۴ پاسخ

عزیزم منم دقیقا مشکل تورو دارم خسته شدم واقعا ازدستشون منم دلم میخواد برم ی نفس بکشم

چرا نمیری خونه خودت

مثل من ۹هیچ جا نمیزارن برم
دیگه اوایل ماه هشتم احساس میکردم نمیتونم بدون مامانم زندگی کنم اصلا به هر بهانه ای بود اومدم پیش مامانم

ای بابا سخته عزیزم درکت میکنم
منم خانوادم شهرستان بعد زایمان ۳ هفته رفتم موندم ۱ هفته اش بیمارستان بستری شدم
بعد هی خانواده‌ شوهرم پیغام میدادن بزگرد
ما دلمون تنگه برا بچه
بخدا باورت میشه ۹ ماه حامگیم هیچ جا نرفتم
منم خیلی بهم سخت گذشت درکت میکنم

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
مامان 🩵𝐌𝐀𝐇𝐃𝐈🩵 مامان 🩵𝐌𝐀𝐇𝐃𝐈🩵 روزهای ابتدایی تولد
#دردل💔💔💔

نمیدونم چرا من همچین شدم نسبت به همه چی بی حس و بی ذوق شدم نمیدونم اسمش چی میزارین اما انگار افسردگی بعد زایمان گرفتم‌ نسبت به همه چی بی‌حس شدم نسبت به خودم به شوهرم به بچم به خانوادم به همه چی بی‌حس شدم با اینکه قبل زایمان اینطور نبودم و لحظه شماری میکردم برای این لحظات منی که عاشق همسرم و خانوادم بودم منی که ۲سال انتظار کشیدم واسه بچه دار شدن منی که هربار سونوگرافی میرفتم‌فقط به شوق دیدن بچم‌ میرفتم‌ و قلبم برای دیدنش می‌تپید اما الان نمیدونم چطور بگم انگار یک حسی منو از همه چی بی حس و بی ذوق کرده بعضی وقتا از شدت خستگی یک لحظه با خودم میگم زود بود واسه بچه اوردن و من عجله کردم وقتی هم به بدنم نگاه میکنم افسردگیم چند برابر میشه بخیه هام‌‌ اذیتم‌ میدن خستگی زایمان هنوز تو تنمه خونه گیر شدم بیشتر این ۱۰روز اول تو بیمارستان گذشت نمیدونم افسردگی گرفتم یا بخواطر خستگیه💔

اما اینو میدونم بدجور احساس گناه میکنم از خودم متنفرم که اینطور شدم😭💔
مامان هدیه خدا🌺اهورا مامان هدیه خدا🌺اهورا ۳ ماهگی
این مرد، زنگ زده به مامانش ؛ مادره گلایه کرده که چرا نمی یای شهرستان؟ تا ما ببینیمت ! در حالی که بچه مون یک ماهه هست و هنوز اونها نیومدن دیدن نوه شون ! چون هوا گرمه و ۶ ساعت راه با اتوبوس اذیت شون میکنه ( بگذریم هفته پیش دخترشون اونجا بود و باهاش نیومدن) - بعد منت گذاشتند سر من که اره الان سختی بچه زیاده، گذاشتیم یکم وضعیت بهتر بشه، بیاییم ( منظورشون این هست موقعی بیان که من بتونم یک هفته ازشون پذیرایی کنم / عمرا دیگه اون عروس احمق قبل نمیشم که یک هفته، یک هفته، نگهشون دارم )
حالا اینها به کنار ؛ دیروز زنگ زده به مادرش ؛ مادره گلایه کرده که چرا ماهی یکبار نمی یای بهم سر بزنی - به من که نگفت اولش پشت تلفن چی بهش گفتن؛ اما یک ساعت بعد میگه من برم شهرستان الان عصر ، شب برسم، فردا طهر برگردم
منم عصبانی که بچه تو به دنیا اومده ، بجای اومدن اونها تو بری سلام شون؟!
میگه من وظیفه م هست ماهی یکبار برم از پارسال آذرماه نرفتم
گفتم بهمن که اومدند اونها نگهشون داشتم بعدم که اسفند شد و ماجراهاش! بعدم من پا به ماه بودم با این حال مهمونی اردیبهشت که اومدن تهران خونه دخترشون من با وجود استراحت مطلق ، اومدم مهمونی رو -
میگه چه ربطی داره من ماه به ماه باید می رفتم شهرستان دیدن مامانم !
گفتم ببخشید زنت استراحت مطلق بود و بهت احتیاج داشت بعدم اتفاقات اسفند - بعدم پا به ماه بودم - الانم با بچه یک ماهه کجا بری که اگر بهت نیاز پیدا کردیم ۶ ساعت مسافت باشه تا برسی به من و بچه ت؟

یعنی خانواده ایرانی همیشه سمه - بجای اینکه بگن پسرم سخت ترین روزها رو تو زنت میگذرونید ، گلایه کرده بچه ت به دنیا اومده چرا نمی یای دیدن من !
عصبانی م خیلی
می خوام زنگ بزنم بهشون بگم اما میدونم در شانم نیست