۱۳ پاسخ

ای ریدم تو سر جفتشون اشغالا

عزیزم ولش کن به خودت اهمیت بده سعی کن حالتو خوب نگه داری ، خوب میفهممت هیچکس مثل تو نگران بچش نیس کسی هم درک نمیکنه اینو، مراقب خودت و بچت باش از انرژی و ادم های منفی اطرافت دوری کن

امیدوارم بهتر بشی

من واقعا موندم چطور دلشون میشه
آخه ما بعد زایمان کسی باهامون دعوا هم نکنه بازم حالمون خراب هست😓

خاک تو سرشون کنن که جزاذیت هیچی ندارن خدا لعنتشون کنه
عزیزم غصه نخور،پسر خودته غلط میکنه زر بزنه

خدا لعنتشون کنه

توام شروع میکردی داد بیداد مادرشو بیرون میکردی با این مدل ادما باید داد و هوار کنی نباید جلوشون سکوت کنی

خدا بدادت برسه

وای چطور با همچین حیوونایی زندگی میکنی😭

خاک بر سر اون مرد کنن

عزیزم بگردم برای حالت 🥲
چقد آدمای بیشعوری هستن

عزیزمممم
چقدر نفهمن برخی جماعت

خدا لعنت کنه همچین مادر شوهری رو
بخدا ی چیزایی میخونم اینجا
سجده شکر بجا میارم برا مادر شوهرم

سوال های مرتبط

مامان کایا مامان کایا ۵ ماهگی
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۲ ماهگی
2 تجربه زایمان
گفتم توروخدا من میترسم
گفت تو بترسی و استرس داشته باشی بهتره ک خدایی نکرده داروی خواب آور برسه ب بچه و بی حال بشه
گفت اگ خیلی میترسی پمپ درد بگیر ی نوع مسکن هست و جواب میده
منم از خدا خواسته چاره ای نداشتم گفتم باشه و نامه رو داد و رفتم خونه وسایلامو بردارم
۳۸هفته و ۴ روز بود ک زایمان کردم
زنگ زدم ی شوهرم گفتم پایین منتظر باش دارم میام باید بستری بشیم دوتامون هم خوشحال بودیم هم من استرس داشتم شوهرم هم ناراحت بود برا من
رفتیم خونه بابام وسایلارو برداشتیم همگی شام خوردن ولی من فقط از استرس ی نصب لیوان آب خوردم هرکاری کردن چیزی نخوردم گفتم میترسم تو اتاق عمل بالا بیارم
ساعت ۸رفتیم سمت بیمارستان
مامان و خواهرم و داداشم هم باهامون اومدن از اون طرف دختر خاله و خالمم اومد
بالاخره رفتیم بستری شدیم رفتم تو زایشگاه دخترم گیر داد منم باید پیشت باشم پرستارا نمیذاشتن دخترمم گریه میکرد منم اشکم لب مشکم بود و شروع کردم ب گریه کردن
نمی‌دونم چرا دخترم ب هیچ زبونی راضی نبود اصلا
زنگ زدم شوهرم اومد وقتی اومد دید دخترم راضی نمیشه سرش داد زد و دعواش کرد بزور بردش بیرون
اونجا دلش و ب دست آورده بود آرومش کرده بود
همون شب ۴ تا سزارینی بود
مامان یزدان مامان یزدان ۱ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان پسته خانوم💚 مامان پسته خانوم💚 روزهای ابتدایی تولد
مامان فسقلی مامان فسقلی ۹ ماهگی
دیگه شروع کردم و تا ساعت یک ربع ب پنج ک. نیم ساعت یکسره ورزش کردم و دیدم درد داره میگیره ب ماما گفتم گفت ن هنوز کمه دیگه درد فقط سمت راست پایین تیر می‌کشید و من ب هر بدبختی تا ساعت ۵ ورزش کردم وحس میکردم رو مقعدم فشاره دوباره ماما گفت بیا بخواب برا ضربات قلب و معاینه و چون درد داشتم دوباره اپیدورال و شارژ میکردن برام و آروم تر شدم که ماما معاینه کرد و یکدفعه گفت فول شدی و سر بچه اومده پایین قشنگ یکم زور بزن که زور زدم گفت سر بچه دیده میشه منم اصلا درد نداشتم اومد کیسه آب و زد و سوند وصل کرد ک من اپیدورال داشتم اصلا حس نکردم مثانه رو خالی کرد و می‌گفت قشنگ زور بزن تا بچه بیاد پایین تر بریم رو تخت زایمان منم جوری ک میگفت همکاری‌میکردم و نیگفت خیلی عالیه با دکتر هماهنگ کردن و بعد چند تا زور گفت نزن بریم رو تخت زایمان

من و با ویلچر بردن چون پاهام بی حس بود تقریبا رو تخت زایمان هم تا دکتر بیاد با پرستارا و ماما حرف میزدیم انگار نه انگار ماشالله ماما هم گفت زور بزن بعد قیچی برداشت فکر کردم داره پاره میکنه گفتم چی‌کار میکنی الکی‌برش نزنی گفت ن یکم از‌موها بچه رو زد گداشت رو لباسم ک‌ببینم 😂 خیلی بانمک بود دیگه دکتر ۶ اومد و گفت همه چی عالیه و و شروع کن زور زدن منم چند تا زدم و پرستار چند بار محکم شکممو فشار داد منم زور. زدم سر بچه اومد بقیه بچه سر خورد اومد بیرون و گذاشتن رو سینم و دیدم یک زور دیگه زدم و جفت هم اومد و دکتر بخیه زد و بردن تو خود زایشگاه تا دوساعت د بعد بردن بخش
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۳ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن