تجربه زایمان طبیعی پارت1
از ساعت هشت شب یکم درد انقباض داشتم فک میکردم ماه درد شام خوردم رفتم یکم پیاده رویی اومدم از پیاده رویی خوابیدم دبارع دردم شروع شد بیشتر انقباض داشتم تا درد کمر پا درد پریودی یکم بیشتر از درد پریودی تا ساعت یازده شد خوابم نبر از درد شدت دردم بیشتر شد میخواستم درد هام بیشتر ک شد ب مامانم خبر بدم ت خونه شروع کردم ب اسکارت زدن حالت ک خونه جارو میزنن اونطوری چند تا رفتم پیاده رویی کردم ت خونه تا درد هام بیشتر شه صبح شد همچنان درد هام داشت بیشتر میشد ساعت شش لکه خون دیدم دیگ مامانم دید بی قرارم خودش پرسید حالت خوبه گفتم ن از دیشب دردم شروع رفتیم پیش ماما زایشگاه گفت نزدیک سه سانتی زود خودتو برسون بیمارستان ی شهر دیگه چون ت شهر ما زایشگاهش شکم اولی قبول نمیکنه زود زنگ زدم ب اقام چون اون دور بود گفت تا بیام شمارو ببرم دیر میشه ب داداشش گفت ما و برد تقریبا یک نیم ساعت راه بود رفتم گفتن سع فینگری برو چیزی بخور قدم بزن ساعت چهار پنج بیا رفتم پارک کوهستانی اونحا خلوت بود شروع کردم قدم زدن ساعت دوازده تا سع ساعت سه رفتم خونه ابجیم دوش اب گرم گرفتم لباس عوض کردم رفتم بیمارستان درد هام خیلی زیاد بود

۲ پاسخ

خب گلم ادامش؟

خوووب دیگه چیشد عزیزم

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۷ ماهگی
پارت دو زایمان طبعیی
درد هام زیاد بود هر دو سه دقیقه یک بار میومدن درد هام دگ رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی باید بری قدم بزنی بچه اولتع ساعت شش بود رفتم همونجا بیمارستان دور اطرافش قدم زدم دباره ولی پاهام توان نداشت خیلی پیاده رویی کردم ولی ناچار مادر شوهر از چابهار ک مسیرش تا جای ک من بودم سه چهار ساعت راه بود اومد پیشم درد حالم خراب اصلا توان ندارم گفت بریم خونه غذای چیزی بخور دباره بیایم دگ منم رفتم یکم سوپ خوردم یکم پیاده رویی کردم گفتم من دگ توان نداره پاهام زانو هام انگار شکسته بود اصلا زور نداشتم دگ رفتم گفتن ک چهار فینگر نزدیک پنجی ولی الانم بستری نمیکنیم بچه اولت طول میکشه دیگ اقام شروع کرد ب سرو صدا اگ کاری از دستتون بر نمیاد ما بریم جای دیگه مادرشوهر گفت بریم چابهار بیمارستان ولی اگ چیزی شد دگ مقصر شمایی دگ گفتن ن نبرین فلان بلاخره بستری کردن ساعت دوازده شب بلاخره سرم امپول اینا بهم زدن درد هام هی بیشتر میشد با نفص کشیدن صلوات فرستادن کنترل کردم بعد زد کیسه ابم رو ترکوند مامانم پنهانی اومد پیشم حین درد هام دستشو میگرفتم ی قوت بزرگی بود برام تا اینکه حس زور داشتم ب مامانم گفتم ماما صدا بزنه رفت گفت تا وقتی شما اینجایی ما ب مریض شما رسیدگی نمیکنیم دگ مامانم مجبور شد رفت
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۴ ماهگی
تجربه زایمان من پارت دو 🤰🏻🤱🏻✨

گفتم از خسته گیه رفتم پیاده تا خونه مامانم .
شب از ساعت ۸ شب دردام نیم ساعتی شده بود من گفتم صد درصد زایمانمه ۱۲ شب دردام خوابید دیگه تا دوروز اصلا درد نداشتم 🤦🏻‍♀️ کم کم ترشح لیز کشدار شروع شد مامانم گفته بود هر وقت رگه خونی یا قهوه ای بود زایمانه ولی مال من سفید بود کشدار لیز دوباره دردم گرفت رفتم زایشگاه گفت بازم یه سانتی برو خونه شاید شروع درداته یاهم ماه درده بازم هیچی دیگه گفتم انگار من زایمان نمیکنم بی خیال شدم گفتم بزار درد بکشم ساعت ۸ شب بود درد شدید میگرفت یه جوری عجیب زیر دلمو انگار زیر دلم پاره میشد
تا ۱۲ درد داشتم ولی بعدش کم شد خوالم برد نزدیک ساعت ۴ صبح یهو دردام بیشتر شد ولی من فکر میکردم ماه درده رفتم دست شویی ترشحم کمی زرد بود اون روز نوبت دکترم بود مامانم گفت تو زایمان نمیکنی الکی خودتو خسته نکن
😅 ماهم واسه دکتری رفتیم شهر دردام تو راه هی میگرفت ول میداد تو کتب دکتر بیشتر شده بود دردام منشی تا دید درد دارم سری فرستادم پیش دکتر
پارت بعد .......