دلم واقعا خیلی پره خیلی
.... به اندازه پنج سال ک بچه دار نمیشدم🥲💔اونموقعه که با ذوق تمام رفتم انتی دوقلوهام مرده بودن تو شکمم وقتی ک برگشتم مادرشوهرم میخندید و حتی به روی خودش نمی‌آورد ک حرفشون هم بزنه🥲بعدش ک با اون همه امید بچه دار شدم و دخترک سه ماهمو خدا ازم گرفت داغی ک روی دلم تا ابد ابد ابد سنگینی میکنه یادم نمیره وقتی که مرده بود اومدم خونه حس میکردم هزار تیکه شدم و هر تبکه ازم یه جایی افتاده بود اونا قهقهه میزدن میگفتن و میخندیدن وقتیم ک گفتم چرا میخندید بده شدم🥲بعد همه اینا اون یسالو نیمی ک اقدام بودم و دکتر میرفتم و نمیشد هیچوقت منت های شوهرم یادم نمیره یادم نمیره اون همه نفرینی ک این خانواده به بچهام کردن و با مردنشون شاد شدن هزار تا حرف برام در اوردن ک تو سرطان داری بچهات اینجوری شده انقدررر بهم طعنه میزدن تو که بچه نداری خونه خوب میخای چکار فلانی پسر داره و.... حالا بعده اینهمه بدبختی من خدا بهم نگاه کرد و بچه دار شدم یادمه رضا رو ک باردار بودم مادرشوهرم هرجا رفته بود گفته بود بچش عقب مونده س شکم نداره وزنش کمه فلانه بهمانه اون همه نفرینی ک میکردن که چیزیش بشه و با کمک خدا یه بچه سالم بهم داد الان اونا صاحبش شدن خنده دار نیست .... میگن تو بچه رو مریض کردی تو بهش دارو سروقت نمیدی تو میزنیش

۲۲ پاسخ

تو بهش دارو سروقت نمیدی تو میزنیش چراااا گریه کرد چرا مریض شد چرا فلان شد بهمان شد
اما شوهرم ما کلااااا بگم باهم رابطه ی خوبی داریم و اصلا به حرف اونا نیستش ولی یه مدته همش بخاطر بچه دعوامون میشه مثلا میخاد چاردستو پا بره صورتش میخوره به زمین میگه تقصیر توه دعوایی راه میندازه ک همه میفهمن مدتی پیش داشتیم حرف میزدیم حواسم نبود سرش خورد به زمین انقد بحث بالا گرفت با مشت زد تو چشمم!!!!!تا دوروز میخاستم برم و بچشو بهش بدم ک گوشیمو قایم میکرد جلومو میگرفت و....باورم نمیشه من حالم خیلی بد بود مریض بودم باردارم نمیدونم چطوری اینکارو کرد هنوز تو شوک اون بودم ک دیروز سرش رو دوباره زد تو دیوار اینم با دست محکممم گردن و کنار گوشمو فشار میداد چه مرگش شده نمیدونم واقعا من اینهمه دوس دارم پسرمو اینهمه اذیت میشم اصلا به بچه شکمم فکر نمی‌کنم و فقط پی اینم حالام اینا اینجوری رفتار میکنن ‌....من میبرمش دکتر مریض میشه اونا به گونشون برمیخوره پول خرج شده مادره و دخترش حالا صاحب بچه من شدن شوهرمم از اونطرف اینجوری ....
واقعا من خیلی احمق دستو پاچلفتیم یا بچه های شمام میوفتن یا سرشون به جایی میخوره ؟؟🥲
خیلی از این وضعیت خسته شدم دیگه واقعا من مادر بی فکر احمقیم یا بچهای شمام میوفتن 🥲

الهی...عزیزم چقد سختی کشیدی🥺
والا اصلا نمیدونم چی بگم فقط میخوام ب بزرگی خدا خودش قسم روی خوب و خوش زندگی رو بهت نشون بده
واقعا چ آدما کافری هستن مادر شوهرت اینا ر

برین بهشون دختر رو نده سلیته باش

منم مشابهه تو سختی کشیدم باردارشدم قلب کوچولوش میزد الکی الکی افتاد بازحامله شدم بیست هفتم بود قلبش وایساد اونجا دیگ من ب خود قبلیم دیگ هرگزبرنگشتم همشم مقصر منو میدونستن ک تویکاری کردی اینجوری بشه تورفتی دانشگاع اینجورشد تو اونکارکردی اینجورشد بچه ک سالم بود حتما توکاری کردی کدوم مادری بچشو جیگرگوششو ازبین میبره وقتی درحسرت بغلشه بچه سومم خاک کردم عمرش ی روز بود دیگ بارداریمو پنهون کردم ازشون ازانرژی منفیشون ازچشمشون و خدابهم بخشیدبچمو خداخواست بگ بهم ک تو مشکلی نداشتی مشکل اونا بودن الانم ک میگن پروشده باید بشونیمش سرجاش شوهرمم دیشب بهش گفتم چنین چیزی گفتن پشتم میگ ماسالی یبار همه رومیبینیم همونم قطع نکن چکارکنم

بابا به شوهرت بگو اینا طبیعیه یا با شوهرت برو دکتر بگو دکتر بگه ، من پسرم رو که بردم چکاپ گفت خونتون رو امن کنین بعدنا که میایین بچه سرش رو هر روز یه جایی میکوبه و دکتر گفت بادمجون میکاره با همین جمله دقیقا ، اینا همه اقتضای سنشونه

الان حامله ای چن هفته ای

وای عزیزم چقدر سختی کشیدی تو

یه بار خیلی جدی باهاشون برخورد کن بعضی آدما شعور ندارن باید بفهمن که توام بلدی کاری بکنی ولی ذاتت نمیزاره

بقیش تو کامنتا میزارم

ای بابا برین بهشون غلط کردن باور کن منم سر دخترم بچه اولم بود مادرشوهرم همش حرف می‌زد دخالت میکرد مریض شد مای بی بی شو عوض نمیکنی و قرآن بهمان ولی سر پسرم حق نداره دخالت کنه جوابشونو بده بعدم پسر منم همش میخواد پاشه بره چهاردست و پا چندبار میخوره زمین ناراحتی نداره که

خدا لعنتشون کنه یزیدن اینا واقعا

ولی به شوهرت بگو یا میری روانشناس یا نمیتونم با اینا تو ی خونه زندگی کنم
تا یچیزی بگن تو من رو بزنی
مگه خودت عقل نداری شدی حرف گوش کن مامانت

اصلا محل نزار بهشون و حرفایی که تو دلت رو بهشون بزن در لحظه
چون هرچی بگذره پروتر میشن
بچه تازه یاد گرفته راه بره مگه میشه کنترلش کرد نیوفته
به گور باباش میخنده چشه همش دهنش بازه احمق

مگه باهاشون تو ی خونه زندگی میکنی؟
چقدددددد پروان اصلا به اونا چه
مگه بچه همسایست که مهم نباشه برات اخه
بچه خودته طبیعیه وقتی بیوفته خودت هم ناراحت میشی اونم بعد اینهمه سختی که خدا بهت معجزشو داده
چه آدمایی پیدا میشه

همه بچه ها اینجوری ان، بچه منم همش نیفته با اینکه همش مواظبیم، شوهر منم میندازه تقصیر من و هی تیکه میندازه، کلا خیلی از مردای ایرانی نمک نشناسن، زحمات و سختی هایی که زن می‌کشه رو نمیبینن، تو به اونا اهمیت نده، از بودن کنار نعمتی که خدا بهت داده لذتشو ببر. جلوی بچه بحث نکن. فکر میکنم مردا هم بعد بچه دار شدن استرس و افسردگی میگیرن برای همین وحشی میشن احتمالا شوهرت از طرف خانوادشم تحت فشاره برای همین اینجوری می‌کنه.
برای زمین خوردن بچه میتونید محافظ سر بگیرید مثل کوله می‌ندازی رو دوش بچه بعدا هم بعنوان عروسک استفاده میشه

واااای چرا اینجوریه شوهرت
بچه منم میخاد بشینه ده بار خورده زمین
ده بار ها سرش خورده ب دیوار و جاهای دیگه
مگه من عمدا خواستم بچمو بزنم ؟؟؟؟
چرا بعضیا اینجوریااااا
آدم اینجوری پیر میشه بخدا

وایییی عزیزم چقدر درد کشیدی 😞😞
بچه ما هم همینه بخدا سه روز پیش دماغش خورد به تخت زخم شد سرش خورد به میز داشت چهاردست پا میرفت خورد دهنش خورد به زمین
همه بچه ها همینن شوهرت شعورش نمی‌کشه واقعا تو از قصد ک نمیکنی

ولی جوابشون بده حتما کم نیار

به نظرم بگو می خوام برم مشاوره بهتر بشم با شوهرت برین یه تایمی جدا در مورد شوهرت بگو به مشاور
همسرت باید مشاور بره

خدا لعنتشون کنه خدا نگذره از هر خانواده ای که باعث میشه یه غم رو دل یه مادر بیاد الهی سر دخترای خودشون بیاد

با این اخلاقایی که دارن دیگه رفت و امد نکن. سفت و سخت جلوشون وایسا و رابطه رو قطع کن

یعنی چی صاحبش شدن؟ بعد چرا با همچین آدمایی قطع ارتباط نمیکنی🥲

سوال های مرتبط

مامان جواد کوچولو🧿❤️ مامان جواد کوچولو🧿❤️ ۱۳ ماهگی
لطفا لطفا همه بخونید همه کارای بچه رو خودتون بدین اتفاق یه لحضه میفته بخونید خاطره ای تلخ منو 😱😭🔴
وقتی چیزی توی گلو بچه میپره و نفس میره باید چیکارا بکنیم



هیچ وقت ۴۰ روزگی جواد یادم نمیبره ک خودم با مامانم نبردیمش حمام چون میترسیدم بلد نبودیم مامانم من یکی رو خدا بهش داده
خلاصه زنگ زدم مادربزرگ پدریم بیاد بچه رو بشوره بچه رو برد توی حمام در حمامم بست دیدم صدای میاد گ داره روی پشت بچه میزنه درو باز کردم دیدم بچم خفه شده سفیدی چشمش بالا اومده و بدنش مثل یه چوب خشک شده خدا دلش برام سوخت جواد رو دوباره بهم داد همسایه ها ریختن زنگ زدن اورژانس نفس یچه برنمیگشت دست توی دهنش با دو پا بالاش کردن تکون داد هزارتا کار کردن همه گفتن دور از جونش مرده امان رضا رو نذر کردم ببرمش پیشش جواد یهویی بالا آورد کف آب اینا خدا دوباره بهم داد بعدش ۱۰ شب بستری شد بخاطر اینکه وقتی خفه شده بود اون زیر دوش سرد بردن شک وارد بشه بهش ک برگرده بچم تب سرما خوردگی خفگی داشت خدا جواد رو دوباره بهم داد از اون زمان به بعد انقد تا سرفه میکنه میترسم خدا بهم رحم کرد ن شوهرم ن خانواده ش آدمای خوبی نبودن خدا دلش برای منو مادرم سوخت ک کسی رو نداریم😭😭😭😭و تا خوب شد ۲۰روز بعدش بردم پابوس آقا امام رضا