سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
طبیعی
از ۳۷ هفته شروع کردم ورزش پیاده روی دارو دوشب یه بار میرفتم بیمارستان معاینه میکردن میگفت ۱ سانتی و تمام خسته شده بودم فکر استرس داشت نابودم میکرد صب شنبه ساعت ۶ صب با درد بیدار شدم دقیقا هفته ۴۰ تمام میخاسم برم بیمارستان تا ساعت ۱۰ صب پیاده روی کردم رفتم گفت ۲ سانت بازی ولی چون هفته ۴۰ هسی بستری میکنیم نزدیک خونمون بود بیمارستان ولی از شانس من اساس کشی داشت زایشگاه داشت میرفت یه اتاق دیگ مردا میرفتن میومدن بهم گفتن بستری شو ولی نباید. جیغ داد کنی مردا میان میرن زشته کارگرا منظورمه داشتن اساس میبردن من گفتم نه میرم بعد پرستار برگشت سوتی داد ک امشب اصلا دکتر نیس ولی تو تا شب میزایی نترس گفتم نه میرم اصلا نمیمونم امضا اینا دادیم اومدیم خونه گفتم نمیرم بیمارستان دوش آبگرم گرفتم ورزش کردم تا دردم بیشتر شه یه بیمارستان دیگ برم ک ۱ ساعت راهشه دیگ ساعت ۲ بود دردم بیشتر شد راه افتادم به سمت بیمارستان رسیدیم معاینه کردن گفتن ۴ سانتی بستری میکنیم بستری کردن بعد دکتر گفت بی حسی از کمر میخایی گفتم اره نمیدونستم. چیه دیدم آمپول اووردن دکتر بی حسی اومد از کمرم آمپول زدن چن تا تا دردم کم شه آمپول زدن...
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت(۲) زایمان سزارین



چون ازمایشم دیر آماد شد دکتر بی هوشی رفته بود ک تایید کنه اینارو رفتم بخش بستری گفت پس برد فردا صب زود بیااا ساعت ۱۰ بود ی تیکه جوجه خوردم ک باید ناشتا می بودم منم با کلی استرس ذوق شوهرمم آنقدر ذوق داشت هیچ کدوممون خابمون نبرده فقط ۲ ساعت خوابیدیم ساعت ۶ بیدار شدیم با کلی باررر راه افتادیم سمت بیمارستان رفتیم بخش بستری کاراشو کردیم کلی امضا دادیم گفت برو ساعت۲ بیا بستری شوووو ای خدااااا من با کلی بار اون هیچی من گشنم بودددد خیلی بد دیشب ساعت ۱۰ شام خورده بودما شوهرم کلی حرص خورد بلخره برگشتیم خونه ساعت ۱۰ بود رسیدیم خونمون مگه دیگ ساعت میگذره شوهرم گرفت خابید باز ولی من ن هم ترسیده بودم هم ذوق داشتم ساعت ۱ شد راه افتادیم باز😂😂
رفتیم بخش بستری دست زدن
رفتم بخش زایمان اونجا هم باز کلی امضا گرفتن از من هم شوهرم ب شوهرم گفتن برو ساک بخر بیار دکتر تو اتاق عمل منتظرههههه ی نگاهی مظلومانیه ب شوهرم نگاه کردم بغض گرفته بوددددد ی جوری بودم منو بردن اتاقم سرم اینا وصل کردن هم اتاقی هام ۳ نفر مریض ۳ نفر همراه بودن ک ۱ نفرشون بچش تو دستگاه بود بنده خدا یکیشم ک مثل من نوبت سزارین داشت منتظر بود ولی اصلا استرس نداشت
من داشتم گریه میکردم زنگ زده بودم ب مادر بزرگممم😂😂 همراه ها اومدن دلداریم دادن


فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری