۲ پاسخ

نه عزیزم طبیعیه.من چند ماه پیش تو مهمونی خیلی با لحن عادی به بچه خواهرزاده م گفتم قربونت برم حالا بعد از چند ماه چند وقت پیش داشتم به پسرم میگفتم قربونت برم برگشت گفت به آوینا هم گفتی.با اینکه بی نهایت به پسرم ابراز علاقه میکنم ولی باز اون تو ذهنش بود😄

نه عزیزم چه مشکلی دخترها لوسن چیزیو فراموش نمیکنن من دخترم ۶ماه پیش مریض شد آمپولش زدم الان بعضی وقتها گریه میکنه میگه چرا بردیم آمپولم زدی

سوال های مرتبط

مامان آی تای 🌙😇 مامان آی تای 🌙😇 ۳ سالگی
مامانا بچه های شمام تو این سن لجباز شدن؟دختر من چند مدتها اصلا خوب نیست صبحا پامیشه جیغ میزنه گربه می‌کنه بی دلیل یکساعت یا نیم ساعت حتی اون لحظه میگه بغلم نکن پیشم نیا نمی‌دونم دعوا میکنم اونموقع ها نمی‌خواد بغلش کنم همه چی لج می‌کنه جیش نمیگه بعضاً جیش می‌کنه خونه منم عصبی میشم داد میزنم سرش بعدش خیلیییی پشیمون میشم سعی میکنم از دلش در بیارم ولی بازم اونموقع ها که جیغ و گربه می‌کنه بازم داد میزنم اون لحظه نمیتونم خودمو کنترل کنم خدا لعنتش کنه زبونمو لال کنه امروز سه بار سرش داد زدم یه بار عصرو یه بارم الان خیلیم بلند و شدی. داد زدم ولی کاش اون لحظه لال میشدم چند روزه هی عصبی میشم خیلی پشیمونم می‌دونم مارک بده اون بچست ،مثلا سر چیزای بیخود گریه می‌کنه مثلا یکم پیش گریه میکرد فلان چیزو نزار اونجا ،شکا اون موقع ها اون ماریو که بی منطق میگه رو‌میکنین؟هر چی میگه میکنین؟من خواستم هرچی اون میگه نباشه بی محلی کردم دیگه آخرش بریدم داد زدم شدییید خاک تو سرم خوابیده دارم گربه میکنم دارم از عذاب وجدان میمیرم خدایا بهم صبر بده میترسم یادش نره بعدن تو همش بمونه بچم عصبی سه بد خلق شه
مامان محمدحسین🧸 مامان محمدحسین🧸 ۳ سالگی
صبح زود پاشدم رفتم ازمایشگاه، برای اینکه جون داشته باشم تا شب با این بچه سروکله بزنم یه گالن قهوه درست کردم بخورم و براش کتاب بخونم 🫠بعدازظهرا هم عادت ندارم بخوابم دیگه بدون کافی سرپا نیستم... داشتم با خودم فکر میکردم من سختیای زیادی تو زندگیم کشیدم،کمترینش این بود که تو ۲۰ سالگی سرطان تیرویید گرفتم و یکسال درگیر درمان بودم و هنوزم باید شش ماه یکبار چکاب برم که دوباره عود نکنه،ازمایش امروزمم همون بود،از یه طرف تک فرزندم و خیلی غریب و تنهام و چون از بچگی تنها بزرگ شدم همین برام مشکل ساز شده و الان اگه دورم شلوغ باشه اذیت میشم ،حتی تحمل شلوغ کاریای پسرمم ندارم،از شانس منم پسرم عجیب بچه ی وابسته ایه،یعنی تو خونه مدام به من چسبیده جوری که مثلا اگه نشسته روی مبل من بیام بشینم رو زمین بدو میاد پیش من میشینه،برا یک لحظه هم تنها نمیمونه،اصلا تنهایی بازی نمیکنه،تو خونه همش به من چسبیده، یعنی از وقتی به دنیا اومد هم همین بود اگه پنج دقیقه میزاشتیمش زمین و گریه میکرد و میخواست یکی کنارش باشه ،یا مثلا یکی دوماهگیش اگه یک لحظه از جلوی چشمش دور میشدم سریع گریه میکرد،الانم همونجوره و حتی بدترم شده،جدیدا وقتی تو خونه تنهاییم میگه هیچ کاری نکن فقط پیش من باش، امروز میگه ناهار نپز بیا پیش من،بابا که اومد برو ناهار بپز😶 و من خیلی اذیت و کلافه ام، چه راهکاری دارید که کمتر به من بچسبه، از تنهایی نترسه و خودش با خودش بازی کنه؟