۱۱ پاسخ

انشالله زودی بغلش میگیری میرین خونه
قدمش‌پر از نور و خیرو برکت باشه انشالله و نامدار باشه
عزیز میشه بگی کدوم بیمارستان زایمان کردی و دکترت کی‌بود🥲

عزیزم به سلامتی قدمش پر خیرو برکت باشه انشالله

مبارک باشه عزیزم 🥰❤️انشالله خوش‌قدم باشه نی‌نی خوشگلت انشالا بچه بعدی منم دختر باشه دختر نعمته خدا خیلی دوست داشته ‌دوتا دختر بهت داده 🩷

مبارک باشه عزیزم

قدم نو رسیده مبارک ان شاءالله بسلامتی وخوشی بزودی باهم برگردین خونه برا مام دعا کنین❤️❤️

مبارک باشه عزیزم
چن هفته زایمان کردی؟

عکس نگرفتی ازش

عزیز دلم‌ایشا الله به سلامتی بغلش میکنی

سینوزه چیه عزیزم؟؟

مبارک عزیزم انشالله به سلامت بغل بگیری

اوخی😍

سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۲ ماهگی
تجربه زایمان ۵
هی داد میزدم و میله رو بغل گرفته بودم موهامو کشیدم
و وقتی درده کم میشد اشک میریختمو اسم شوهرمو صدا میزدم
هی میگفتم بابامو میخام
خیلی صحنه ی عجیبی بود
کسی پیشم نبود
همش به ساعت نگاه میکردم
میگفتم یعنی تموم میشه ؟ باز شوهرمو میبینم ؟
چهل دقیقه بعد ماما اومد معاینه کرد گف ۸سانتی دیگه پا نشو اینجا ساعت فک کنم ۶ونیم بود رفت و چند تا ماما اومدن بالا سرم
اخلاقشون خوب بود و برخورد بدی نکردن باهام
گفتن رون هاتو با دستات بگیر و زور بزن
من زور میزدم ولی انگار چشام میخاستن از جاشون در بیان
چن تا زور زدم و هم ادرار کردم هم مدفوع ولی زیاد نبود
اما اینجا یکم حس زور زدن کم شد و یکم راحت شدم
گفتن پاشو روی اون یکی تخت بخواب ولی نمی‌تونستم پا شم از درد خودشون کمکم کردن خوابیدم رو تخت و گفتن هر موقع درده شدید اومد سراغت زور بزن
منم هرچی میگفتن انجام میدادم هی زور میزدم همراه با جیغ
تا چند روز بعدش من گلو درد داشتم هی زور میزدم و هی میگفتن دیگه این اخریشه داریم موهاشو میبینیم
بازم زور زدم گفتن یکی دیگه
خلاصه بعد چن تا زور زدن و برش خوردن بچه به دنیا اومد صدای گریش رو شنیدم ولی حتی نگاهشم نکردم
پرستاره اومد بچه رو برد و جفت هنوز داخل مونده بود
یکم شکممو ماساژ دادن و درش آوردن
شروع کرد بخیه زدن (نینی ساعت ۸ و بیست دقیقه به دنیا اومد)
مامان علی‌اکبرآیناز🌸 مامان علی‌اکبرآیناز🌸 ۱ ماهگی
پارت چهارم .......
ساعت ۸ شد چند نفر داخل سالن زایمان کردن ومن اون خانومه همچنان درد درد درد
اون خانومه ۱۰ سانت بود اما بچه بالا مونده یه ماما از جلو معاینه می‌کرد ویه پرستار از بالا شکمشو فشار میداد سمت پایین
ودکتر من حال بدمو دید گاز بی دردی آورد
درد ک می‌گرفت گازو میزدم اما هیج تاثیری نداشت ومن همچنان اشک می‌ریختم ودرد ها واقعا استخوان سوز بود
شاید بخاطر این بود ک دهانه رحمم باز نمیشد
چون اون خانومه ک ۵ سانت شد دیگه اه وناله هاش تموم شد فقط زور میزد
اما من نعره میکشیدم
خیلی جیغ زدم
تا ساعت ۱۰ شد ومن دیگه جیغ وداد وگریه هام زیاد شد
سالن رو گرفته بودم ب سرم وماما اومد کلی دعوام کرد وفحشم داد😏😒😐
گفت تا صبح زایمان نمیکنی پس اینجور اَلَشه بازی نکن
با این حرفش دنیا رو سرم خراب شد از یک ونیم تا ۱۰ شب درد تازه اینم گفت تا صبح زایمان نمیکنی.
ب معنی واقعی دنیا برام تیره وتار شد .
دیگه رو تخت خوابیدم گفتم کل پرده هارو کشیدن
گاز گذاشتم دهنم و تو درد خودم گفتم دیگه بمیرم ....
درد هام شروع می‌شد اما انگار فرق کرده بود
دردشدید
شکم سفت وکج شده بود
دیگه ب واژنم فشار میومد چنتا زور محکم بهم وارد شد
من زور نمیزدم زور از داخل بدنم بی اختیار بود حس میکردم از مقعدم داره چیزی درمیاد .
داد زدم از من چیزی درمیاد اما چون خیلی شلوغ کرده بودم ماما نیومد
قشنگ یادمه ۳ تا فشار خیلی خیلی خیلی خیلی محکم بهم وارد شد
جوری ک از جلو وعقب داشتم به معنی واقعی پاره میشدم
مامان افرا مامان افرا ۳ ماهگی
💫تجربه زایمان طبیعی💫 شماره ۲
بعد پرستارا اومدن و گفتن کیسه ابت پاره شده تا بلند شدم رو تخت ی عالمههه اب و خون ازم خارج شد، خیلی حس بدی بود🥲🥲🥲دیگه ازونجا دردام کم کم شروع شد... از ساعت ۵ تا ۹ شب تقریبا ۳ سانت بودم و هیچ امیدی نداشتم که پیشرفت کنم. تا اینکه از ساعت ۱۰ ماما همراهم اومد بالا سرم و منو بردن اتاق زایمان، انقدرررر درد داشتم که میخواستم بمیرم، چون اتاق خصوصی گدفته بودیم شوهرم تو پروسه زایمان کنارم بود و همین ارامش بهم میداد. دیگه ماما و شوهرم کلی تلاش کردن که من حرکتایی بزنم که بچه زود به دنیا بیاد اما نمیومد😅 خلاصه از ساعت ۱۰ تند تند بازشد دهانه رحمم و هربار که معاینه میکردن میگفت یک سانت بیشتر باز شده. من انقدر درد داشتم دااااااد میزدم چون نه تکنیک تنفس جواب میداد نه دوش اب گرم نه صحبتای همسرم. هرچقدر هم میگفتم اپیدورال بزنین گفتن بزنیم تو پیشرفتی نمیکنی و ساعت ۱و نیم نصف شب که ۱۰ سانت شده بودم آقای دکتری اومد و برام اپیدورال زد و دیگه دردام کم شد اما درد انقباض هارو هنوزم حس میکردم. خداروشکر دکترم اومد و هی گفت زور بزن و زور بزن تا اینکه حس کردم سر بچه بیرون اومد و بعد هم کلا بیرونش اوردن بغلم گذاشتن و من انقدررررررر سبک و راحت شدم که حد و انداره نداشت. خلاصه ساعت۲ و سه دقیقه نصف شب به دنیا اومد نی نی. انقدر زایمان طبیعی درد داشت که نگم براتون اما بارم انتخابم زایمان طبیعیه
مامان جوجه💗 مامان جوجه💗 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من
صبح روز جمعه تاریخ ۲۲ فروردین ساعت ۷ونیم صبح تو تخت خواب بودم حس کردم بدنم رطوبتش زیاد شده، همینکه خاستم از تخت بلند بشم دیدم بله کیسه ابم پاره شده ، شوهرمو و مادرمو از خواب بلند کردم و فورا بعد از یه دوش کوتاه خودمونو رسوندیم بیمارستان،اونجا فورا لباس بیمارستانی کردم تنم و با معاینه اول یک سانت باز بودم، شروع کردن به زدن سوزن فشار ، هر نیم ساعت یه بار تزریق میشد،من با اولین بار شروع به استفراغ کردم و از درد شدید به خودم میپیچیدم،رسیدم به ۴ سانت و مامای همراهم اومد و منو تشویق میکرد به انجام ورزش،از ساعت ۹ صبح تا ۴ونیم بعدظهر ۸ سانت شدم با کلی درد، اما فایده ایی نداشت و هیچ پیشرفتی نداشتم چون دهانه رحمم ضخیم تر میشد و مانع زایمان طبیعی میشد بالاخره بعد از کلی درد و ناله منو بردن اتاق عمل و سزارین شدنم و اینقدر درد داشتم که اصلا متوجه سوزن بیحسی سزارین نشدم،بچم دنیا اومد اما به دلیل اینکه زیاد تو شکمم مونده بود معدش مشکل درست کرده بود و کف بالا می اورد و دو روز بستری شد