۵ پاسخ

باید باهاش صحبت کنی بگی خودت باید حقتو بگیری وحرفتو بزنی حتی شد اولش واسه اینکه یاد بگیره رفتی کلاس بگو خانم معلم ی دقه بیا دخترم باهاتون کار داره بعد بهش بگو حالا مامان حرفتو بزن،جاش نباش بذار خودش حرفشو بزنه و چیزیو ک میخواد ابراز کنه

دختر من اوایل اینجوری بود دقیقا ولی من بهش میگفتم مامانی خودت باید بگی تا به حرفت گوش کنن

همه چیز رو انتقال نده به نظرم بچه بده میشه کم و بیش منتقل کن مسائلو به معلم

نامحسوس احساساتشو بگی خوبه ها
ولی اینکه دخترت بگه تو فلانو به معلممون بگو به نظرم درست نباشه

به نظرم دخترت نباید بفهمه که تو داری این وسط پادرمیونی میکنی

سوال های مرتبط

مامان توتک مامان توتک ۵ سالگی
بچها دختر همسایمون سرش شپش افتاده مامانش بهم اطلاع نداد بچشو میفرستاد خونمون یا زنگ میزد بچم میرفت خونشون باهم بازی کنن تازه چنروز پیش بهم گفت خیلی وقته سر بچش شپش افتاده دیروز دیدم موهای دخترم شپش اومده خیلی کم هستش خیلیی اعصابم بهم ریختس چرابعضیا انقد بی فرهنگن چرااطلاع نداد بهم..من تابحال یباار نشده بگم بچش بیاد خونم یا بچه من بره اونجا اما این هفته ای ۲ ۳بار میگه.الان چ خاکی توسرم بریزم تاره امروز بهش گفتم میگفت بچم بیاد خونتون ..من چیکارکنم بااین همسایه بی فرهنگ خیلییی پولدارن اما بی فرهنگن راسته پول ادب و شعور فرهنگ نمیاره بعدمیشینه از بی ادبی کس دیگ میگه..چیکار کنم دوس ندارم دیگ بچش بیاراینجا موظف بود بهم اطلاع بده.موهای دخترش بلنده باز میذاره من بدم میاد حتی یدونه مو تو خونه بریزه.چ برسه ب شپش الان بهش گفتم ن معذرتی ن چیزی میگ وای چی گفتی بهمون چقدفحشمون دادی..تازه میگ برو فلان دارو بخر خوبه بعد میگ بچم میخاد بیاد اونجامنم گفتم کارم زیاده امروز بچمم خوابه نمیخام بیدارکنم.الان اس داده بیدارشد زنگ بزن دخترم بیاد اونجا.دخترشم ی یساعت اول خوبه بعدش دیگ بچمو اذیت میکنه دخترمم دوس نداره باهاش بازی کنه دیگ.چی بگم من الان باید کلی هزینه کنم و بشوربشورراه بندازم بخاطر اونا.چی بگم دیگ نفرسته اینجا.بهم میگ من تو این مورددیگ پوست کلفت شدم پیگیری نمیکنه.خب من چیکارکنم چی بگم
مامان ایلین مامان ایلین ۵ سالگی
مامانا بیاین الان حق باکیه ؟کاردرست چیه ؟ پسرجاریم شش سالشه بارها دخترمنو زده ننش ازاونجایی که دشمن ماست فقط نگاه می‌کنه هیچی نمیگه . چندروز قبل پسره بدو می‌کنه با پا میزنه دهن دخترم .تانیم ساعت لثه ش خون میومد .میگه مامانش فقط گفته نکن پسرم .به همسرم گفتم رفت بهش تذکر داد به پدرشوهرم گفتم که اون چون ازجاریم می‌ترسه فکرنکنم چیزی بگه خودمم دیدمش بهش گفتم زدی ؟ باید معذرت خواهی کنی دیگه اجازه بازی ندارین .بعد رفته گریه کرده که زن عمو منو دعوا کرده برادرشوهرم زنگ زده شوهرم گفته بچه هارو تو خونه راه ندادن .اصلا بچه هاش نمی‌خواستن بیان خونه ما منظورم این بود دیگه نمیذارم دخترم بیاد بالا .بعد شوهرم به حالت شرمندگی گفته اره چون چندبار تکرار شده خانومم به بچش حساسه و فلان نمیدونه که منم تذکر دادم به پسرت و ...میگه گردوخاک کردی باز گفتم چیه دوست داری لال بشم که هرروز تکرار کنه ؟جاش بود گوشاشو میپیچوندم تازه مدارا کردم میگه بچه خواهرتم دخترمونو میزد چیزی میگفتی ؟گفتم اره یکی دوبار هم زدمش
مامان موچول مامان موچول ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک کودک پوشک فرزند فرزند پروری پوشک پوشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نوزاد نوزاد نوزاد بارداری بارداری بارداری بارداری اضطراب اضطراب
همسرم گفت من دیگه نمیتونم به اینجور زندگی پر از دعوا ادامه بدم بیا جدا شیم به پدرمادرش گفتم اونام اومدن هرکاری کردن همسرم راضی به ادامه زندگی نشد ،گفت من هست ساله دارم عذاب میکشم به روز خوش ندیدم با زنم همش دعوا بعد شروع کرد تک تک بحث‌هایی که باهم سر مادرش یا سر هرچیز دیگه ای رو میکردیم به پدرشپوهر مادر شوهرم گفت ،قشنگ منو سنگ روی یخ کرد اونقدر خجالت کشیدم پیششون و اونقدر دلم شکست که نگو .از اونطرفم پدرم به من اصرار که زود جمع کن بیا اینجا طلاق. راستش من فعلا شرایط طلاق ندارم واسه همون مجبورم بمونم اما جالبه برعکس همیشه اینبار همسرم پاشو کرد تو یه کفش که برو خونه بابات جدا شیم .منم قبل رفتن رفتم پیشش تو چشاش نگاه کردم گفتم بهم بگو دوسم نداری که راحت برم اونم برگشت گفت من دوست دارم تو منو دوست نداری همیشه بهم میگی به خاطر بچه باهات موندم .منم گفتم نه من دوست دارم هرچی ام گفتم از سر عصبانیت بود بعد همو بغل کردیم و قرار شد از این به بعد عوض شیم. می‌دونم افتضاح غرورمو لگد مال کردم مخصوصا منی که همیشه شوهرم همیشه موس موس کنان دنبالم بود برام سخت بود اینهمه خواهش برای ادامه زندگی.به نظرتون کارم اشتباه بود یعنی از این به بعد سوارم میشه؟ خودم دلم داره میترکه از این له شدنم
مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..مامانا اعصابم خیلی خرده..دخترم به حرفم گوش نمیده..ما خونه یکی از فامیل ها هیئت بودیم سه شب بود که ما دو شبش رو رفتیم..از قبل به دخترم کلی حرف زدم که جای بازی نیس و اروم باش و اینا..روز اول که رفتیم با بقیه بچه ها افتادن بهم.. سروصدا کردن.. منم همش بهش تذکر دادم.. اخر سرم یه کاره رفت به صاحب خونه گفت شکلات ندارید؟؟ من خیلیی خجالت کشبدم.. چون ظرف شکلات هم که اورد جلوش به جاش ادامس برداشت..برگشتیم خونه گفتم اگر قراره این کارهارو کنی فردا شب نمیریم.. و بستنی و پارک هم فعلا خبری نیس.. شب دوم نرفتیم...امشب هم که رفتیم دوباره افتاد به بچه ها یهو وسط عزاداری با صدای بلتد بچه هارو صدا زد..منم عصبانیشدم رفتم تو اتاق بهش گفتم اینجوری قول دادی و پاشو بریم و اینا.. گفت نه بمونیم.. منم دستش رو یکم فشار دادم گفتم اصلا برای چی با بزرگتر از خودت و پسرا بازی میکنی.. خیلی اعصایم خرد شده.. واقعا انگار دارم با دیوار حرف میزنم.. خسته شدم ازبس حرف میزنم و تذکر میدم اونم کار خودش رو میکنه...اینم بگما..تو اون جمع فقط من داشتم به بچم تذکر میدادم...یکی از مادرا که داشت کمک میکرد و بجه اش زیاد صدا میداد اصلا عین خیالش نبود.. حالا همش عذاب وجدان دارم که من چرا دخترم رو همش دعوا میکنم اینجور جاها..