۵ پاسخ

عزیزم کاملا درک می‌کنم چه حالی داری.. اینقدر خودتو سرزنش نکن حالتو خراب نکن اتفاقیه ک افتاده کاریش نمیشه کرد خداروشکر ک نینی حالش خوبه🙂❤️ تو در هر شرایطی بهترین مادر برای بچت هستی. اینو بدون هر مادری اتفاقات این‌چنینی رو تجربه میکنه، لطفا قوی باش

به نظرم حرف همسرت درست بود نه بخاطر اینکه بخواد اذیتت کنه در حقیقت بیشتر از هرکسی خیرتو خواسته.منم همش میخوام همه کارو خودم کنم 😑 بعضی تجربه ها تلخه. براش هرروز ناس و فلق بخون الانم صدقه بزار براش خداروشکر به خیر گذشت

الان بچت خوبه؟ سرش ک ضربه نخورده خدایی نکرده؟

گلم آروم باش یکم منم سر بچه اولم همینجور بودم ولی یکم رها کن الان خیلیییی پشیمونم خیلییی زیاد

عزیزم اینقدخودتونخور
هورموناتم بهم ریختن
اشکال نداره خداروشکر‌ک میگی حالش خوبه چیزیش نشده

سوال های مرتبط

مامان دیاکو💙 مامان دیاکو💙 ۱۰ ماهگی
یه چیزی که من کفش کردم😂 و خواستم باهاتون درمیون بزارم اینه که من وقتی حامله بودم خیلی روحیم ضعیف شده بود و با این که زایمان اولم هم طبیعی بود اما همش به خودم تلقین میکردم که من نمیتونم و بیشتر شبا گریه میکردم از این که من نمیتونم درد طبیعی رو تحمل کنم ،خواستم برم سزارین اختیاری اما خانوادم نزاشتن و بنظرشون سزارین وحشتناک بود 😕درحالی که من حسرت اونایی که سزمیشدن و می‌خوردم همش میگفتم خوشبحالشون که درد طبیعی نمیکشن 🥺وقتی تازه دردام شروع شده بود من وحشت کرده بودم و همش گریه میکردم چون میدونستم این دردا قراره چندین برابرشه و آخرم هم روحیه ی ضعیفم کار خودشو کرد و طبیعی نتونستم و سز اجباری شدم ،وقتی زایمان کردم همسایمون که دوتا بچه طبیعی آورده و الان بازم حامله بود اومد و حالشو برام گفت درست مثل من بود همش میگفت طبیعی نمیتونم به دردا فک میکنم وحشت میکنم و...دیروز رفته طبیعی نتو نسته اونم سز اجباری کردن،خواستم بگم اونایی که می‌خوان طبیعی زایمان کنن خیلی باید روی خودتون کار کنید چون زایمان طبیعی روحیه ی خیلی بالایی میخواد
مامان حلماوحسین مامان حلماوحسین ۱ ماهگی
یکم درد و دل..
پسر قشنگم عشق مامانی خیلی خوشحالم که دارمت هر لحظه ام اگه از خدا تشکر کنم بازم کمه
منو ببخش مامانی بخاطر روزایی که تو دلم بودی و من با گریه روزمو شب میکردم و شبمو روز میکردم .من شرمندتم مامانی که روزا می‌گذشت من هر روز میگفتم خدایا اشتباه کردم. ازت خجالت میکشم مامانی بخاطر اینکه انقدر مظلوم و معصومی
از خدا ممنونم بخاطر وجودت
من خیلی سختی کشیدم تا خدا تو رو بمن داد
دوست داشتم اینا رو یه جا بنویسم تا بمونه .. از خودم خجالت میکشم چون مامان بدی ام چون انقدر مشکلات زندگی بهم فشار آورده بود که تو دوران بارداریم بخاطر وجود پسرم خیلی ناشکری میکردم
الان یک ماه و نیم میگذره از بدنیا اومدن پسرم و من هر لحظه بهش نگاه میکنم گریم میگیره و شرمندشم که ناشکری کردم بخاطر وجودش انقدر بهم آرامش میدی مامانی
ببخش مامانتو پسرم ببخش که روزایی که تو دلم بودی هر لحظه قلب کوچیکتو ترسوندم
روزایی به من گذشت که فقط خدا می‌دونه . من می‌دونم و تو
امیدوارم ازین به بعد مامان خوبی باشم برات
عاشقتم پسر قشنگم 😭😭😭😭😭
مامان امیر 💙 آراد 🩵 مامان امیر 💙 آراد 🩵 ۵ ماهگی
پارت سوم تجربه سزارین یهوی
از من nstگرفتند و اینکه به من گفتش که لباساتو در بیار می‌خوای معاینه کنیم بعد از اینکه معاینم کردم فهمیدن که دو سانت باز شده بوده رحمم
به خاطر کار زیادی که این چند وقت انجام داده بودم رحمم باز شده بود این دردهای خیلی شدیدتر که شده بود به خاطر همین
همراهمو صدا کردن همراه که اومد دیدم دستش لباس و این وسیله‌ها هستش بعد گفتم اینا مال چیه گفت خب گفتن که باید بستری بشی گفته بودم بستری بشم و سندمو وصل کردم و رفتم بالا
رفتم بالا که برم اتاق عمل بعد همش از من می‌پرسیدن تو به خاطر تاریخ رند اومدی تو به خاطر تاریخ رند اومدی همه این سوال از من می‌پرسیدن
این تاریخ رو دوست داشتم ولی چون دیگه دیر رسیده بودم می‌دونستم که به شیش شهریور نمیخوره
رفتم بالا و همه خیلی خوب بودن و خوش اخلاق بودن به جز یه خانومی که هیچ وقت نمی‌تونم از این رفتارش بگذرم منو دید برگشت گفت به خاطر تاریخ رند اومدی تو گفتم نه الان دیگه ساعت ۱۱:۳۰ ۱۲ تا من بخوام زایمان بکنم مطمئناً از ششم رد میشه
برگشت با یه لحن تحقیرآمیز من گفت بله از میکاپی که کردی از بوی عطر و ادکلنی که به خودت زدی از لباس‌های قشنگی که پوشیده بودی موهایی که بستی معلومه که اصلاً به خاطر همین تاریخ روند نیومدی
دلم خیلی شکست زدم زیر گریه زدم زیر گریه منو بردم تو اتاق از شدت استرسی که بهم وارد شده بود ضربان قلبم بیش از حد بالا بود چون تیروئید پرکارم داشتم برام خطرناک بود
و اینکه شروع کردم به زدن آمپول به کمرم خیلی ترسم از این آمپول بود ولی خداروشکر خیلی راحت بود دست اون دکتر واسم خیلی سبک بود آنچنان که بگید درد و اینکه مثلاً چیز بشه نداشتم
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶

درباره دستش جلو تر توضیح میدم از‌ روند زایمان بگم فعلا
همین که دخترم گریه کرد
دکتر کمم و فشار داد و به زور جفت و خارج کرد
دکتر شروع کرد به بخیه زدن دیگه
موقعه به دنیا اومدن صدای قیچی و شنیدم که پرینه رو قیچی کرد ولی متوجه نشدم
یه آمپول دیگه زد که سر بودم سر قبلی اونم متوجه نشدم
یه بیست دقیقه طول کشید بخیه…
گفتن دو ساعت باید توی ریکاوری باشی و همسرم و صدا زد که بیاد پیشم…
همون لحظه ای که به بچه به دنیا اومد اینقدر راحت شده بودم و حس خوبی داشتم، احساس خیلییی قوی بودن میکردم با اینکه موقعه خروج بچه حس میکردم یه تریلی افتاده روم و نمیتونم بیرون بیام از زیرش…
با اینکه میگفتم من غلط کنم دیگه حتی پیش شوهرم بخوابم که حامله شم
بازم حاضر بودم انجامش بدم
همین که دردت تموم میشه و بعد اون همه درد یهو آروم میشی همشو فراموش میکنی،،،
کل سختیش اون نیم ساعته که بچه خارج میشه
که اگر زور خوب هم بزنی شاید زود تر تموم شه…
همسرم اومد پیشم و دوساعتی کنارم بود بعدش با پای خودم بلند شدم و رفتم دستشویی حجم زیادی خون ازم خارج شد و پرستار برام شورت و پد پوشید و بعد بردنم بخش
بجز احساس ضعف هیچ دردی نداشتم حتی جای بخیه هم درد نمیکرد
فکر میکردم الان سر شدم و بعدش درد میگیره ولی اینجوری نبود خداروشکر