۱۸ پاسخ

ای خدا چه نمکن

بچه های من انقد زود از شیر گرفته شدن خودم شیر نداشتم بزرگه یه سالش بود حامله شدم شیرم خشک شد موند با غذا

کوچیکه کلا شیرخشکی بود آخراش انقد کم دادم کا یادش رفت شیر 🥲

دلم میسوزه اینجوری فک میکنم .ننه لری اولسون بالالاریمین😪

وای خدا صبرت بده. برای من خیلی حاد نبود بسکه شیشع الکی تو دهنش بود و هیچی نمیخورد رفتم سرشو بریدم گذاشتم رو تراس گفتم پیشی گرسنه بوده خورده. اول که دید جا خورد زد زیر گریه که ببین شیشه مو😭 دلم براش کباب شد خودمو نفرین میکردم پشیمون بودم اما یکم که حرف زدم قانع شد قول لیوان خوشگل هم دادم. خودش گف پس بده پیشی اون شیشه نداره. ساده بود

وای ادم میخواد اینارو بخوره چقدر نمکن

وای چقد بامزننننن

وای خدا چه عکس قشنگی ، هزار ماشااله

ماشاالله چی قشنگ پشت هم وایستادن

خداحفظشون کنه به نظر میاد خیلی شیطون باشن

من ۱ سال‌و۹ ماه گرفتم اصلا اذیت نشدیم

خدایی دوقلو داشتن سخته من تو یه قل موندم 😅

ای ننه😍
قیافه‌شون رو نگاه😘
سلام عزیزم
اگه یکدفعه داری روز و شب رو باهم می‌گیری، تو روز بیشتر بهشون محبت کن و خیلی بازی کن تا خسته خسته بشن موقع خواب و کمتر بیدار بشن.
حواست باشه، تا دوماه بعدش اجازه نداری هیچ تغییر یا ترک دیگه ای براشون داشته باشی مثلاً ترک پستونک، ترک پوشک ،تغییر جای خواب یا ...
الآن هم بیدار میشن، کار دیشبشون رو به روست نیار و به باباشون تعریفشون رو بکن یا تلفن دستت بگیر به مادر و خواهرت تعریف کن تا بشنون؛
باباش ماشاءالله پسرامون آقا شدن، از وقتی شیشه شون گم شده (یا هر اتفاق دیگه) دیگه شیشه نمی‌خورن دیشب آنقدر آقا بود (یا هرمدل که میدونی ذوق می‌کنن ازشون تعریف کن) لطفاً امروز بعدازظهر یا بریم بیرون یا براشون فلان خوراکی بخر. من ازشون راضی ام

عزیزم😍😍😍 انشالله خدا کمکت کنه زودتر یادشون بره

واایی🤣🤣🤣بده بخورن بابا

ای جونم هزار ماشاءالله 😘

ای جونم اره خیلی سخته خب

خدا حفظشون کنه
گرفتن شیشه خیلی سخته
من دخترم شیشه شیرشو پرت کرد منم سرشو قیچی کردم گفتم چون پرت کردی خراب شد
هر سری میگفت شیشه میدادم دستش میگفتم خودت پرت کردی خرابش کردی 😂😂😂
اینطوری گرفتمش

ای خدااا🤣🤣

ای جان
خدا حفظشون کنه

سوال های مرتبط

مامان M..... مامان M..... ۲ سالگی
مامانا بیاید میخام به خاطره از بارداریم تعریف کنم
از نفخ بارداری🤣🤣


اقا پسر من خیلی مریض شده بود بردیمش مطب دکتر مصطفوی اصفهانیا میشناسن من باردار بودم تقریبا ماههای اخر بود خیلی نفخ میکردم بعد تو مطبم ک نمیشد کتری کرد دسشویی ام نداشت اون ساختمون دکترا بقیه مطبام اجازه نمیدادن از دسشوییاشون استفاده کرد
خلاصه من هی نگه داشتم نگه داشتم دیدم وای دارم میترکم نمیشه کاریش کرد پاشدم اومدم بیرون رفتم تو راه پله ک دیدم یه پسر بچه فوضولم دنبالم اومده. گفتم برو چی میخای پشت من نرفت خلاصه نگاه کردم گفتم نمیری گفت نچ منم دیدم نمیشه چتره ای نیس همونحا یکم راحت کردم خودمو خلاصه یکم اوکی شدم
اومدیم بلاخره بعد از ساعت ها نوبتمون شد و من دوباره پر از باد 🫠
رفتیم داخل پیش دکترو معیانه کرد پسرمو. شوهرمو پسرم رفتن بیرون ک من وایسم ب دکتر گوش کنم. ک دیدم وای حالم داره بد میشه. دکتر داشت با من حرف میزد من مطب داشت رو سرم میچرخید صدا ها گنگ بود خلاصه با هر زحمتی شد نسخه رو گرفتمو خودمو رسوندم دم در مطب ک از حال رفتم 🤣 اب پاشیدن صورتمو یکم دادن خوردمو حالم اومد جاش یعنی میخام بگم یه نفخ منو تا حد از حال رفتن برد 🤣🤣برا شوهرم تعریف کردم کلی خنیدید میگف من نصف عمر شدم سر یه باد 🤣🤣 خره خو میرفتی بیرون راحت میکردی خودتو
هنوزم گاهی میگه یادته سر چی از حال رفتی 😁😁


فرزندپروری فرزندپروری