۳ پاسخ

برای هممون پیش میاد
منم پسر بزرگم خیلی کلافه ام می‌کنه کنترلم رو واقعا از دست میدم بعدش از ناراحتی دیگه نمیتونم حرف بزنم همش دستای کوچیک و بی پناهشو میبینم اما خوب چاره چیه

پیش میاد عزیزم اشکال نداره

عزیزم پیش میاد برای هممون

سوال های مرتبط

مامان دخملم وتو دلی🩷 مامان دخملم وتو دلی🩷 ۳ سالگی
مامانا کیا مثل منه لطفا جواب بده من همیشه واسه هر چیزی گریه میکنم استرس اضطراب دارم بخاطر یه کار کوچیک گریه میکنم نمیتونم حرف مو بکسی بزنم یا جواب کسی رو بدم همش گریه میکنم حتی اگه طرف جلوم نباشه الانم تو این ۴ ماه بارداری خیلی خیلی بد شدم بعنی همه کارم شده گریه غصه نگرانی فیلم میبینم گریه میکنم حرف میزنم گریه میکنم خواب میشم گریه میکنم دخترم حرف بزنه گریه میکنم شوهرم حرف بزنه یا بگه بالا چشمت ابروهه گریه میکنم نمیدونم چم شده قبلا اینجوری بودم مثلا یه چیزی یا کسی ناراحتم می‌کرد نمیتونستم حرف بزنم از خودم دفاع کنم میزدم زیر گریه ولی چند ماهه بار دارم دیگه نابود شدم همه کارم شده گریه شب جمعه شوهرم مارو برد بیرون اینقد تو ماشین گریه کردم که چرا منو آورده بیرون چرا زود نرفتیم خونه دلیلش چی میتونه باشه امروز روان شناس رفتم گفت سریع کن خودتو آروم کنی وگرنه بچه کولیک رفلاکس میگیره شب روز گریه میکنه همش باید ازین دکتر ب این دکتر باشی زایمانت سخت میشه سینه هات شیر نمیکنه کسی بوده مثل من بوده باشه و خوب شده باشه آیا میتونه افسردگی بارداری باشه
مامان رزا مامان رزا ۳ سالگی
دخترم از سه روز قبل مریضه. امروز یکم بهتر بود. از صبح دیگه شربت تهوعش رو نداده بودم. توی خواب خر خر میکرد انگار چیزی تو گلوشه و کم کم شروع کرد به عوق زدن. سریع رفتم شربتشو اوردم بدم بخوره. خیلی خوابش میومد نخواست بخوره لج کرد گریه کرد.بعد ریسه رفت و تمام صورتش و لباش کبود شد‌ هرچی زور میزد نمیتونست نفس بکشه.هی سرشو عقب میبرد دست و پا میزد ترکیب تهوع و ریسه رفتن‌ . گیج خوابم بود بغلش کردم سرشونم انداختم که بدوم تو کوچه. یکی زدم پشتش جیغ میزدم نفس بکش. که یهو یه هیییی بلند کرد انگار نفسش باز شد. دست و پاش سفت شده بود صورت و لباش کبود. این چندروزم مریض بود لباش خشک بود موقعی که میخواست گریه کنه لباش ترک خورده بود ترکیب ضجه زدن و خفگی و کبودی و خون جاری از رو لباش. هزارتا فکر تو اون جندثانیه از سرم گذشت. خونه تنهام شوهرمم بخاطر برق شبا کارگاه میره. وقتی نفسش باز شد فقط تونستم یکم آب بدم بهش با شربت.گذاشتمش زمین. خودم تمام بدنم هنوز میلرزه. حدود یکساعته افتادم فقط دارم نفس کشیدنشو نگاه میکنم.
مامان مایا مامان مایا ۴ سالگی
خانومایی ک منو دخترمو میشناسن میدونن چقد من همیشه از دست دخترم شاکی ام😂 اینارو اینجا میتویسم بعد چند مدت میام میخونم مثل خاطره میشه 😂😂 دخترمن از صبح ک بیدار میشه دنبال بهونس گریه کنه بعدشم انقد خرابکاره تا چشم منو دور میبینه میره بهذجون دیوار ها میافته یا رژ میگیره به سر و صورتش و وسایلا میزنه عصرا ۳ تا ۷ میره مهد ۷ میاد گشنه خسته فقط جیییییغ گریه!!!! انقد اخلاقش بده اصلا باهاش بازی نمیکنم دوس ندارم بازی کنم خسته میشم حوصلمم نمیکشه! اما واسش پرستار خصوصی میگیرم بیاد بشینه باهاش بازی کنه: الان وقتی میگم فضولی میکنه در این حده که مامانم هر دفعه میاد (شهر دیگه س) نمیاد خونه من میره خونه ی اون یکی خواهرم که اونم دخترش از مایا یک سال کوچیکتره. سری اخر ک تولدم بود و همه خونه خواهرم رفتیم باز!!! شوهرم میخاس چایی بخوره مامانم انقد خسته بود از دست شلوغی های دخترم به شوهرم گفت نمیخاد چایی بخورین سریع تر بلند بشیم بریم. ازون موقع بهم بر خورده میگم دیگه مامانم اومد منم نرم!!! همیشه میرم پیششون همی میگن چقد فضوله!! امروز صبح زنگ زده مامانم میگه مایا اروم تر نشد؟؟؟ خب اخلاقشه دگ انتظار دارن یه روز صبح بیدار بشه اصلاح بشه. خلاصه شلوغی های دخترم از یه طرف حالمو میگیره حرفا و قضاوت های بقیه جور دیگه