واقعا این مرد از وقتی این بچه به دنیا اومده رفتارش از این رو به اون رو شده.
بماند که رفتارش شده مثل اوایل ازدواجمون.
برنامه ش شده هر اخر هفته بریم خونه پدر و مادرش چون میخواد آخر هفته ها پیش بچه ش باشه، و خونه مامانمینا نمیاد چون بیشتر از دو سه ساعت میگه نمیتونم بمونم ممکنه بحث پیش بیاد( چون نه مامانم نه شوهرم هیچکدوم‌جلوی زبونشونو نمیگیرن)
ازونور میگم حداقل یه نیروی کمکی بگیر بیاد خونه کارای خونه رو بکنه من حواسم به بچه باشه فقط میگه نمیخوام غریبه بیاد تو خونه م.
از روز سوم زایمان یا خونه مادرشوهرم رفتم یا خونه خودم یا خونه مامانم یکسره ازینور به اونور دارم‌میرم چون اقا دلش اینجوری میخواد.
حاضر نیست یکم از حرف خودش کوتاه بیاد، هی میگم بچه رو انقدر نبر اینور اونور سرما میخوره باد بهش میخوره میگه تووماشینه میگم از ماشین تا در خونه که باید پیاده بشیم، باد سرد بهش میخوره مگه بچه یک ماهه چقدر بنیه داره، من خودم از روز زایمانم یکسره اینور اونورم باید استراحت کنم، خسته شدم‌انقدر وسیله جمع کردم اینور اونور بردم.
بعد میگم به مامانت بگو نره قم، چخبره هر هفته میره حداقل برم ده روز خونتون بمونم تا بچه چهله ش بگذره بعد برگردم خونه میگه نمیگم.
آخرم جلوی خواهرم بحثمون شد.
میدونه از سیگار متنفرم‌مخصوصا سیگار رو گذاشته بود رو صندلی ماشین ببینم.
دقیقا برگشته به چهار سال قبلش و دیگه نمیدونم با این رفتارش باید چکار کنم.
چهارسال پیش یکسره تو مشاوره بودم تا زندگیم به ثبات رشید الان دوباره رفتاراش شروع شده.
بهش گفتم اگر میدونستم با اومدن بچه قراره اینجوری بشه اخلاقت هیچوقت راضی به بچه دار شدن نمیشدم.

۲۹ پاسخ

توی این شرایط کاری که از دستت بر نمیاد.با حرص خوردن هم فقط استرس به خودت و بچه وارد میکنی.شوهرت هم که عین هیالش نیست.پس تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که شل کن.سخت نگیر.یه مدت هرچی میگه با روی خوش بگو باشه عزیزم.وقتی اون تغییر نمیکنه تو که عاقلی تغییر بپذیر.اونم الان بچه دار شده زندگیش تغییر کرده شاید نمیتونه این تغییر بپذیره و با این رفتارا داره مقاومت میکنه.شاید اگر ببینه تو درکش میکنی رفتاارش بهتر شه.حتی اگه شده به زور ولی بهش محبت کن تا ببینه تو دوسش داری و نسبت به خواسته هاش جبهه نمیگیری.میبینه مقاومت میکنی و غر میزنی بیشتر باهات لج میکنه

فقط زیر سر مادراشونه

چقدررر. ما خانوما مظلومیم با تک تک این کامنت ها اشک ریختم🙃

منو بگوووو سه تا بچه کوچیک
اشپزی کار خونه بشور بساب
یکسر میگه اینو درست کن اونو درست کن
واقعا نمیکشم دست ب سیاه سفید نمیزنه یوقتایی کم میارم شبا تا دو سه بیدارم تا بچه بخابه
حاملگی هم ک نگم تا ی روز قبل زایمان پای گاز بودم غذا درست کردم
یوقتایی دلم ب حال خودم میسوزه برای زندگی ک نکردم
همش در حال خدمت بودم
چقد لازم داشتم اینارو بگم
درکت میکنم مخصوصا بچه اول ک میا. چالش بیشتری جلوی رو آدمه
ماهم بچه اول یکسر جنگ دعوا داشتیم
الن دیگ حوصله بحث ندارم شایدم پوست کلفت شدم ب شرایط عادت کردم
آن شااا این روزا برات بگذره ب قسمت خوبش برسی هرکسی تو خودش با ی چیزی میجنگه ک ما ازش خبر نداریم

منم دقیقا شوهرم اخلاقش خیلی بد شده میگه دیگه خوشم ازت نمیاد و اصلا قربون صدقه م نمیره اصلا محبت نمیکنه دیونه کرده همش میگه تو موهام سفید کردی .خیلی دوسش داشتم اما الان ندارم

سفت بشین خونه خودت هیچ جا نرو، الکی بگو گوش بچه یخ کرده باید بمونم خونه...تا چهل روز شما زاعو هستی انقد رفت و آمد اصلا خوب نیست...واسه کمک هم به خواهرت بگو بیاد یه دستی برسونه

میفهمم گلم منم یه جور دیگ زندگیم افتاده تو چالش

بنظر من ک نرو .بچه ام گناه داره هنوز خیلی کوچیکه واس بیرون بردن

هعی خدا منم حس میکنم شوهرم تغییر کرده...ب بچه بیشتر از من توجه میکنه:(
شبا اصلا کمک نمیکنه چون میگ صبح میرم سرکار
دلش میخواد مثل قبل همه چی ب راه باشه ولی من توانشو ندارم دیگ
سخته واقعا ب خصوص بچه اول
کل زندگیمون انگار مختل شده

وای خدا چه کامنتایی آخه مگه دوره قاجاره

شوهر منم از وقتی زایمان کردم،هر روز هوس یه غذا رو میکنه میره وسایلشو میخره که درس کنم،حتی کیکی که میخوره پاکتشو میندازه رو قالی تا صب فرداش بمونه بعدشم میره سر کار اشغال خوراکی که میخوره هم رو زمین،اصلا درک نداره خستم خیلی بدنم کشش نداره ،هیچ کمکی نمیکنه نه تو کار خونه نه تو بچه داری اصلا و ابدا فقط میخواد همه چیش به راه باشه مثل قبل

این تغییرانی که میگی همش درسته
مردا همشون بعد از اومدن بچه اول قاتی می‌کنه سیماشون

چرا این مردا اینجوری ان
من 2روز دیگه میشه 50روز که زایمان کردم
ولی هنوز یک شب کنارش نخوابیدم
بااینکه بخاطر مامانش استرس داره و کلا خوابش سبکه و من چ کنارش باشم چه تو پذیرایی با صدای بچه بیدار میشه ولی هردفعه گفتم کنارهم بخوابیم بهونه آورد
نه کنارش خوابیدم
نه یه ذره محبت میکنه
مداااام میناله از زندگی
و مدام از خانوادم ایراد میگیره و منو محدود میکنه
تا قبل زایمان همه چیز خوب بود
همینکه زایمان کردم...

منم اینجوریم خیلییی خیلیی بدتررر شوهرم میدونه بدون بچه هام نمیتونم زندگی کنم همش مجبورم میکنه سواری بدم بهش بچه هام ازم گرفته ن حالی میپرسه ن احوالی میگیره بچه هام داده مادرش بردنشون شهرستان بدون من 💔هرکارم میکنم جوابم نمیده التماس کردم ولی نزاشت رفتم درخونه نزاشتن ببینمشون بچه اولم ک حتی بیمارستان نیومد هفت ماهگی رهامون کردالانم ک قبل بچه ک دنیا بیاد چسبید ب مادرش ی ریال خرج نکرد ویه محبت کوچیک بهم نکرد ن سلام ن خداحافظی همه چی روکاملا ازیادبرده بود😐فقط اونومادرشوهرمو واگذارکردم ب خدا ک اینجوری بچه هام ازم گرفتن دلم داره مث سیرسرکه میجوشع😭😭هیچوقت حلالشون نمیکنم بچه هام خیلیی کوچیکن شیرم خشک شدومدام میگه یا طلاق بگیریاهرررچی ک گفتم بایددد بگی چشم وتعهد بدی ک هرگز ازم پول نخوای وخونه پدرت نری وحرف حرف مادرم باشه ک بزارم بچه هاروببینی

واقعا مردا بعضی وقتا درک نمیکنن
اصلا نمیفهمم چی توی سرشون میگذره

چقدر ترسیدم از کامنتا
اگر شوهر منم اینطور بشه چی:((

چی بگم دل منم خونه از شوهرم کارای خونه رو دارم بچه ی شش ساله دارم کلاس اوله و دخترمم سه ماهشه همه ی کارا رو دوش منه کمک نمیکنه میگ بذار پسرت جمع کنه کمکت من خستمه میخوام بخوابم ظهر ناهار میخوره می‌خوابه شب هم شام خورد می‌ره تو گوشی اخر هم میگ من رفتم بخوابم شب بخیر نشد ی روز بگه بیا من حواسم ب مشق پسرمون هست یا بیا دخترمون رو بگیرم تو ب ی کاری برس دسشویی هم میرم دخترم گریه میکنه این بغلش نمیکنه ارومش کنه سرش تو گوشیه

با خوندن پیاما از زندگی سیر شدم
مگه چ دهه ای زندگی میکنیم ک یکی میزنه یکی زور میگه
خداروهزاران بار شکر ک این مشکلات ندارم و برعکسه من اصلا اخلاق ندارم ک اگه دوسم نداشت تا الان طلاقم داده بود🤦‍♀️😂

چرا مردا اینجور شدننننننن شوهر منم بعد بچه خیلی خیلی عوض شده اصلا نمیشناسمش انقد که تغییر کرده دیه منو نمیبینه انگاررر

حالم از همه مرد ها الخصوص شوهر خودم بهم میخوره....
کاش به حرف مامانم گوش داده بودم و هیچوقت هیچوقت ازدواج نمیکردم
لعنت ب من که خودم کردم ک لعنت بر خودم باد

یا ابولفضل ترسیدم 🥲🥲🥲🥲 یعنی مال همه اینطوری میشه؟ چشونه اینا ؟
فک کردن با اومدن بچه‌چی عوض شد؟ جا پاشونو سفت میکنن!!!!
منکه اعصاب مصابم ضعیفه میزنم میپوکونمش 🤦🏻‍♀️ازخونه میندازمش بیرون

امان ازین مردا درست بشو نیستن حتی حالا که بابا شدن دست از لوس بازیهاشون بر نمیدارن
درکت میکنم گلم هممون یه جوری از دست این مردا اسیریم ولی شمام یکم مقاومت کن بگو بچه نباید انقد از خونه بره بیرون خطرناکه و ازین حرفا فوقش یکم داد و بیداد می‌کنه آروم میشه بعد
ولی تهش بخاطر بچه هامون باید کنار بیایم

منو بگوووو سه تا بچه کوچیک
اشپزی کار خونه بشور بساب
یکسر میگه اینو درست کن اونو درست کن
واقعا نمیکشم دست ب سیاه سفید نمیزنه یوقتایی کم میارم شبا تا دو سه بیدارم تا بچه بخابه
حاملگی هم ک نگم تا ی روز قبل زایمان پای گاز بودم غذا درست کردم
یوقتایی دلم ب حال خودم میسوزه برای زندگی ک نکردم
همش در حال خدمت بودم
چقد لازم داشتم اینارو بگم
درکت میکنم مخصوصا بچه اول ک میا. چالش بیشتری جلوی رو آدمه
ماهم بچه اول یکسر جنگ دعوا داشتیم
الن دیگ حوصله بحث ندارم شایدم پوست کلفت شدم ب شرایط عادت کردم
آن شااا این روزا برات بگذره ب قسمت خوبش برسی هرکسی تو خودش با ی چیزی میجنگه ک ما ازش خبر نداریم

نمیدونم به بچه ربط داره یانه
ولی شوهر منم از وقتی پسرم به دنیا اومده عوض شده
درک میکنم شرایط سخته سرکار خسته میشه
قبلا بهم توجه میکرد میومد خونه بغلم میکرد
الان از در میاد تو اول نگا به پسرم میکنه نیم ساعت بوسش میکنه بعد تازه منو میبینه
میگه حسودی این بچه روهم میکنی😑
کلا عادت نداره ابراز علاقه زبانی بکنه ولی با رفتارش نشون میده که دوسم داره
حالا بدتر شده
هییییییچه هیچ ابراز علاقه نمیکنه
میگم نگام نمیکنی نمیگی خوشگل شدی
میگه خب به چیه خوشگل بگم خوشگل شدی قشنگی دیگه😑

از اینکه بخواد منو‌ آنقدر خونه مادرش ببره بدم میاد .چجوری تحمل می‌کنی عق

چرا امشب دقیقا داشتم به هر کلمه به کلمه ای که گفتی فکر میکردم؟
بچه میاد اینا دیوونه میشن
ما درد زایمان میکشیم ما درد بعد زایمان میکشیم اونوقت فاز و نول اینا قاطی میکنه
همسرم با ارامشش اعصاب ادمو به هم میزنه مقلا امرور ظهر میگفت مامانم میگفت اومده اهمیت ندادی پذیرایی نکرده خانمت
اونقدر عادی میگفت انگار عادیه
بعد منم داد میکشم اعصابم خورد میشه
میگه تو اصلا ادم نباید باهات صحبت کرد
یا مثلا دیرور میگفت تو به دخترا اهمیت نمیدی اخلاقت خیلی تند شده
همسرم دوتا دختر از ازدواج سابقش داره که با ما زندگی میکنن
که اصلا دخترا واسه من از بچه های خودمم عزیز ترن این روزا به تنها کسایی که اهمیت میدم دختران
حتی ایرانا هم این روزا منو اندازه اونا نداره

شوهر نفهم منم همینطور شده تا دیروز ننه باباشون رو محل نمیدادن الان ننه بابا دارشدن

🥲🥲🥲مردا نمی‌دونم چرا بچه میاد اینجوری میشن
منم‌ شوهرم از وقتی بچه اومده بی محلی می‌کنه 🥲
اصلا دست ب کمک نیس با اینکه قبلا همه کار میکرد درست عین زن
ولی الان نه
اومدم خونه مامانم چون واقعا توان ندارم
و یادم ندارم
آقا از شب اول تو پذیرایی میخابع و منو مامانم طفلک تو اتاق. ک‌ بشه بچه جمع کنیم
ی شب با نق نق بچه نگف چیشدع
چراکریه می‌کنه
دلم میخاد ج.ر.ش بدم

قبلا مشاوره میرفتی تاثیر داشت ؟؟ ماهم خیلی درگیریم باهم😕

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۱ ماهگی
بچه ها، در نمیدونم ترین حالت ممکنم.
دو سه هفته س خونه م نرفتم شوهرم داره لباسای هفته پیش رو میپوشه شام و ناهار نداره، خودم یه هفته خونه مادرشوهرمم یه هفته خونه مامانم...خلاصه که اسیرم.
ازون طرف به مامانم میگم بیا خونه مون هم من دیگه تا واکسن دو ماهگی لنا جایی نرم، بعد واکسن بیام خونه تو، هم محمد شبا پیش زن و یچه ش باشه( آخه خب خیلی خوبم‌نیست مرد همه ش از زن و بچه ش جدا باشه) هم من به کارای خونه میرسم...نمیاد...ازونور تنها هم باشم لنا تازه دل درداش و اذیتاش شروع شده من یکیو میخوام که یا بچه رو نگه داره یا شام و ناهارمو درست کنه...خونه مامانمم که برم نهایتا یه هفته میتونم بمونم بعد شوهرم غر میزنه که بریم خونه(شوهرم شب دو سه ساعت میاد سر میزنه به بچه و میره)
واقعا نمیدونم چکار کنم.
به شوهرم‌میگم یکیو بگیر هفته ای یه بار بیاد خونه رو تمیز کنه اندازه یه هفته برام غذا درست کنه بره، میگه نمیخوام غریبه بیاد خونه م..نمیدونم چکار کنم واقعا.. گیر کردم