این مرد، زنگ زده به مامانش ؛ مادره گلایه کرده که چرا نمی یای شهرستان؟ تا ما ببینیمت ! در حالی که بچه مون یک ماهه هست و هنوز اونها نیومدن دیدن نوه شون ! چون هوا گرمه و ۶ ساعت راه با اتوبوس اذیت شون میکنه ( بگذریم هفته پیش دخترشون اونجا بود و باهاش نیومدن) - بعد منت گذاشتند سر من که اره الان سختی بچه زیاده، گذاشتیم یکم وضعیت بهتر بشه، بیاییم ( منظورشون این هست موقعی بیان که من بتونم یک هفته ازشون پذیرایی کنم / عمرا دیگه اون عروس احمق قبل نمیشم که یک هفته، یک هفته، نگهشون دارم )
حالا اینها به کنار ؛ دیروز زنگ زده به مادرش ؛ مادره گلایه کرده که چرا ماهی یکبار نمی یای بهم سر بزنی - به من که نگفت اولش پشت تلفن چی بهش گفتن؛ اما یک ساعت بعد میگه من برم شهرستان الان عصر ، شب برسم، فردا طهر برگردم
منم عصبانی که بچه تو به دنیا اومده ، بجای اومدن اونها تو بری سلام شون؟!
میگه من وظیفه م هست ماهی یکبار برم از پارسال آذرماه نرفتم
گفتم بهمن که اومدند اونها نگهشون داشتم بعدم که اسفند شد و ماجراهاش! بعدم من پا به ماه بودم با این حال مهمونی اردیبهشت که اومدن تهران خونه دخترشون من با وجود استراحت مطلق ، اومدم مهمونی رو -
میگه چه ربطی داره من ماه به ماه باید می رفتم شهرستان دیدن مامانم !
گفتم ببخشید زنت استراحت مطلق بود و بهت احتیاج داشت بعدم اتفاقات اسفند - بعدم پا به ماه بودم - الانم با بچه یک ماهه کجا بری که اگر بهت نیاز پیدا کردیم ۶ ساعت مسافت باشه تا برسی به من و بچه ت؟

یعنی خانواده ایرانی همیشه سمه - بجای اینکه بگن پسرم سخت ترین روزها رو تو زنت میگذرونید ، گلایه کرده بچه ت به دنیا اومده چرا نمی یای دیدن من !
عصبانی م خیلی
می خوام زنگ بزنم بهشون بگم اما میدونم در شانم نیست

۱۲ پاسخ

من میگم بذار همسرت. بره ولی خودت و بچت تا زمانی که نیومدن نرو هرچیم میخواد گلایه کنه رک بهش بگو اگه نوه مهم بود یه سر میومدین

بگو حالا که من دست تنهام نمیدونم با مامانت چی شد قضیه هنوز میاد ومیره، اگر آره که بذار بره ومنت سرش بذار وگرنه دقیقا حرش بده بعد اون هم قر اومدن سرت، والا این مردا آدم دیوانه میکنن

عزیزم همشون مث همن
حالم از همشون بهم میخوره ها یعنی

نزار بره مگر‌نه؛ا اولویتش؛میشه حرف ننش؛
یک‌بار بره دیگه تمومه،میگه منم نباشم میتونه از پسش بربیاد؛
فعلا بهانه بچه داشته باش؛اصلا اصلا محلش نده؛به مردا رو بدی چشمات ؛درمیارن

حالا خوبه خدا با اینهمه سختی بهش یه بچه مثله دسته گل هدیه داده اونم تو شرایطی که شاید تکرار نشه این تجربه ها
اگه مفت مفت و راحت راحت بدست می آورد چه رفتاری میکرد این مدت باهات؟؟؟؟
خدایا حکمتت رو شکر
چقدر بنده هات ناسپاسن
بچه یه ماهه رو دلواپس نیست مادر و پدرش رو دلواپسه
امیدوارم خدا بهت صبر بده و یه روزی یه جایی جور دیگه برات این سختی هارو جبران کنه
منم خیلی تو ارتباط با خونواده شوهرم آسیب دیدم کل بارداری هم قطع رابطه بودم با دوسال قبلش
الان میخوان با وقاحت تمام بیان نوه شون و ببینن
به همین راحتی انگار نه انگار چیزی بوده

این مردا زبونشون واسه خانوادشون کوتاهه ولی در عوض واسه ما زبون دراز و حاضر جوابن ماشالاشون باشه هر چی بگی ۴ تا میزارن روش جواب میدن.
بگو اگر نصفه شب من و پسرم بهت احتیاج داشتیم چکار کنم؟؟شاید خدای نکرده یه اتفاقی افتاد یه کاری هم کردی پای مامانمو از اینجا بریدی اونا کمک حالم بودن تو این مواقع

خدا لعنت کنه این خانواده هارو واقعا منم ی مادر شوهر احمق دارم

خانواده شوهر تو 6 ساعت راه نیومدن خانواده شوهر من 40 دقیقه😆😆😆الانم بخان بیان میگم نیستم ا س ک و لا سمی

اشتباه میکنی، خب مادرشه،گناه داره شوهرت بنده ی خدا، پدر مادرا همیشه ک زنده نیستن،توهم ک نمیخوای بری شوهرت میره و میلاد

نزار بره سر حرفت وایسا من نمیدونم این مادرا چه جادوگرایی هستن

سلام عزیزم من خیلی درکت میکنم وضعیت من خیلی مشابه تو هست منم خانواده شوهر کرمانشاه هستن.ماهم همین داستانو داریم.تو بارداری من شوهرم تنهایی چن بار رفته😐😑

من بودم نمیزاشتم بره، چه معنی داره تو این شرایط؟
یه دادو بیداد کن سرش پشیمونش کن.
عوض اینکه به نوشون دلشون تنگ بشه به پسرشون تنگ شده؟ خوبه والله

سوال های مرتبط

مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۳ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان هدیه خدا🌺اهورا مامان هدیه خدا🌺اهورا ۲ ماهگی
گیر افسردگی بعد زایمان افتادم هفته اول؛ روز دوم بلند شدم و کار کرد همین شد که این‌مرد فکر کرد خوبم؛ می گفتم بخیه م درد میکنه می سوزه اما تصور نمیکرد چه درد وحشتناکی دارم تحمل میکنم(مسکن هم نداشتم)و راه رفتن و گشتنم تو خونه از روی پررویی هست؛ ۲۴ ساعت اول توی خونه، فکر میکردم بچه زیر سینه شیر میخوره، بچه کم آب شد،تب کرد و زردی گرفت
دکتر کفت شیر خشک با شیشه ؛ توی همون مطب مردی،اخم کشید که وای با شیشه دیگه سینه نمیگیره؛ ساعت ۳ نصف شب با پرخاش گفت که بچه رو خودت بگیر بهش شیشه شیر بده ترست بریزه ؛ همین جمله ش کافی بود که مامانم قاطی کنه این مرد عجله داره تو کارهات خودت بکنی و من زود برگردم خونه م و پیشت نمونم ؛ این رفتار دو سه بار تکرار کرد این مرد؛ منم درد زیاد؛ ترس از بغل کردن بچه چه برسه بهش شیشه شیر دادن ، دعوام شد باهاش که اصلا من به این بچه دست نمی زنم ؛ از اون طرف من به مامان کفته بودم اومدی پیشم کارهای بچه با تو کارهای اشپزخونه با این مرد؛ روز دوم و سوم مامانم دو بار کفت برم کاچی درست کنم گفتم نه تو به بچه برس ؛ از طرفی با این مردم قهر بودم نمی خواستم بهش کاری بگم بکنه؛ لذا مامان تهش گفته بود بهش یک کاچی برای دختر درست کن اینم قاطی کرده بود چرا مامانت به من فرمون داده؛
من یک طرف با این مرد جنگیدم که حق نداری به من بگی بچه بغل کن شیر بده شیشه بده من هیچ باید و اجباری ندارم تا جسمی و روحی آماده باشم که گوشش بدهکار نیود و دعوا و پای خانواده ش برای اولین بار توی پنج سال زندگی مشترک مون وسط کشیده شد
اون طرف مامانم هم که دلخوری های کهنه داشت شد انبار باروت روی سر این مرد
شد برای اولین بار به داد‌زدن مامانم‌سرش منتهی شد
مامان روز دهم رفت با دلخوری امام