۹ پاسخ

اینم پسر من تنفساش خرای بود و ۳۵ هفته به دنیا اومده بود

تصویر

هیچ وقت فراموش نمیشه

پسرمنم ۳۶هفته باوزن ۲۱۰۰برای زردیش توی دستگاه بودروزای سختی بودولی به قشنگی این روزا می ارزید😍🤎

دختر من ۱۹۰۰بود هم ب خاطر وزن و زردی ۳روز ان ای سیو بود خیلی لاغر بود شب اول ک زایمان کردم کنارم نبود از اتاق عمل ک دیدمش بردنش اونجا صبح ک اجازه راه رفتن بهم دادن با این ک طولانی و سخت بود همون دفعه اول هم پاشدم از روتخت رفتم پیش دخترم

پسر منم ۲۱۰۰ توی ۳۶ هفته به دنیا اومد اونم خیلی ریز بود بچم🥺
خداروشکر میکنم که الان صحیح و سالمه🥰

دختر منم ۳۶ هفته دنیا اومد ، سه کیلو بود ، ۸ روز ان آی سیو بود ، وقتی دیدمش با اینکه لحژه تولد نشونم نداده بودن شناختم ، هنوزم نمیدونم چرا ، مستقیم رفتم سر دستگاه دخترم ، گفتم وای مامانت بمیره تو چقدر کوچولو و لاغری ، بعد پرستار برگشت گفت تو چقدر ناشکری بقیه بچه ها رو ببین . تازه وقتی اون گفت بقیه رو دیدم .... الهی همه بچه ها سالم برن بغل مادرهاشون

ای جااانم خدا رو شکر

واقعا شرایط سختیه ولی میگذره

من سر نازنین زهرا ۴روز تحت نظر بود
چون بشدت شیر بالا می آورد و پس
میزد

سوال های مرتبط

مامان دریا مامان دریا ۱۱ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان رضا🍼💙 مامان رضا🍼💙 ۸ ماهگی
دلم واقعا خیلی پره خیلی
.... به اندازه پنج سال ک بچه دار نمیشدم🥲💔اونموقعه که با ذوق تمام رفتم انتی دوقلوهام مرده بودن تو شکمم وقتی ک برگشتم مادرشوهرم میخندید و حتی به روی خودش نمی‌آورد ک حرفشون هم بزنه🥲بعدش ک با اون همه امید بچه دار شدم و دخترک سه ماهمو خدا ازم گرفت داغی ک روی دلم تا ابد ابد ابد سنگینی میکنه یادم نمیره وقتی که مرده بود اومدم خونه حس میکردم هزار تیکه شدم و هر تبکه ازم یه جایی افتاده بود اونا قهقهه میزدن میگفتن و میخندیدن وقتیم ک گفتم چرا میخندید بده شدم🥲بعد همه اینا اون یسالو نیمی ک اقدام بودم و دکتر میرفتم و نمیشد هیچوقت منت های شوهرم یادم نمیره یادم نمیره اون همه نفرینی ک این خانواده به بچهام کردن و با مردنشون شاد شدن هزار تا حرف برام در اوردن ک تو سرطان داری بچهات اینجوری شده انقدررر بهم طعنه میزدن تو که بچه نداری خونه خوب میخای چکار فلانی پسر داره و.... حالا بعده اینهمه بدبختی من خدا بهم نگاه کرد و بچه دار شدم یادمه رضا رو ک باردار بودم مادرشوهرم هرجا رفته بود گفته بود بچش عقب مونده س شکم نداره وزنش کمه فلانه بهمانه اون همه نفرینی ک میکردن که چیزیش بشه و با کمک خدا یه بچه سالم بهم داد الان اونا صاحبش شدن خنده دار نیست .... میگن تو بچه رو مریض کردی تو بهش دارو سروقت نمیدی تو میزنیش
مامان پارسا مامان پارسا ۹ ماهگی
پارت۶
کم کم باید از تخت پایین می اومدم و راه می رفتم یه پرستار اومد و هول هولکی کارامو انجام داد و رفت رفتم دستشویی
باورتون میشه سیفون توالت فرنگی شون خراب بود؟!!؟😑
آب رو که باز میکردم خودمو بشورم می اومد بالا نزدیک بدنم
یعنی من شانس اوردم اون شب عفونت نگرفتم
به خدمه گفتیم سیفون خرابه گفت آبو با فشار بگیرید تخلیه میشه 😑😑😑😑😑
من اون شب تا صبح از درد اصلا خوابم نبرد پارسا رو برده بودن ان ای سیو چون ریه هاش نارس بود💔💔💔
نزدیک ظهر مرخص شدم بهم گفتن برو بخش ان ای سیو برای بچت با شیردوش برقی شیر بدوش بعد برو خونه
من رفتم اما دریغ از یه قطره شیر
انگار شیرم از درد و بیخوابی خشک شده بود💔
رفتم خونه مجبور شدیم تخت رو توی پذیرایی بذاریم چون من اصلا نمیتونستم روی زمین دراز بکشم دلم برای پارسا تنگ شده بود حتی درست نتونسته بودم ببینمش
دردای من همچنان ادامه داشت و اطرافیانم انگار ترسیده بودن که چرا من بهتر نمیشم به شوهرم وصیت کردم که مراقب بچمون باشه چون فکر میکردم دیگه می میرم😅😅🤦‍♀️