۸ پاسخ

عزیزم منم اونطوری میشدم از هوش میرفتم حتی بعد زایمان هم از هوش رفتم آزمایش برداشتن دیدن کم خونم بهم خون زدن شاید توهم کم خونی

من تالاسمی داشتم تو بارداری الان رو نمیدونم بازم دارم یا ن ولی هیچوقت نلرزیدم ولی ی وقتا سرم گیج میرفت سرم سنگین میشد فشارم میوفتاد

منم چند باری توی حاملگیم اینجوری شدم از حال میرفتم از قول شما یهو چشام بسته میشد و غش میکردم کمبود ویتامین هم نداشتم ولی خب دکترم گفت ازم حاملیگه ،وای یهو یادم اومد اعصابم بهم ریخت خیلی بد بود بیشتر هم بعد صبحانه اینجوری میشدم

منم بودم البته من چون اسلیو کرده بودم زارت بعده ۴ماه حامله شدم اینطوری شده بودم چون وزنم ۷۵بود رفتم عمل کردم کلا جنازه شده بودم دیگه خداروشکر بهترم الان

احتمالا ی چیز بدنت تو زمان بارداری کم می‌شده اینجوری می‌شدی

الآنم غش میکنی ؟

خب ب دکتر نمیگفتی ؟
کم خون نبودی ؟

منم زیاد می‌لرزید بعد فهمیدم کمبود آهن دارم

سوال های مرتبط

مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱۳ ماهگی
پارت ۱۶:به هوش اومدم تو ای سی یو بودم باز بیمارستان جدید باز با همه اون دستگاه ها دوباره همه اون کار ها شروع سد حالم از خودم بهم‌میخورد سوندی که از روز اول بهم وصل بود نمیدونم تجربه دارین یا نه بدترین چیز دنیا سوند .
درمان رو جدی شروع کردن حالا امکانات بود دکتر مطابق جواب آزمایش برام انتی بیوتیک موثر تجویز کرد با حجم خیلی زیاد و هر روز میرفتم اتاق عمل دوازده روز تمام براش شستشو محل میبردنم اتاق عمل بی هوشی میگرفتم تا بتونن محل رو پاکسازی کنن هیچی که نمیخوردم نهایت به ذره سوپ یا ماست باید چندین ساعت قبل عمل ها چیزی نمیخوردم بی جون بودم تب و لرز داشتم هی بیهوشی دوباره ریکاوری دوباره یکی دوساعت به هوش بودم حرف میزدم باز از اول شروع میشد.
حالم تقریبا به ثبات رسیده بود حداقلش میدونستن باید چیکار کنن و داشتن انجامش میدادن ،حالا هر روز یه سری دکتر باید چکاپم میکردن قلب ،ریه،عفونی،اورولوژی،انکولوژی،زنان
دایم داشتم چک میشدم هر روز چند نفر میومدن ای سی یو و چند نفر ترخیص میشدن به بخش پلی من همچنان بودم هر پرستاری میومد میپرسیدم امروز آخرش میگفتن خوب میشی دوباره فردا همین تکرار میشد
آنقدر اکو قلب گرفتن که پوست روی سینه هام کنده شده بود ،گردنم از بس تکون نداده بودم از درد خشک شده بود یه عالمه سیم پیچیده بود دورم
ولی حداقل روزی نیم ساعت ملاقات داشتم اینجا بود که یه کم امید گرفتم
همه خودشونو جمع میکردن و جلوی من میخندیدن باهام‌حرف میزدن و من مثل یه چوب فقط گوش میدادم
مامان تیام💙👼🏻 مامان تیام💙👼🏻 ۱۶ ماهگی
تیام یکشنبه سرما خورده بود انگار تا فهمیدم بردمش دکتر خدب شده بود یهو از دیشب تا صب جون میداد اذیت میشد خودمم تا صب بیدار بودم تیام میخوابید چشمام تا گرم خواب میشد بیدار میشد نق میزد دوباره میخوابید تا میومدم بخوابم از درد خودم خوابم نمیبرد این داستان ادامه داشته تا همین ساعت ده و چقد سخت و چقد ناراحت کنندس که همه مادر رو مقصر میدونن انگار تو بد بچت میخوای خیلی حالم گرفتس😪
چون همسرم یک هفته شیفت هست خونه مامانم هستم دیشبم گفتم میریم خونمون نذاشتن برم کاش رفته بودم هیچ کمکی ک نمیکردن شب تا صب فقط نق میزدن صبی تیام دیگ بیدار شد گریه و ابریزش داشت میگه تو مادرشی مقصر تویی ک خیسش میکنی پاش پتو روش نمیندازی گفتم صورتش نشورم ک گوه میبنده پتو هم صدبار بیدار شدم جاش درست کردم روش دادم دیگ خودمم ادم نیاز ب استراحت دارم نمیتونم ک نخوابم از درد پریودی زمینو میخوام گاز بگیرم ولی هیچی نگفتم تحمل کردم بعد اینجور میگن چقد ما زن ها گناه داریم دلم برا خودم سوخت😔
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱۳ ماهگی
پارت پنج :دیگه اومدم خونه و زندگی عادی بود منم درد داشتم ولی با فاصله سه چهار ساعت من خیلی کتاب خوندم کلاس شرکت کردم و علایم زایمان رو میدونستم رو‌خودم کنترل داشتم دست پاچه نمیشدم بگم وای الان ۳سانتنم درد هم دارم گاهی برم بیمارستان دیگه تا شب رفتم حموم چندتا اسکات زدم و شیو کردم و ساک بچه ام زو هم آماده کردم شیاف رو گذاشتم و رفتم بالش بارداریم رو اوردم رو تخت گذاشتم و خوابیدم تا ساعت پنج صبح که با درد تیرکشیدن از شیکم تا کمرم بیدار شدم انگار یه آن برق وصل میشد بهم از شکمم نا کمرم میومد و ول میشد یه جوری بود که اگه سرپا بودم مجبور میشدم بشینم یا دولا بشم ،تو کلاس ها تکنیک تنفس یادگرفته بودم و با اون تکنیک ها کامل دردم رو رد میکردم همسرم ساعت ۷رفت سرکار و من هم بیدار بودم هر یک ساعت دردم میگرفت و ول میکرد منم فهمیدم که نزدیک زایمانم شروع کردم جمع و جور کردن خونه تا همه چی مرتب باشه دردم گرفت برم سر آخر داشتم آرایش میکردم دیدم درد هام خیلی نزدیک بهم حدودا هر ده و پونزده دقیقه یکبار دیگه زنگ زدم به همسرم ساعت ۱۱بود اونم مرخصی گرفت از اداره و اومد خونه تا بیاد یک ساعتی طول کشید مامانم ایناهم رسیدن و با شوهرم و مادرم و خواهرم راهی بیمارستان شدیم قبلش به دکتر زنگ زدم گفت حرکت کن سمت انصاری منم خودمو میرسونم کل مسیر من انقباض داشتم هی با تنفس خودمو کنترل میکردم تا تموم میشد یه نفسی میکشیدم بعدی میومد پشت سر هم خلاصه پست صندلی شوهرم رو گرفته بودم و با نفس هام خودمو آروم میکردم خداشاهده حتی یه اخ نگفتم کل مسیر رو جوری که همشون میخندیدن میگفتن این درد زایمان نیست ما بریم برمون میگردونن میگن این وقتش نشده هنوز