میخام ی خاطره تعریف کنم
من هشت سالم بود بخاطر دعوای مادرم و همسرش از خاب پریدم و بدجور ترسیدم همون موقع رفتم ببخشیدا انقد بالا اوردم غش کردم بردن بیمارستان سرم و فلان
من از اونشب دیگ رنگ غذا ندیدم تا سه ماه هرروز دکتر بیمارستان هرروز!
مادرم بنده خدا بالا سرم گریه میکرد
خونه رو کند برداشته بود یهو از خاب بیدار میشدم بالا میاوردم
انقد بی غذا مونده بودن و هرشب زیر سرم دیگ رگامو پیدا نمیکردن هرشب سوراخ سوراخ میشدم
مادرم میرفت هرچی میخرید التماس میکرد ی لقمه بخور
اصلا ی اوضاع داغون
ی شب ناله میکردم تو خاب مادرم میگ نشستم بالا سرت گریه میکردم میگفتم خدایا یا بچمو خوب کن یا اگ قراره اینجوری زجر و بدبختی بکشه ببرش نزار من زجرشو ببینم
میگ گریه کردم و خابم برد
یهو یکی گفت پاسو حضرت علی و خانم فاطمه اومدن
پشت درن میگ در و باز کردم اومدن داخل گفتن چیشده انقد گریه میکنی
تا نشونت دادم گفتم دخترم مریضه اومدن و نشون دادم فلان جات درد میکنه
میگ دست زدن گفتن حالش خوبه الکی اذیت نکن خودتو رفتن
و من صبش بیدار شدم گفتم مامان حالم خوبه دیگ درد نمیکنه🥹🥹
درسته از اون موقع هر موقع استرس بگیرم ناراحت شم معده درد میشم معده دردای عصبی دارم ولی از اون اوضایی ک سه ماه غذا نخورده بودم راحت شدم
من سه ماه هرحا دکتر رفتم نفهمیدن چخبره!
من هرجا مریض شدم تا گفتم خدایا خوب شدم
خدا هیچوقت دست رد نزده بهم همیش کمکم کرده
هرجا کار اشتباهی کردم سریع جواب کارمو داده

۹ پاسخ

امیدوارم همین داستانی ک میگی برا مادرربدبخت منم پیش بیاد خیلی وقته حال داااداشم بده ای خداا دست مارو بگیرر💔💔💔💔💔

الهی که نگاه خدا همیشه باهات باشه

امیدوارم این اتفاق برا مادر منم بیفته بیست و شش ساله خاهرم معلوله و مامانم پرستار بیست و چار ساعته س براش
چی بگم خاهرررررر یه جمله میگم تموم میشه

خدا خودش حافظ بنده هاشه. این سری هم ب خوبی تموم میشه. راستی با دکترت حرف زدی

به به‌‌..انشالله سایه ی امیر المومنین وحضرت فاطمه روی زندگی همه ی ماها باشه

عزیزم 🥺قلبت خیلی پاکه

به به چه خوب خدا خودت و دخترتو حفظ کنه

عزیزم خداچقد دوست داره 🥺

موی تنم سیخ شدعزیزم
الهی خدابه همه مون‌نگاه کنه

سوال های مرتبط

مامان گیسو مامان گیسو ۳ سالگی
هف سالم بود از دعوای شدید مامانم و شوهرش از خاب پریدم
از ترس و استرس خیلی شدید همونجا انقد بالا اوردم ک غش کردم
بردنم بیمارستان شد بدبختی من
من هیچوقت فراموش نمیکنم من تا سه ماه عر شب زیر سرم و کل دکتر و بیمارستانای مشهد و رفتم
سه ماه من با سرم زنده بودم
مامانم التماس میکرد گریه میکرد بیا ی لقمه نون بخور من فقط بالا میاوردم و سرم میزدم من سه ماه عذاب کشیدم
بعد اونم دیگ معدم بفنا رف
با کوچیک ترین استرس معده درد شدید میشم
میدونین من از بچگیم بدبخت بودم من روزی هزار بار از خدا خاستم بزاره مث ادمای عادی زندگی کنم ولی انگار خدایی وجود ندارع
نمیش ی ادم از وقتی دنیا میاد بدبخت باش من چندین سال مجبور بود ارامبخش بخورم بخاطر خودکشیام بخاطر بدبختیام
ی سال تازه نفس کشیدم تازه حالم خوب شد تازه ارامبخشا رف کنار معده دردم اروم شد
تازه حالم خوب بود
حالا چیشد! دارم از درد ب خودم میپیچم تعویض لگن تو ۲۳ سالگی یعنی چی؟ خورد شدن استخون تو این سن یعنی چی
اصلا خدا هست؟
اگ هست خدای ما بدبختا نیس خدای پولدار و خوشبختاس
امکان نداره باش و این وضع و ببینه هیچکار نکنخ
من دیگ خدایی نمیشناسم
هرجا بدبختی کشیدم صداش زدم منو ندید