۱۹ پاسخ

واقعا تف تو صورت همچی مردایی بخدا نباشن آدم خیلی حالش بهتره دقیقا الان گفتی ۴سال پیش خودم اومد جلو چشام دخترم دنیااومده بود مامانم کما بود خالم فقط طفلی اومد ۶روز منو جمع کزد ناف دخترم افتاد رفت من تک وتنها بابچه فقط گریه میکردم اونم میرفت خونه ننش میخورد ومیخوابید آخر شب ها میومد واقعا چه روزای بدی بود کاش آدم باشن این مواقع معلوم‌نیس چه مرگشون میزنه

خدا لعنت کنه همچین مردایی و مادر شوهرایی ک زندگی رو ب گوه میکشن

ای جانم حق داری واقعن ولی ما مادریم مجبوریم بخاطر بچه هامون همیشه صبوری کنیم
چاره دیگه ای هم نداریم. خدا بهت قوت بده صبر بده آن شاالله شرایط خونتون روز به روز بهتر بشه

همیشه مردا بعد زایمان بدترین عکس العمل و بدترین رفتار و بدی به زنا میکنن

منم پسر بزرگم ۱۶ سالش منو دق داره خیلی اذیتم میکنه خیلی
تو که پسرت کوچیک هنوز سنی نداره بچم

پسرت چند سالش مگه؟؟

تو چرا مادر شوهرتو ادم حساب کنی ک اینطوری اخلاف بندازه دوری و دوستی پسرتم شاید تو سن بلوغ نیاز ب توجه داره بقول شوهربا دعوا هیچی درست نمیشه بدترم میشه تا زمانی ک مادرش تو زندگیت هس همینه کات کن راحت

😬خیلی سخته درکت میکنم
ولی واسه سردردت منم عوارضش اومد سراغم تنها چیزی ک نجاتم داد این بود ک قهوه زیاد خوردم و نسکافه و چای باعث شد بی حسی از بدنم خارج شه

نه حرف جدایی نزن
گله گیت کن اون لحطه شاید تاثیر نذاره بعد میداره
درباره اختلافاتشونم تا میاد حرف بزنه بگو من مغزم نمیکشه با من حرف نزن درباره موصوع خارج از خودمون شنونده نباش

پسر بزرگت چندسالشه

پسر بزرگت چند سالشه مگه؟؟

مادرشوهرت نزار زیاد بیاد

من نمیدونم این مادرشوهرای عوضی وقتی هنوزم وابسته پسراشونن چرا زن میگیرن واسشون خب همونجا بزار ور دلت کپک بزنه

هروقت شوهرت ازدراومد بگویاعزیزویاعزیز3باربگوفوت کن بهش...

العی عزیزم چرا اینجوری میکنن نمیگن گتاه داری اهت میگیرتشون چرا اذیتت میکنن بجای تشکر ک دوتا دسته گل براش اوردی نمیدونم این مردها چی میخوان از زندگی

عجب چقدر بد ، اشکال نداره شما مراقب خودت باش و خیلی چیزا را بسپار بخدا

خبر مرگ اون مادر کثافتش بیاد که ول کن زندگیت نیستن

مادرشوهرت این وسط چی میگه پیش شما زندگی میکنه

اتیش بیار معرکه مادرشوهرته

سوال های مرتبط

مامان محمدسبحان مامان محمدسبحان ۱۴ ماهگی
سلام مامانا لطفاً واسم دعا کنید که بتونم از این وضع زنده بیرون بیام
بعداز زایمان دومم افسردگی و اضطرابم خیلی شدیدتر شده انقدر که بهداشت تهدیدم کرده که وضعیت اورژانسی واست می‌زنیم مامانم چهل روزه پیشمه و دیگه نمیتونم باهاش کنار بیام همش داریم دعوا میکنیم پسر بزرگم بهش وابسته شده و هرچی میگم وابستگی و کمتر کن بچه اذیت میشه ولی انگار نه انگار اوایل زایمانم بهشون گفتم که کوچیکه رو بیشتر نگهدارید بزرگه با خودم باشه اما برعکس عمل کردن همه کارای پسر کوچیکم با خودمه اونم دیگه حتی واسه خواب با هیچکس نمیمونه عوضش از پسر بزرگم دارم فاصله میگیرم نمیتونم باهاش بازی کنم بهش غذا بدم بخوابونمش و... اونم دیگه باهام کاری نداره همش می‌ره سراغ مامانم و بهش وابسته شده تا حرفی میزنم مامانم تهدیدم می‌کنه که من میرم خودت بمون و هرجوری دوست داری تربیت کن
کاش آنقدر نمی‌ترسیدم از تنها موندن با دوتا بچه
کاش کمکی نداشتم ولی لااقل بچه هام بدخواب نبودن می‌دونم اگه اضطراب جدایی از بچه هارو نداشتم تا الان ولشون کرده بودم و رفته بودم