ینی ر......ییییدم وسط این جامعه ای که حتی تو محله خودت هم آرامش و امنیت نداریم😑😑 محله ای که همه قوم خیش ان همه همو میشناسن....
رفتم سوپری محلمون برا دخترم پوشک بگیرم تو خیابون که میرفتم متوجه نگاه های سنگین یه نفر شدم فک کردم از اقوام هست میخواد بیاد جلو سلام احوال پرسی کنه تا نهههه مرتیکه قصدش چیز دیگه ایه یه نگاهی که چشمم بهش افتاد آشنا بهم نیومد تا خوده سوپرمارکت افتاده بود دنبالم اومد تو سوپر مارکت همونجا که من داشتم کارت میکشیدم میخواستم رمزشو بگم وارد شد همچین گفت ببخشید بخشید که مثلا از پشت من رد بشه وارد سوپری بشه حس کردم خودشو میخواد بچسپونه بهم درصورتیکه هنوز از بغل جا داشت من سریع خودم کشیدم بغل...حالا به بهانه چی میخواست بخره به نظرتون خوبه ؟ از کارتون موز یه دون موز گندههه برداشت از بغل دست من همچین انداخت رو ترازو رو به سوپری مثلاً گفت اینو بکشششش 😑بعد رفت روبه روی من وایساد شروع کرد به خوردن هی به سوپری میگفت خیلی خوشمزست این موز گنده ها هم خوشمزه هستنا!!!😑😑😑😶😶حعییییف که سوپری محلمون آشنا بود از اقوام بود و تو مغازش هم پره آدم بود همه هم اقواممم وگرنه میزدم به رسوا گرییی ،خلاصه فقط گفتم لطفاً مال منو سریع حساب کن بچه کوچیک تو خونه دارم و تا چشم میدید از اونجا تا خونمون برگشتم دیگه نفهمیدم افتاد دنبالم یا ن 😑😑🙂🙂😏😏😏

۱۱ پاسخ

سکوتت بهتر کار بود ،اینها مزیض ان،بی توجهی و نادیده گرفتن بهترین کاره

من اینقدکه ازهمچین مردایی میترسم ازحیوون نمیترسم بس نجسن

خوب کاری کردی هیچی نگفتی وگرنه آبروی تو رو میبردن متاسفانه

خوب ۴ تا بارش میکردی اشنا هم باشن من تا طرفو پاره نکنم ول نمیکنم

من بودم م ی ر ی دم به خودم

نفهمیدم منضورش چی بود موز گنده یعنی چی

چقد بی شرف از قصد موز درشت برداشته و. تعریف کرده

چقدر بدم میاد از همچین مردای سبکی🤮🤮

بهتر چیزی نگفتی

کثافته میگم‌چکارگردی ماشینو؟

واقعا بد زمونه ای شده هیجا ادم احساس امنیت نمیکنه همه جا باید با ترس بری بیای

سوال های مرتبط

مامان مـاهـلـیـن🌙🧿 مامان مـاهـلـیـن🌙🧿 ۱ سالگی
مامانا نمی‌دونم به چشم زخم اعتقاد دارید یا نه
اما من احساس میکنم دخترم چشم خورده
دختر من از ۶ ماهگی که غذاخور شد ، غذاشو به اندازه میخورد
یک بار خونه مامانم بودم برای دخترم موز له کرده بودم داشتم میدادم یه بنده خدایی اومد خونشون ، موز که تموم شد دخترم گریه کرد که دوباره میخواست ، پاشدم دوباره براش موز له کردم ریختم تو پیاله
بعد اون بنده خدا گفت خوب میخوره نوه ی من نمیخوره اصلا
از همون موقع به بعد دختر من دیگه لب به موز نزد
غذا هم که اصلا دیگه مثل قبل نمیخوره اصلااااا
با التماس شاید دو سه قاشق


حالا همه ی این قضایا به کنار


دیروزم یه بنده خدایی اومد خونم ، دخترم که اولش آنقدر شیرین کاری درآورد پیشش ، انقدر خندید و شیطنت کرد خسته شد بعدش دخترمو شیر دادم خوابید راحت

بعد از اینکه اون شخص از خونمون رفت ، دخترم بعدازظهر خواب بود یهو با گریه از خواب پرید دیگه نخوابید هرکار کردم
بعد اونم دیشبو تا خود صبح گریه کرده و نخوابیده اصلا
همش سه چهار دقیقه خوابیده باز با گریه بیدار شده
منم پا به پاش بیدار بودم

یعنی ممکنه چشم خورده باشه ؟!
یا نگاه اون طرف سنگین بوده باشه

نمیدونم خدایا اصلا کلا همه ی قلق های دخترم به هم ریخته

اینم بگم دندونش درومده دوتا پایین دوتا بالا
بخاطر دندون نیست این رفتاراش
مامان صدرا مامان صدرا ۱۲ ماهگی
پارت سوم
یه نگاه کرد بهش و دانشجو هارو دعوا کرد
که بچه قلب نداره دستگاه خرابه یعنی چیییی
بدو و بدو رفتن سرم تقویتی آوردن و سرم فشار رو کشیدن
دستگاه اکسیژن به من وصل همه چشم هامون به مانیتور که دونه تپش نشون بوده
رفته رفته حال منم بد شد حالت تشنج یا خودش بهم دست داد شروع کردم به شدیداااااا لرزیدن آوردن دست پام رو سریع نگه داشتن بستن به تخت که من از روی تخت نیوفتم
که این واقعا جوری بود که من خودمو باختم اونجا شدید
۷سانت بودم که کامل آمپول فشار قطع شد و دیگه کن آمپول فشار نگرفتم
تا دستگاه کسیژن زو برمیداشتن
ضربان قلب بچه افت می‌کرد من گاز بیحسی هم نتونستم بگیرم
۸سانت بودم که ماما همراهم پا به پام کمک کرد که زود قول بشم که
گفتن نوار قلب بگیرن دیدن بازم تا منظم و من دیگه تا فول شدن صبر نکردن
سریع از دست پام گرفتن فقططط بدو رفتیم اتاق زایمان
تو راه رو هم شدیدااااا حس زور زدن میومد برام که میگفتن زور نزن که نمی‌شد
بدو منو گذاشتن روی تخت
دقیقا سه تا آمپول بیحسی زدن برای برش
منم شنیده بودم که تیغ هستش
مامان ایلماه🩷🫀 مامان ایلماه🩷🫀 ۱۰ ماهگی
پارت ۳۲
اولش فکر کردم یکی از دوستاشه اما وقتی از حموم اومد بیرون حسابی به خودش رسید و گفت: تا شب نمیام ، با دوستام قرار دارم ...
وقتی رفت بیرون به دلم افتاد که تعقیبش کنم
سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون چون قرار بود با دوستاش بره ماشینو نبرده بود
من هم با ماشین از فاصله دور تعقیبش کردم تا یکی دو ساعت اول پیش همون دوستای دخترش بود یکم دلم آروم گرفته بود که کم کم سر و کله پسرا پیدا شد
هر کدومشون دست یکی از دوستای الهه رو گرفتن خدا خدا می‌کردم که الهه به خونه برگرده اما وقتی یه پسر خوشتیپ پولداری که معلوم بود بالا شهری هم هست دست تو دست الهه دیدم انقدر به هم ریختم که همونجا زدم زیر گریه اما نمی‌دونم چه قدرتی پیدا کرده بودم که تونستم با اون‌حالم به تعقیبم ادامه دادم
انگار می‌خواستم مطمئن بشم الهه خیلی وقته برای من تموم شده تو تمام لحظاتی که تا شب الهه با اون پسر سر کرد من شاهد بودم
اینکه رفتن رستوران و چند ساعت نزدیک به هم گفتن و خندیدن و قلیون کشیدن هر کدوم قلب منو تیکه‌تیکه‌ می‌کرد اما آخرین تی.ری که به قلبم رسید وقتی بود که همشون با هم رفتن تو باغ
مامان ایلیاخان👶 مامان ایلیاخان👶 ۱ سالگی
مامانا راهنماییم کنید 🙏🥺شوهرم منو دوس نداره از اول اینجوری بود من نمیدونستم بابام منو به زور داد بعد این منو فقط بخاطره ببخشید رابطه میخاسته و تظاهر به عاشقی میکنه بعد اصلا مهم نیستم براش نه بهم پولی میده نه توی خونه چیزی میخره نه لباس میخره کلا هیچی به زور یه نون خوشک میده بهمون به زور پوشک و دارو دوا میخره بعد من مدام لباس کهنه میپوشم هم خودم هم بچه ها ارایشگاهم که اصلا نمیبره اینترنتم که از ترس بابام میخره بعد از پدرم خیلی نمیترسه من مال افغانستانم این حتی یه عروسی برام نگرفته حتی خریدم نکرده من بعد دوسال باردار شدم این نمیخاست میگفت از نگ روزگاره که قبولش کردم اما الان دخترم ۴سالشه تظاهر به دوست داشتنش میکنه تا بزرگ بشه بعد یه پسر ۸ماه دارم که اینم نمیخاست میخاست سقط کنه که خانوادم نزاشتن و خودم سینه سپر کردم بعد دلش نمیخاد حتی یه کیک بخره این بچه بخوره هیچی نمیخره بدم بخوره بچه بعد من چی کار کنم میخام جدا بشم پسرمو بگیرم دخترم منو نمیخاد ؟؟؟؟
مامان ملورین🍬✨ مامان ملورین🍬✨ ۱۷ ماهگی
مامانا حتما اینو ببینید عکس دست دخترمه
توی تاپیک قبلم عکس از دست دخترم گزاشته بودم و گفته بودم نمیدونم چرا سوخته و کرم معرفی کنن بهم ولی چند روز گذشت کرم رو خریده بودم فقط یه بار زدم از اون بگذریم چند روز گذشت یهو دیدم روز به روز داره این سوختگیه کوچیک بزرگ و پهن تر میشه داره روی دستش رو میگیره گفتم یعنی چی سوختگی هم مگه پخش میشه(اینو بگم که اصلا نسوخته بود و هرچقد فک میکرد به چیز داغی نخورده بود که بسوزه و برام عجیب بود چطور سوخته و چرا من متوجه نشدم)خلاصه رفتم داروخونه چند تا و گفتن حتما ببرش دکتر پوست رفتم دیروز دکتر پوست و گفت این عفونت زخم زرد گرفته و از طریق یه حشره ای که گزیده بچه رو اینطور شده و دار و پماد داد و گفت طول درمانش تا ۱۴ روزه و گفت بعضی از این کسایی که این مدل عفونت رو میگیرن وقتی دیر متوجه بشن و برن دکتر ممکنه به کلیه شون هم بزنه و خداروشکر من زود بردم و پیگیری کردم
خواستم بگم اگه یه سوختن کوچولو هم رو پوست بچتون دیدید حتما پیگیری کنید بعضی از حشره ها ویروس دار هستن و وقتی میگزن حالت سوختگی روی پوست ایجاد میشه
در آخر بگم این عکس که گزاشتم مال سه روز پیشه و تا دیروز بزرگ تر شده بود و به انگشتاش رسیده بود
مامان صدرا مامان صدرا ۱۲ ماهگی
پارت چهارم
خودمو برای تیغ آماده کرده بودم
که دیدم یا خداااا قیچی
هنوز که هنوزه بعد از این همه مدت یاد اون قیچی که میوفتم تن بدنم میلرزه
سه تا دقیقا برش زد و صدای بریدن گوشتم هنوز توی گوشم هست
هرچی زور زدم گفتن به دنیا نمیاد چیکار کنیم بیشتر برش بزنید که بکشیم بیرون
یه سه تا دیگه هم از یه طرف دیگه برام برش زدن
بچه قلب نداشت یه عالمهههه برش حالم داغون نمی‌دونم فشار ۶بود یا۵.۵ هرچی بود همه ترسیدع بودن دکترم دستش رو گذاشته بود روی سرش و هی میرفت اینطرف و اونطزف
تا میومدم از حال برم سریع میزدن تو صورتم
گفتن دیکه بچه به دنیا نمیاد سزارین رو آماده کنید
تو همون حال داغون توروخدااااا دیگه سزارین ن با این همه برش دیگه اون نه نمیرم سزارین
گفتن بهم ۵دقیقه کلا وقت داری زور بزنی بچه به دنیا بیاد اگر نشه آقا میاد داخل
و آقا دقیقا پشت در اتاق منتظر بود که بیاد داخل و زایمان رو انجام بده
به ماما همراهم میگفتم ن بگو نزارن بیاد
داخل رفت گفت اینجوری میگه برگشت گفت اونم نیاد یا باید مادر رو نگه داریم یا بچه دقیقا اذان مغرب بود
مامان ماهلین و نیلا مامان ماهلین و نیلا ۱۴ ماهگی
مشکلات بارداری و اقدام به بارداری من پارت دوم .
خلاصه من چند ماه رفتم پیش این دکتر و همسایه ممون هم رفت پیشش ، ولی اون خدا روشکر باردار شد چون مشکلی نداشت ، حالا به اون بنده خدا آمپول داده بود که برای کبد مضر بود که خب سر وقت باردار شد و خطر از بیخ گوشش رد شد . تو همون حوالی دکترش رو عوض کرد منم دیگه پیش اون نمی‌رفتم.
رفت‌پیش دکتر لیلا قربانی ، به منم معرفی کرد و منم تقریبا فروردین ۴۰۲ رفتم پیشش . اینم بگم که تو این بین دانشگاه ها باز شد و من هفته ای ۴ روز خونه نبودم که اصلا بخوام رابطه منظم داشته باشم .
خلاصه من فروردین رفتم و عکس برام نوشت ، عکس رنگی رحم انجام دادم
سونوگرافی آزمایش و اینا ، اصلا بهم دارو نداد .
اول اردیبهشت با جواب همه شون رفتم پیشش ، بهم گفت سالمی فقط تنبلی تخمدان داری و اضافه وزن و pco, همین ، من دارو میدم اینا حل بشه بعدا برای بارداری اقدام میکنیم و بهت تقویتی میدم . برام تشکیل پرونده داد .
در صورتی که دکتر قبلی اصلا پرونده سازی نکرد ، و حتی یادش میرفت خودم از اول بهش باید توضیح می‌دادم خیر نبینه .
خلاصه من رفتم کربلا اومدم ، دانشگاه هم همچنان میرفتم ، یکی دوبار کیستم ترکید که چیز خاص و خطرناکی نبود ، تا آذر ماه ۴۰۲ ، که ما خونمون رو فروختیم . تو این فاصله من سر خیلی چیزا استرس داشتم ، از طرف یه سری از فامیلا اذیت شدم . فقط همسرم کنارم بود خدا خیرش بده .
استرس دانشگاه یه طرف ، فکرم تو خونه زندگیم بود یه طرف .
مسائل فامیل یه طرف ، یعنی اونقدری استرس داشتم که نگو .
پارت بعدی