۳ پاسخ

از صب هر آزاری بده تحمل میکنم ولی شب دیگه نمیکشم
اما بازم اون لحظه باید خودمو کنترل میکردم بچه س نمیفهمه
من که میفهمم نباید بزنمش

عزیز دلم ناراحت نباش ما انسانیم همیشه همه چیز نمیتونه تحت کنترل ما و قشنگ باشه دخترت کوچلوه زود فراموش می‌کنه سعی کنه چند ساعتی تو روز برا خودت باشی از بچه ها فاصله بگیر تا یکم سطح انرژیت بیاد بالا گاهی اوقات خستگی مامان آنقدر زیاد میشه که از لحاظ روانی و روحی هم مشوش میشیم

عزیزم الکی عذاب وجدان نگیر.
همه مشکل دارن همه هم گاهی ناخواسته و از روی خشم بچه رو میزنن ولی بعدش کلی پشیمون میشن
منم امشب دخترم کلی نق زد و جیغ کشید
بعد اومد زن تو صورتم و چشم
دست خودم نبود محکم زدم رو دستش
انقد گریه کرد تا خوابش برد🥲
منم داغون شدم
طاقت بیار

سوال های مرتبط

مامان فسقلی😍 مامان فسقلی😍 ۱ سالگی
خانوما یه سوال من یکی از خواهرشوهرام خیلی باهاش رفت و آمد داریم بعد یکم مشنگه انگار بعضی موقع ها یه حرفایی میزنه بهم یا چیزی میزنم پا شوخی یا منم جوابشو میدم چند شب پیش اومد خونمون دخترم خیلی اذیتم کرد اصلا قانع نمیشد رفته بود در کوچه دائم گریه می‌کرد که آب بازی کنه آب هم سرد بود ظهرش هم بازی کرده بود منم واقعا دیگه نمیتونستم قانع کنم بیارمش داخل زدم تو کمرش خیلی محکم هم نزدم اما دخترم ن هرگز نزدمش و خیلی رو رفتار لوسه کلی گریه کرد گریه اش برا آب و جوجه ی همسایه و زدن من قاطی شده بود بعد اومدم بردمش تو اتاقش آروم شد بهش اسباب بازی و اینا دادم خواهرشوهرم اومد دوتا دستامو گرفت گفتم شاید شوخی میکنه دوتا چک میخواست بزنم هی من گفتم از شوخیه سرم اینور اونور کردم بعدش قشنگ دوتا چک خوب زدم😐😐انگار قاطی کرده بود اصلا کلی عصبی بود قیافش خطرناک شده بود بعد من واقعا هیچ نگفتم گذاشتم باز جا شوخی با اینکه شبش کلی گریه کردم کلی با شوهرم دعوام شد بعدش دوباره الان رفته بودیم روستا اونا هم بودن عصری برگشتیم الان اومد دخترش خونه ما بود بردش یه حرفی بهم زد خیلی ناراحت شدم در صورتی که من اون کار نکردم منم گفتم مقصدش پسره خودت بوده دوتا نیشگون بزرگ از دستم گرفت و محکم دوباره زد رو دستم منم داد زدم سرش گفتم این چه کاریه اون روزم خواستم به شوهرت بگم چه رفتاری انجام دادی گذاشتمش رفتم داخل خداحافظی هم نکردم شوهرم میگه شوخی میکنه باهات رفتارش باهمه اینطوره اما بنظرم وقتی که با زنداداش بزرگش این رفتار نمیکنه رفت و آمد زیاد و ارتباط انگار سرشو گیج آورده بنظرتون به شوهرش زنگ بزنم بشورمش؟؟
مامان همتا مامان همتا ۱ سالگی
خاطره از دیشب ک تا الان بیدارم🥴 ی خورده با جزییات هیجانی بگم سرگرم بشین😆. حالا شایدم چیز عادی بی خطری هم باشه ولی اون لحظه چون درست نمیدیدم ترسم چندین برابر شد.ساعت سه نیم دوتا دخترام خواب بودن نور خیلی کم از بیرون ب اتاق میتابید در حدی ک نترسن ولی روشن انچنانی هم نبود منم رمان میخوندم عینکم دراوردم ک کم کم بخوابم چون چشام خیلی ضعیف و تنبل وقتی نزنم چیزارو خیلی بزرگترتر و گنده تر از اندازه واقعی خودشون میبینم🤣🤣.... یهو حس کردم ی چیزی دستم چنگ زد گوشی پرت کردم دستم محکمم تکون دادم ی چیزی افتاده و تند سریع میرفت طرف کمدها دیواری چون چشام اصلا درست نمیدید تار بود .اون لحظه تو دید من انگار ی موجود عجیب غریب بود ک هم بگم شبیه مار کلفت ولی کوتاهتر بود هم شبیه سوسمار نمیدونم چی میدیدم اصلا انگار جدید بود یا تو ایران نبود😆 ی جیغ زدم سریع دختر کوچیکم ک کنارم خواب بود بغل کردم دویدم بیرون رفتم اتاق شوهرم اصلا هم حواسم نبودم که ی دختر دیکه هم دارم ک اونم رو تخت خوابه فقط کوچیک اومد تو ذهنم😅گهواره .شیرخشک پوشاک.زایمان.سزارین.رفلاکس.واکسن قطره .مولتی. تغذیه قد.وزن.18 ماهگی
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها
مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون