الان نزدیک به یک ماهه که به خواست شوهرم اومدیم خونه ی مادرشوهرم اینا. خونشون کلا نرکده س!سه تا برادرن فقط.یکی از برادر شوهرام مجرده بعد یه سره تو خونه با شالم. برادر شوهر بزرگمم که به اصطلاح ازدواج کرده و بچه داره با زنش خوب نیس یکسره اینجاست. بعد این به کنار. اصلا انگار نمیدونن یا خودشونو میزنن به کوچه علی چپ. مثلا میبینن من دارم به بچه شیر میدم ولی یهو میان بالا سر من میگن بچه خوابه؟؟خب میبینی که داره شیر میخوره اخه!ینی چندین بار شده که سینه های منو دیدن. بعد اینا هیچی مادر شوهرمم هی میگه خب بش شیر خشک بده !!بابا من خودم شیر دارم انقد که سینه هام درد میگیره خب برا چی شیر خشک بدم اخه؟دوس ندارم شیرخشکی شه بچم. بعدم به شوهرم که میگم هی میگه صبر کن تا بچه چهل روزش شه بعد بریم الان نمیتونی از پسش بربیای. ینی هیچ جوره قبول نمیکنه. دیگه موندم چیکار کنم!؟بعد هر چی هم که میشه مادرشوهرم هی میاد بالاسرم. شما بگید چیکار کنم؟

۶ پاسخ

برین
بهشون

اگه احساس میکنی میتونی از پس کارا بربیای قانعش کن برید خونتون
وگرنه همون فشار و اذیتی که بخاطر تنهایی محتمل میشیو همینجام داری تحمل میکنی

جانایا عزیزم
ادم تو این شرایط خواهر و مادر خودشو گاها تحمل نداره اونوقت چه برسه به برادرشوهر و مادرشوهر

وای تو وسایلاتو جمع کن ب شوهرت بگو نمیتونی بمونی بخدا ک خیلی سخته شرایطت بگو میخوای بمون من میرم خونم

بچه ۴۰روزشم بشه به بهونه دیگه میگه وایسیم .. بنظرم برو خونتون ، سخته خونه داری و بچه داری و اولش واقعا سخت میگذره ولی شرف داره به اینکه منت بزارن و بعدشم دخالت کنن .
بنظرم هرطوری شده برو خونه خودت

پامیشم میرم خونه خودم.وقتی ارامش نداری بچه هم اذیت میشه،همم اینک اون کمک بدرد نمیخوره

سوال های مرتبط