دیشب بدترین روز زندگیم بود الهی که چیزی که من تجربه کردم هیچ مادری تجربه نکنه دیشب داشتم تدارکات شب یلدا رو میدیدم دخترم از صبش یه ذره بی‌حال بود اما چیزی نبود که نگران کننده باشه عصر تو آشپزخونه بودم اومدم بهش دست زدم دیدم یکم تب داره تبسنج آوردم تبشو گرفتم نزدیک 38 بود منم رفتم فورا پاشویه کردم بعد ایبوپروفن دادم که تبش بیاد پایین. کم کم بهتر شد بدنش سرد شد دیگه پیش همسرم نشسته بود داشت کارتون میدید یکم که گذشت یهو شوهرم داد زد دیدم دخترم چشاش چرخیده همه بدنش مث قیر سیاه شده تا حالا همچین چیزی ندیده بودم گفتم دور از جونش دیگه دخترم مرد بهم حمله عصبی دست داد نفهمیدم چیشد وقتی به خودم اومدم دیدم دخترم خداروشکر به حالت عادی برگشته بود شوهرمم برا هردومون اورژانس خبر کرده بود داشتیم میرفتیم بیمارستان. اومدیم گفتن تشنج کرده واقعا نمیدونم چرا اینطوری شد هیچ وقت سابقه نداشته اما من مردم و زنده شدم. بمیرم دخترم این مدت فقط تو دکتر و بیمارستان بود تو روخدا برا سلامتیه همه بچه ها دعا کنید یکیشم دختر من. بمیرم شب یلداش تو ای سی یو بود😔

تصویر
۳۴ پاسخ

اخ عزیزم خداروشکر بخیر گذشته انشالله همیشه سالم وسلامت باشه ولی پروفن ک باید بیاره پایین تبشم ک خیلی بالا نبود بدنشم ک میگی سرد بوده چرا تشنج کرده دکتر‌چیزی نگفت

انشالله هر چی زودتر خوب بشه.

عزبزم.من هردو بچم تشنج کردن با تب وبدون تب.میفهمم چی کشیدید و از این به بعد چه ب سر روح و روانت میاد.داعم تب سنج به دست بودم تا مدت ها.همه فکرمیکردن دیوونه ام .ولی نمیفهمیدن من چی کشیدم

عزیزم خداشفابده

ای بقوربانت بم منیر خانم دقیقا بیریوانی منیش چند مانگ لوه پیش لسر او تخته ی بو بمرم کچی منیش له اورژانسه رگیان نه دیته وه لوه تشنجی کرد امنیش مردم بخدای هیستاش وک خومم له نهاتوته وه امن دزانم چت کیشاوه ربی خودا همو مندالیکی محفوظ کا انشالله بلام حتما نوار مغزت اگه هل نگرتوته وه هلی گروه امن چوم بو رزایه
لوه شکور هیچی نبو دوای اوش حبی کلوزام هر وقت تبی کرد بیدیه وای له نایته وه به امیدی خدای

عزیزم میشه بیای خصوصی

خیلی سخته عزیزممم درکت میکنم
خداروشکر بخیر گذشته
ولی در کل همیشه سعی کن با استامینوفن تب کنترل کن
و هر موقع تب داشت هر ۱۵دقیقه چک کن
انشالله همیشه سالم باشه

عزیزم ... 😭
خطر تشنج که میگن تا ۵ سالگیه
قبلا هم که سابقه تشنج نداشته
ای وای

سلام گلم خوبی حالت دخترت چطورهنوزبستری

واااااای الهی من بمیرم براش منیر جان خداروشکر بخیر گذاشته الان چطوره خوبه ؟

مامان آسنا جان اصلا تقصیر تو نبوده قربونت بشم
منظورم این نبود فقط همیشه به مامانا میگم که پاشویه موقع تب بالا نکنن
چون خودم ی بار اینکار رو کردم دخترم تشنج نکرد ولی باعث لرزش شد و خدا بهم رحم کرد بعدا دکتر بهم گفت

خدا شفاش بده عزیزم

عزیزم دخترتون بعد از عمل یبوستش برطرف شده از عملش راضی هستید ارزوی سلامتی دارم انشالله این روزا هم‌تموم بشه برای همه مادرای خسته

ایشالله خدایحق پنج تن عالم همه مریضهاروشفابده همینطوردخترگل شما

بجای این چرندیات شب یلداب بچه هات برس
اصن شب یلدا ینی چی
یلدا مبارک دقیقا چیش مبارک

عزیزم خیلی ناراحت شدم الهی زودی خوب بشه 🥺😔❤
واقعا درکت میکنم پارسال دختر منم ای سی بود اونم تشنج های خفیف داشت خبر نداشتیم

عزیزم همیشه فقط سلامتی بچتوووببینی درکت میکنم برامنم پیش آمده تشنج خیلی بده ولی گذشت آزمن که تجربه دارم بهت نصیحت هرموقع دیدی دخترت تب داره یاسرحال نیست فقط بهش زیادمایعات بده خیلی زیاد بهترین راه پیشگیری ازتشنج

اشالا زودخوب شه .
دکتر چی گفت برای چی اینجوری شد چرا نگه داشتن ای سی یو

اخه عزیزم دخترمنم همینطورشددوبارعزیزم هروقت دیدی تب کردزودایبوپروفن بده دیدی تبش نیومدپایین زودببرش اورژانس اگه دیدی تبش ۳۶ببربراش آمپول میزنن من دخترم دوبارگرفت یه باربستریش کردن چهارروزباردوم نه فقط آمپول وسرم براش زدن وازآزمایش گرفتن سالم بودگفتن احتیاج به بستری نداره بعدتوکلاس کاردرمانی لج کردن ویکی ازکلاساش کنسل کردن گفتن بایدببریددکترمغزواعصاب بردیم نوارمغزازش گرفتن وبعدیه بیمارستان نزدیک مطب عکس ام آرای ازش گرفتن دکترش هردورودیدگفت سالم و احتیاج به دارونداره

راستی گلم یبوست گل دخترت خوب شد؟

من شنیدم که پاشویه موقع تب بالا اصلا خوب نیست
ایشالله که هیچکس تجربه نکنه
الهی که خدا دلت رو با سلامتی بچه هات شاد کنه

واقعا ناراحت بوم بو هردوکتان انشاالله زو‌چاک ابیت وله امروژانه هر له گهواره زورم دیو الان تشنجی کردوه مندالکمان

فقط تب داره یعنی علایمش چیه

ای فقیره چندم په ناخوش بو
انشالله که هر چی زودتر چاک ده بیته وه
فقیره ای کورکت لای که یه؟
ای کاره که ت

خیلی ناراحت شدم برا هردوتون😭شکر خدا که بخیر گذشت...
ان شاءالله در پناه خدا باشین....

😔😔😔😔😔😔
چقدر ناراحت شدم
دقیقا بچه جاری منم کاملا یهویی این اتفاق واسش افتاد اصن عجیبببب

چندم پناخوشبوانشالله هرچی زوتره باش دبه ولاکوری منیش 3شوه لگلی نخوتوم لبرتبی

عزیزم انشالله زودتر خوب شه ‌.گفتی تبش اومد پایین. حالا چرا تشنج کرده؟؟

چقدر ناراحت شدم ان شالله زود خوب بشه

الهی مام شب یلدای خوبی نداشتیم .....

آن شاالله چاک دبیت نگران نبه بقوربان، دکتر نی کت چیه تی؟

عزیزم یه همچین اتفاقی هم برا بچه خواهرم وقتی کوچیکه بود افتاد بردنش بیمارستان بستری شد یه شب بعد خوب شد بخداتوکل کن انشاالله زودی بهترمیشه

آخی عزیزم الهی بمیرم انشاءالله که زوتر خوب بشن

چه تجربه تلخی الهی هیچ بچه ای مریض نباشه
دختر گل شماهم خوب بشه

سوال های مرتبط

مامان ضحی(ضحا) مامان ضحی(ضحا) ۵ سالگی
سلام مامانا
امروز دخترم تو کلاسشون جشن بود بعد ب بچه ی دیگه کش‌مو پاپیونی دخترم ازش گرفته بود میگفت مال خودمه دخترم هم ازش گرفته بود ک نه این مال منه اون دختره زد زیر گریه ک من اینو میخوام ی دفعه مادر بزرگش و مامانش اومدن تو سینه منو دخترم ک بده بهش گناه داره گریه میکنه من اصلا دخالت نکردم ک ب دخترم بگم بده بهش گناه داره خب دختر منم گناه داره اخه ......
خلاصه مامانش کش مو رو از دخترم گرفت رفت شکلایتی اورد داد دست دخترم اونم داد ب دختر خودش دختر منم گریه اش گرقت منم بلند گفتم مامان این مال تو بود برو بهش بگو بهم بده مال خودمه بعد دخترم ی کم بهونه کرد منم ب صورت اعتراض ک بدونن ناراحت شدم دخترم رو تو بغل گرفتم گفتم برو ازش بگیر گریه نکن برو حقت رو بگیر ....
دخترم رفت جلو ب ی خانمی گفت خاله این کشمو منو گرفته ازش میگیری برام خیلی دلم سوخت اونجا بلند شدم دست دخترم گرفتم رفتم پیششون گفتم خاله این مال تو نیست مال ضحا بوده گفت دوسش دارم گفتم خب ضحا هم کش‌موش رو دوست میخواد مال خودش باشه این کار درستی نیستی وسیله های مرد رو ب زور ازشون بگیری مامانش ازش گرفتش داد دستم منم همون جا دادم دست دخترم و بوسش کردم وسایلام برداشتم رفتم بیرون دیگه مراسم کلاس تموم بود .....
شما بودین چکار میکردین تو این موقعیت گذشت میکردین یا نه حقتون رو میگرفتین؟؟؟؟
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۶
جهـــــــــان
بهش گفتم شاید اشتباه باشه راستش دیشب که بیشتر فکر کردم دیدم پیتر اگر فلورو واقعا دوست داشت حاضر نمی شد بخاطر کار ترکش کنه... میترسم اشتباه کنیم و تجربه تلخی برای فلور بشه..._جهان عزیزم ما مجبوریم تن به خواسته های بچه هامون بدیم، زمانی که به سن قانونی رسیدن اختیارشون دیگه دست ما نیست .. بزار خودش تجربه کنه حتی اگر بد... اینجوری هیچوقت ته دلش چیزی نمی مونه ... در غیر این صورت تا ابد فکر می کنه میتونسته خوشبخت بشه و نشده...
⊰🌸⊱
در ضمن پیتر پسر خوبیه خانواده خوبی هم داره شاید هم با هم خوشبخت ترین بشن...
انشاالهی گفتم و ساکت شدم...
یکهفته ای که گذشت دل تو دلم نبود بفهمم ماجرای برادرم چی بوده .. شب قبلش تا صبح خواب باباجانمو دیدم یه گوشه باغ شمرون نشسته بود و چای می خورد ... بهم حس خوبی منتقل می کرد انگار ارامش داشت...
افسر پرونده تمام مشاهداتی که داخل پرونده بود و توضیح داد، دقیقا مثل همون توضیحاتی که لوزا داده بود، اما نکته ع.جیب که کسی بهش توجه نکرده بود این بود که سم داخل لیوان نوشیدنی بود ... یعنی با نوشیدنی مخلوط شده بود .. اگر جهانگیر میخواست خ.ودکشی کنه چرا بریزه داخل نوشیدنی...؟
البته افسر پرونده گفت خیلی از موارد برای اینکه طعم سم‌ رو راحت تر بشه تحمل کرد داخل نوشیدنی میریزن... ولی من قبول نداشتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۳۷
گلزار
عابد سرشو پایین انداخت و باهام حرفی نداشت دیگه بزنه ...
حمیده خبرشو به مامان تاج داد و روزهای شیرین بارداری من شروع شدن ...چشم انتظار بودم که شکم بزرگ بشه و اون روزها یکم از دردهام کم‌ شده بود ...لباس که میدیدم دلم ضعف میرفت براش میخریدم‌...
اونموقع نمیدونستم‌ دختر یا پسره، ولی عمیق دوستش داشتم ...
مامان تاج هیچ وقت دخالتی نمیکرد و عابد انقدر مراقبم بود که تبدیل شده بود به پدرم ...تنها دارایی من عکس سیاه و سفید سالار خان بود...اون عکس همیشه سنگ‌صبور تنهایی هام بود...
اون روزهای عجیب و غریب سپری میشد و بالاخره اولین روزهای بهار پنجاه دخترم به دنیا اومد..یکی شبیه خودم...حداقل دیگه غربت برام سخت نبود...شیرین اومده بود با کلی خوشحالی ...
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┅
با کلی مهربونی ...دستهای کوچیکش و لبهای قرمزش شد برام یه زندگی جدید ...
از روزی که شیرین بدنیا اومد اتاقمو با عابد جدا کردم ...تو رختخواب کوچولومو بین دستهام گرفته بودم و میبوسیدمش که مامان تاج بوسه بر سر پر از موش زد و گفت :اسمشو بزاریم‌...
بین حرفش پریدم و گفتم : اسمشو میخوام شیرین بزارم ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۲۲
جهــــــــــــان
اون چند روز با ژینوس سرگرم بودم و به کل درس و امتحانمو ول کرده بودم ... پابلو هم هر روز با مادرش میومد و پیش جاوید بود ... و چقدر ازشون ممنون بودم که تو اون وضعیت مارو تنها نزاشته بودن ...داغ سنگینی بود ... شونه های جاوید خمیده شده بود ... فقط خدارو شکر می کردم ژینوس یادگار ژانین سالم بود، فقط چون زود بدنیا اومده بود یکم ظریف و ریزه میزه بود اما عجیب به ژانین خدابیامرز شباهت داشت ... مادر پابلو می گفت نوزاد تا یکماهگی اصلا چهره اش معلوم نمیشه ،اما ژینوس از حالا معلومه شبیه مادر مرحومشه...
بلاخره کارهای جاوید انجام شد، برای ژینوس هم شناسنامه گرفت و برگشت ایران ... خیلی دلم میخواست همراهش میرفتم یه جوراییی منم از پاریس بیزار شده بودم ..پاریسی که منو یاد ژانین عزیزم می انداخت و داغمو تازه می کرد...اما جاوید با تصمیمم به شدت مخ.الفت کرد ،بهم گفت باید بمونم و امتحانمو با موفقیت پشت سر بزارم و درس بخونم بخاطر اینکه روح ژانین در آرامش باشه، چراکه ژانین عاشق این بود که من درس بخونم و موفق بشم ...
با حرفای جاوید یکم به خودم اومدم و با جدیت شروع کردم یکهفته باقیمونده تا امتحانمو درس خوندم ...امتحانمو که دادم سریع بلیط خریدمو منم رفتم ایران ....
تو خونه ما چه اوضاعی بود ... خانوم جانم دوباره ضربه بدی خورده بود ...از عشق و علاقه اش به ژانین با خبر بودم ... دوران سختی بود که بازگو کردنش فقط قلبمو به درد میاره...جاوید در خانه خودمون مستقر شده بود و خونه خودشم همونطور دست نخورده نگه داشته بود، می گفت اونجا بوی ژانینو میده ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۸
جهـــــان
با جاوید تماس گرفتمو کل ماجرا رو گفتم .. جاوید انگار سال ها بود هق هقش تو گلو خفه شده بود ،طوری گریه می کرد که من از پشت تلفن متوجه لرزش کل بدنش می شدم...
جاوید می گفت کاش باباجان زنده بود و میفهمید زحماتش بی ثمر نبوده..پسرش خودکشی نکرده.
فلور از یکی از دانشگاه های شهر نیس برای رشته دندانپزشکی پذیرش گرفت ،کم کم کارهای رفتنشون انجام می شد. فلور از ته دل خوشحال بود و دائم می خندید...
چندباری پیتر شام پیش ما بود پیتر هم واقعا پسر خوب و محترمی بود ..دلم میخواست پیوندی بینشون باشه و بعد راهی بشن شهر نیس ... اما متاسفانه هر دوشون می گفتن فعلا امادگی ازدواج ندارن ...
بناچار راضی شدم، پابلو بهم گفت اینجوری بهتره شاید فلور در انتخابش اشتباه کرده باشه، نباید مجبور به کاری بشه... ازدواج الان براش زوده.
با رفتن فلور پابلو بهم پیشنهاد داد که برم سر کار ... راستش خودمم بدم نمیومد اما ازونجاییکه چندسال بود کار نکرده بودم فکر نمی کردم دوباره امکانش باشه اما خوشبختانه با معرفی پابلو در یکی از مراکز زایمان مشغول به کارشدم...
سر کار رفتن برام خیلی خوب بود خصوصا اینکه حالا حسابی تنها شده بودمو دائم فکرای مختلف مثل خوره روحمو می خورد...سال شصت وچهار بود که مادر پابلو هم بدلیل کهولت سن فوت کرد، بچه ها هردو خودشونو برای مراسم رسوندن .. فلور دخترم و پاوه پسرم که حالا یه تو راهی داشت ... نزورا به دلیل شرایطش و حاملگی اش نیومده بود .. فلور هم تنها بود ...
مامان ماه و خورشيدم🌞🌙 مامان ماه و خورشيدم🌞🌙 ۵ سالگی
تجربه لابيا پلاستي ، تنگي واژن ، ليفت

اول از همه كه نترسيد ، اناتومي بدن هركسي با كس ديگه فرق ميكنه .
دوم انتخاب دكتر خيلي مهمه .
من خيلي تو ني ني سايت ميخوندم تجربه هارو يا همين گهواره سرچ ميكردم ، تقرييبا ٩٠ درصد ميگفتن وحشتناكه و نميارزه و فلان .
ولي من رفتم و خداروشكر اونقدرا سخت نبود يني ميخام بگم وحشتناك نبود سختيش براي من زماني بود كه بيحسيم رف (بيحسي از كمر بودم )
و سوند بود كه از لحظه اتمام عمل تا ٤٨ ساعت وصلم بود .
و زماني كه گاز رو از واژنم دراوردن ، يه گاز داخل واژن،و يه يه باند روي واژن كه روز بعد از عملم كشيدن .
دردي كه داشتم بعد بيحسي با مسكن ، شياف يا قرص پروفن همراه با ژلوفن برا من اب رو اتيش بود و كلا ٥ ساعت طول درد من بود و بعد اون كاملا از بين رف و واگذارم كرد .
بيشتر سوند خيلي اذيتم كرد .
به دستور دكتر من ٢ شب بيمارستان بستري بودم .امروز مرخص ميشم
بخيه هامم جذبي هست و فقط قسمت ليفت هست كه پزشكم گفتم دوهفته ديگه برم بكشم .

سوالي هست در خدمتم 😊.