سوال های مرتبط

مامان دیان🧿 مامان دیان🧿 ۳ سالگی
مامانا خیلی میبینم تو گهواره بچه های سه ساله خیلی لجباز شدن یا فحش میدن یا دست بزن دارن
پسر من به شدت شیطونه و هر کاری فکر کنید انجام میده
تمام وسایل خونمون تو این سه سال نابود شده
بخدا کاغذ دیواری هامون پاییناش یا نیست یا نقاشی شده
مبل سه نفره رو با پیچ گوشتی سوراخ کرده🥴🥴
اما منو باباش تاحالا نشده حتی با صدای بلند باهاش صحبت کنیم
بخدا انقدر با ادب باهاش صحبت میکنیم
تو کل فامیل میگن انگار شاهزادس
با اینکه ی وقتهایی دلم میخواد موهامو بکنم از دستش😂😂
اینارو گفتم که بگم
با همه شیطنتش خیلی با ادبه اصلا لجباز نیست اصلا حرف بد نمیزنه
اهل دعوا نیست و در کل ی پسر شیطون اما با ادبه
و همه اینا بخاطر احترامیه که از ما میبینه
و ارزشی که ما براش قائلیم باعث شده اعتماد بنفس بالایی
داشته باشه و راحت ارتباط برقرار کنه
شماهم بدونید اگه با احترام برخورد کنید هیچ کسی نمیتونه روی بچتون تاثیر بزاره و شما برای همیشه نقطه امن اون میمونید




گهواره
فرزندپروری
فرزند
جیش
پوشک
مادر
مادراگاه
مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
امروز دلم گرفت… نه از بچه‌ها، نه از زندگی، که از مادری که باید پناه می‌بود، اما تندی کرد…
توی فروشگاه لوازم‌التحریر، پسر کوچولوی من، با ذوقِ کودکانه‌اش، چشمش به یه پاک کن توپ افتاد. با ذوق گفت: «مامان اینو ببین!میشه بخریمش»
همین‌قدر ساده…کلا اصلا بچه ای نیست که اصرار کنه واسه خرید چیزی و خیلی کم پیش میاد چیزی بخواد
اما یه خانم، با لحنی تند و بی‌مقدمه، رو بهش کرد و گفت: «بچه‌ها همه‌چی که نباید بخوان! بذار مامانت نفس بکشه!»
و بعد هم به دختر خودش توپید که «از این یاد نگیر، نمی‌خرم!»

خشکم زد…
نه فقط از اون لحن، از اینکه یه مادر، درد خودشو سر بچه‌ی من خالی کرد…
پسرم ساکت شد، نگام کرد، نگاهش پر از سوال بود…
چجوری براش توضیح بدم که بعضی زخم‌ها از خستگی‌ان، ولی روی دل بچه‌ها جا می‌مونه؟

من مادر اون بچه نیستم، اما پناه پسر خودمم.
و دلم می‌خواد هیچ مادری، حتی توی سخت‌ترین روزها، پناهِ بچه‌ی دیگه رو خراب نکنه…


مادری یعنی پناه، یعنی آغوش، یعنی صبوری...
می‌دونم سخته، می‌دونم خستگی و فشار زندگی می‌تونه طاقت آدمو تموم کنه.
ولی گاهی یه جمله، یه نگاه، می‌تونه گوشه‌ی روح یه بچه رو برای همیشه تار کنه.
من اصلا آدمی نیستم که تحمل بی احترامی به پسرم رو داشته باشم اما لال شده بودم،خداروشکر شوهرم اومد و از خجالتش درومد البته جلوی دخترش نه اما چقد بد اجازه میدیم تو همه چی دخالت کنیم.