
ولی اگر درد نشون نداد روز سه‌شنبه زایمان می‌کنی
من اصلا ی درصد هم رو یکشنبه حساب نمی‌کردم همش میگفتم سه شنبه زایمان میکنم
دیگه روز شنبه با شوهرم رفتیم ی سری خرید کردیم وسایل بچه رو از قبل همه رو آماده کرده بودم همه چی آماده بود و برده بودم خونه مامانم
حتی سبد خوراکی هم آماده کرده بودم
روز یکشنبه صبح شوهرم بلند شد و خونه تکونی کرد و منم آشپزخونه رو مرتب کردم
و نهار درست کردم و برداشتیم و رفتیم خونه بابام
عصر خونه بابام ی حمومی رفتیم و برا محض احتیاط ب مامانم گفتم موهای شکممو برام تمیز کرد ولی کلا می‌گفتیم امشب اصلا بستری نمی‌شم و می افته برا سه‌شنبه
ساعت ۴و نیم با شوهرم و دخترم راه افتادیم ب سمت دکتر
رفتم و ب منشی گفتم من فقط میخام ی نوار قلب بگیرم ماما اومد و گفت بیا تو
رفتم برا نوار قلب بهم گفت کارت مراقبتتو بده وقتی نگاه کرد گفت احتمال زیاد امشب زایمان کنی
خوشحال شدم چون واقعا وزنم سنگین شده بود درد واژن و کمر و لگن داشتم بزور قدم برمی داشتم خیلی سنگین روی واژنم بود
گفتم واقعا ؟اینقدر خوشحال شدم گفت نوار قلبت درد نشون نداده هفته ات بالا است بیشتر از این نمیشه بمونی
رفت پیش دکتر و ب من گفت بیا
ساعت ۶ بود رفتم دکتر گفت همین حالا میری ی چیزی میخوری ساعت ۹ و نیم میری بیمارستان تا بیام
گفتم تو اتاق عمل بهم خواب آور میزنی گفت ن 🫤
همونجا دیگه واقعا استرس اومد سراغم
کم آوردم واقعا
مامان سلنا مامان سلنا ۱ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان Avin مامان Avin ۸ ماهگی
گفت پول بفرست تا بیام منم دو تومن بود ریخم براش
بعد موقعی ای که گفت بستری منم گفتم شناسنامه هارو بدم همسرم نمیزاشن به زور اومدم پایین به همسرم زور کردم ببرم خونه دوش بگیرم اومدم دوش گرفتم شوهرم از این ور دعوام میکرد خطر ناکه از این ورم بیمارستان هی زنگ میزد بهم خانواده هامون هم تو راه بودن فاصله شود دو ساعت بود تابیان منم استرس که هیچکس نداشتم استرس شدید برای زایمان هم داشتم رفتم بیمارستان بستری شدم چقد غر زدن که نیومدی چرا کجا رفتی
بردنم اتاق زایمان سرم و اینا زد کیسه آبمم پاره کرد
دیدم ماما همراه اومد گفت سه سانتی من یکم آروم شدم دیدم اومد
بیمارستان گفته سه سانتم ورزش و اینا بهم داد من درد نداشتم زیاد
تا ی ساعت ورزش کردم خسته شدم از خوردم 5دقیقه یکبار ی دردی می‌گرفت ولی انقدر شدید نبود خودم گفتم فکر نکنم باز شده باشم ماما اومد معاینه کرد گفت 8سانت شدم انقدرررر خوشحال شدم
تو ی ساعت ک بستری شدم از دو سانت رسیدم 8
دیک از تخت نداشتن پایین بیام به فاصله نیم ساعت دخترم دنیا اومد
اصلا باورم نمیشد زایمان دوم راحت باشه انقد البته وزنش هم سه کیلو بود
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۹ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان آریا مامان آریا ۱ ماهگی
سلام مامان های گل ممنون از تبریک های همتون ببخشید تک تک جواب ندادم منو پسری دیروز مرخص شدیم میخوام تجربه زایمانمو بگم براتون.
17ام بود ساعت 5غروب یکم پیاده روی کردم بعد یکم از پله ها بالا پایین رفنم دیگه شد ساعت 7یکم ترشح خونی داشتم بدون هیچ دردی منم رفتم حموم شام درست کردم خوردیم وسایلامو ماظر کردم ب شوهرم زنگ زدم با مامانم رفتیم بیمارستان ساعت 11بود معاینه شدم گفت دوفینگر بازی باید بستری بشی منم شوهرم کار های بستریو انجام داد بستری شدم اصلا درد هم نداشتم خلاصع لباس پوشیدم رفتم یه سرم زد برام بعد اومد کیسه ابمو خودش پاره کرد خیلی بد انقد درد داشت ک بعد کم کم دردم شروع شد ولی قابل تحمل بود ساعت 2بود اومد معاینه کرد گفت شدی چهار سانت یه امپول زد من دردم بیشتر شد خیلی خیلی زیاد همش نفس عمیق میکشیدم بعد بازم هی میومد معاینه میکرد میرفت خلاصه ک پارم کردن بعد ساعت چهار احساس مدفوع داشتم همش دکترو صدا میزدم نمی اومد خواب بود منم همش جیغ ک الان بچم ب دنیا میاد خلاصه دکتر از خواب نازش بلند شد چرا انقد داد میزنی گفتم مدفوع میگفت بچس الان میاد زور نزن تا من لباس بپوشم منم نمیتونستم میخواستم دکترو خفه کنم ک انقد خونسرد کارشو میکرد خلاصه دیگه اومد گفت زور بزن منم دوسه تا زور زدم بچه دنیا اومد
مامان دلوین مامان دلوین ۱۲ ماهگی
پارت ۲
دستگاه وصل کرد یکی از پرنسل داشت مشخصاتم ت دفتر ثبت میکرد گفت چند هفته ایی گفتم پریشب ک اومدم گفتن ۴۰ هفته ۴ روز با پریودی ۳۹ هعته ۳ روز با انتی ی دکتر خوش اخلاق اونجا بود ک معاینه میکرد و کاراشون انجام میداد گفت سابقه بیماری نداری گفتم دیابت بارداری دارم گفت حتما امشب باید بستری بشی چون دیابت داری ۴۱ هفته ایی گفتم ن میرم فردا میام خودمم خیلی از بارداری خسته شده بودم دیگه فقط خواستم تموم بشه اونا میگفتن باید بستری بشی از من ک ن میرم صبح میام اخه دلم پیش دخترم بود و گفتم برم ی دوشم بگیرم صبح بیام دکتر گفت ن اگه رفتی چیزیت شد چی گفتم ن چیزیم نمیشه گفتن پس برو ب شوهرت بگو بیا رضایت بده ک از اینجا رفتی هرچی شد ب عهده خودتونه گفتم باش شوهرم اومد ک رضایت بده بهش گفتن هفته خانومت بالاست و باید امشب بستری بشه شوهرم گفت خو بستری شوو گفتم ن میریم خونه صبح میام گفت باش دکتره گفت برو دراز بکش تا معاینت کنیم ببینم در چ حالی رفتم دراز کشیدم گفت دو سانته و دیگه نمیشه بری حتما باید بمونی چون دوسانتی منم بغض گلوم گرفته بود کسی هم همراهم نیمده بود فقط شوهرم بود دیگه هر جوری بود گفتم خو باش بستری میشم یکی از همون خانمایی ک اونجا بود و ماما همراه هم بود گفت ماما همراه داری گفتم ن گفت حالا ک اینجوری شد خودم میام ماما همرات میشم ولی فک نکنم تا صب بزایی شوهرمن گفت اره ماما همراهش باش حواست بهش باشه گفت باش خالاصه شوهرم رفت ک پرونده بگیره ک بستری شم اومد بستریم کردن گفتن برو داخل خوده لیبر لباست عوض کن پروندت بده ب پرسنل شوهرم برگشت خونه ک مادر شوهرم مامانم وسایل خودم بچه بیاره
مامان نفس مامان نفس ۱ ماهگی
دردام طاقت فرسا بود و جیغ و داد میزدم درد توصیف نشدنی بود ب خصوص وقتی ب طرف چپ خابیدم دخترم درس تو کانال قرار گرفت و خیلی تکون میخورد و دردا دیگ پشت سر هم بودن و از درد ب گریه افتاده بودم ،ک ماما اومد و معاینم کرد گف چهار فینگری و سر بچه پایینه و گف میرم یکم بعد میام ک بعد ی پنج دقیقع سر بچه رو درس تو واژنم حس کردم و کسی تو اتاق نبود داد زدم ک بچه داره میاد با عجله اومد و گف غیر ممکنه ب این زودی فول باز شی بعد معاینه کرد و گف داری زایمان میکنی دختر زور بدع و من و راهنمایی کرد و من با تمون وجودم زور زدم ک پرستارا دسپاچه شدن و تا ست زایمان اماده کردن دخترم ب هم داشت میومد و من زور میزدم و پرستارا هم نرسیدن بیحسی و پارع کنن واژنمو دخترم منو پاره کرد و سر اومد بیرون و ماما گف با ی فشار دیگ میاد و ی فشار دادم و تمام دخترم ب دنیا اومد بهترین لحظه زندگیم بود گذاشتن بغلم و گرمیشو خس کردم و از خوشحالی گریه میکردم فقط بردش از پیشم بعدش جفت هم ب اسونی دراوردن و تموم
ولی من ی بد شانسی اوردم
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت (۳)زایمان سزارین




همین ک همراه ها پیشم بودن پرستار اومد گفت لخت شو این لباس هارو هم بپوش پوشیدم چند دیقه بعدش شوهرم با مادرشوهرم ک عممه اومدن مامانمم ک بچه کوچیک داشت گفتم نیاد شوهرم اومد بغلم کرد گفت نترسیا منم بغض داشتم گفتم باشه
نشستیم ی نیم ساعت شوهرم کلی منو میخندون ک نترسم ولی نمیشد ترس داشتم استرس داشتم ......
پرستار با ویلچر اومد گفت آماده ای بریم منم نشستم پرستار گفت آقای همسر برون بیارش رفتیم رفتیم رسیدیم دم اتاق عمل اووووووف چه استرسی چه ترسی چه ذوقی بود منو بردن داخل پرستار گفت بهم گفت ب شوهرت گفتم بوسش میکردی ترسش میریخت منم گفتم نکرد ک 😂😂😂نگو بنده خدا هل کرده بود فک نمی‌کرد سری برم تو
منم رفتم نشستم ی گوشه ک دکتر صدام کنه برم اتاق عمل ی پیره زنه بود آنقدر غرررررر زد ک نگین چرا بچه آوردی سنت کمه مامانت چرا داده تورو شوهر اصلا خیلی بدم اومد ازش 😏 بیخیال این😅
صدام کردن رفتم گفت شلوارتو در بیار منم در آوردم نشستم رو تخت اول ی سرم زدن بعدش دکتر بی هوشی اومد گفت زانو هاتو به هم بچسبون کمرتو خم کن گفت اصلا تکون نخوری ها باز باید تکرار کنم اگه ی تکون ریز بخوری منم از این آمپوله خیلی میترسیدم چون شنیده بودم خیلی درد داره



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری