۴ پاسخ

واای.من چقد استرس دارم.ک دردام شروع بشه تا برم دکتر.ماشالله خیلی ریلکس بودی .
منم فاصلم تا دکترم ۲ساعت و خورده ای هست

دمت گرم خوبه نترسیدی توحموم بزایی من دردام منظم بشه میپرم میرم بیمارستان

آی کثافت ک ص م دادی؟😂😂😂
بیشعورازتوتوقع نداشتم اصلامگخ داری بدی؟

بنال بینم چبکارکردی
چحوری جرخوردی😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۴ ماهگی
طبیعی
از ۳۷ هفته شروع کردم ورزش پیاده روی دارو دوشب یه بار میرفتم بیمارستان معاینه میکردن میگفت ۱ سانتی و تمام خسته شده بودم فکر استرس داشت نابودم میکرد صب شنبه ساعت ۶ صب با درد بیدار شدم دقیقا هفته ۴۰ تمام میخاسم برم بیمارستان تا ساعت ۱۰ صب پیاده روی کردم رفتم گفت ۲ سانت بازی ولی چون هفته ۴۰ هسی بستری میکنیم نزدیک خونمون بود بیمارستان ولی از شانس من اساس کشی داشت زایشگاه داشت میرفت یه اتاق دیگ مردا میرفتن میومدن بهم گفتن بستری شو ولی نباید. جیغ داد کنی مردا میان میرن زشته کارگرا منظورمه داشتن اساس میبردن من گفتم نه میرم بعد پرستار برگشت سوتی داد ک امشب اصلا دکتر نیس ولی تو تا شب میزایی نترس گفتم نه میرم اصلا نمیمونم امضا اینا دادیم اومدیم خونه گفتم نمیرم بیمارستان دوش آبگرم گرفتم ورزش کردم تا دردم بیشتر شه یه بیمارستان دیگ برم ک ۱ ساعت راهشه دیگ ساعت ۲ بود دردم بیشتر شد راه افتادم به سمت بیمارستان رسیدیم معاینه کردن گفتن ۴ سانتی بستری میکنیم بستری کردن بعد دکتر گفت بی حسی از کمر میخایی گفتم اره نمیدونستم. چیه دیدم آمپول اووردن دکتر بی حسی اومد از کمرم آمپول زدن چن تا تا دردم کم شه آمپول زدن...
مامان جوجوممد مامان جوجوممد ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان ...
جمعه شب ساعت ۸ دکترم گفته بود بیا برای بستری رفتم بیمارستان ساعت ۱۰ بستری شدم بهم سرم وصل کردن و قرص زیر زبونی دادن(قرص‌فشار) از ساعت ۱۲ تا ۱ داخل زایشگاه راه رفتم بعد دراز کشیدم از ساعت ۲ دردارم کم کم شروع شد
خیلی دردای شدیدی میگرفت از ساعت ۲نیم دردام منظم شد میگرفت و ول میکرد از شدت درد جیغ میزدم تا ساعت ۴ صبح درد میکشیدم ساعت ۴ صب معاینه شدم ۴ سانت بودم کیسه ابو پاره کردن و زنگ زدم به دکتر بیهوشی برای امپول اپیدورال ک از شانس بد من من دکتر جواب نمیداد و من از شدت درد داشتم جون میدادم التماس میکردم خودشون امپولو بزنن ک اصلا قبول نمیکردن انقد اسرار کردم که بهم امپول مسکن زدن و من از ساعت ۴ تا ۶ صب بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم ک بهم میگفتن پاشو بیا رو این تخت بریم زایشگاه میگفتم نمیتونم پاشم خیلی بیحس بودم دوباره بیهوش شدم دوباره ک بهوش اومدم رو تخت زایشگاه بودم ک ماما بهم میگف زووور بزن ساعت ۷ دکترم اومد (امپول بیحسی داخل سرم بهم زده بودن
حین زور زدن درد نداشتم فقط فشار بهم میومد) دکترم که اومد امپول داخل پا رو زد بهم گفتن زور بزن زور بزن دوتا زود زدم بیهوش شدم
بچه رو خودشون کشیدع بودن وقتی بهوش اومدم داخل ریکاوری بودم
و بچم ساعت ۷نیم بدنیا اومده بود
ولی در کل خیلی بهم سخت گذشت زایمان طبیعی و از من ب شما نصیحت خودتو قبل از زایمان اماده کنین چ سز چ طبیعی بدرود
مامان آیهانم✨☁️ مامان آیهانم✨☁️ ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان
من ۱۶ ام رفتم دکتر بهم گفت ۲ سانت بازی برو پله بالا پایین کن رفتم ساختمان پزشکان ۱۰ طبقه رو بالا پایین کردم اومدم ولی دردی نداشتم مامانم گفت نرو اذیتت میکنن منم خلاصه نرفتم اومدم پیاده روی کردم و ورزشهای لگنی کردم ۱۷ ام هم رفتم ورزش لگنی خصوصی انجام دادم شب دردام شروع شد کمر درد داشتم منتظر موندم تا صبح رفتم ساعت ۶ بیمارستان معاینه شدم ۵ سانت بودم بستری شدم تا ماما همراهم اومد ساعت ۸ بود هنوز ۵ سانت بودم ورزشارو شروع کردم کیسه آب و زدن ساعت ۱۰ دوباره ۵ سانت بودم دیگه تا امید شده بودم کامل که یهو بالا اوردم حس دفع پیدا کردم دردام زیاد شد اومد معاینه کردن ۸ سانت بودم آماده شدن برا زایمان ساعت ۱۱ و نیم با دردای زیاد زایمان کردم تا ۲ ریکاوری موندم بعد اومدم تو بخش ۶ تا بخیه بیرون خوردم داخلی هارو نمی‌دونم خلاصه خیلی سخت بود ولی گذشت
حتما حتما ماما همراه بگیرین خیلی خوبه خیلی
من ماسک بی دردی گرفتم اصلا تاثیری روم نداشت استفاده نکردم
مامان پناه💕 مامان پناه💕 ۷ ماهگی
میخام اینجا بنویسم تا همیشه یادم باشه چطوری تورو بغل گرفتم پناهم💕تا یادم باشه چطوری مادرشدم تا همیشه قدرتو بدونم🤱🏻🙃
۱۵بهمن ساعت ۱۲ بود ک ناهار کاملم خوردم دیدم هیچ حرکتی احساس نمیکنم گفتم خب ی چیز شیرین میخورم ابمیوه خوردم شکلات خوردم ولی بازم حرکتی نفهمیدم تا ۳بعداظهر صبر کردم که به شوهرم زنگ زدم گفتم بریم ان اس تی حتی به مامانمم گفتم مامان من دلم شور میزنه انگار قراره بستری شم اونم گفت خیره انشاله من ساعت ۳با شوهرم رفتم بیمارستان دیگ گفتن حرکت خوب نی و نوارشم تعریفی نداره باید ختم بارداری بدیم بستری منم فقط تونستم برم بیرون ب شوهرم بگم اونم با استرس و اضطراب و گریه رفت سمت خونمون تا ساک و وسیلمون بیاره به مامانمم گفتم اونم اومد بیمارستان تا اینا بیان من خودم تنها رفتم کارای بستری خودمو رسیدم خیلی برام سخت بود ک خودم تنها کارای خودمو برسم ولی خب مجبور بودم ساعت ۶ عصر بود بستریم کردن و گفتن صبر کن تا دکتر بیاد دکتر اومد و معاینه کرد ساعت ۷ گفتن ۱سانتو نیمی باز نیستی ک 🙃منم انقد استرس و ترس داشتم فقط گفتم میشه به ماما همراهم بزنگم گفتن نه ۱سانتو نیمی نمیزاریم ماما بیاد گفتم نه فقط میخام بحرفم باهاش اونام گفتن باشه به زهرا ماما همراهم زنگ زدم گفتم اینجوریه گفت مهتاب باید بستری شی مجبوری وگرنه پناه آسیب میبینه منم گفتم بستری شدم اینا گفت من بهت سر میزنم ب اجبار ساعت ۹ ۹ ونیم گفتن یه قرص ک نمیددنم چیه بهت میدیم تا دردت بگیره باز اومدن گفتن قرص نداریم باید امپول فشار بزنیم امپولو ساعت ۱۰شب زدن کم کم دردام شروع شد خراب شده پرستارای بیمارستان وقتی من میگفتم درد دارم میگفتن با ۱ونیم سانت چ دردیه مسخره میکنی بعدش دیگ....