مامانا بیاید میخام به خاطره از بارداریم تعریف کنم
از نفخ بارداری🤣🤣


اقا پسر من خیلی مریض شده بود بردیمش مطب دکتر مصطفوی اصفهانیا میشناسن من باردار بودم تقریبا ماههای اخر بود خیلی نفخ میکردم بعد تو مطبم ک نمیشد کتری کرد دسشویی ام نداشت اون ساختمون دکترا بقیه مطبام اجازه نمیدادن از دسشوییاشون استفاده کرد
خلاصه من هی نگه داشتم نگه داشتم دیدم وای دارم میترکم نمیشه کاریش کرد پاشدم اومدم بیرون رفتم تو راه پله ک دیدم یه پسر بچه فوضولم دنبالم اومده. گفتم برو چی میخای پشت من نرفت خلاصه نگاه کردم گفتم نمیری گفت نچ منم دیدم نمیشه چتره ای نیس همونحا یکم راحت کردم خودمو خلاصه یکم اوکی شدم
اومدیم بلاخره بعد از ساعت ها نوبتمون شد و من دوباره پر از باد 🫠
رفتیم داخل پیش دکترو معیانه کرد پسرمو. شوهرمو پسرم رفتن بیرون ک من وایسم ب دکتر گوش کنم. ک دیدم وای حالم داره بد میشه. دکتر داشت با من حرف میزد من مطب داشت رو سرم میچرخید صدا ها گنگ بود خلاصه با هر زحمتی شد نسخه رو گرفتمو خودمو رسوندم دم در مطب ک از حال رفتم 🤣 اب پاشیدن صورتمو یکم دادن خوردمو حالم اومد جاش یعنی میخام بگم یه نفخ منو تا حد از حال رفتن برد 🤣🤣برا شوهرم تعریف کردم کلی خنیدید میگف من نصف عمر شدم سر یه باد 🤣🤣 خره خو میرفتی بیرون راحت میکردی خودتو
هنوزم گاهی میگه یادته سر چی از حال رفتی 😁😁


فرزندپروری فرزندپروری

۷ پاسخ

🤣🤣🤣🤣

🤣🤣🤣🤣🤣

🤣🤣🤣

داشتی گوز مرگ میشدی دورازجونت😂😂😂

وای ینی در این حد🤣🤣🤣🤣

عجب😆

😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان لیمو ونخودفرنگی مامان لیمو ونخودفرنگی ۳ سالگی
تا بچه ها خابن اینو هم تعریف کنم برم سراغ شام
ساعت۵صب پسرم انگار دلپیجع داشت💨با گریه بیدار شد
بعدم بلافاصله گ خوب شد گف گوشی رو بیار
گفتم گوشی باتری نداره باید بزنم شارژ بخاب صب می‌زنیم شارژ میشه برمی‌داری
بلند گریه میکرد دیدم بهانه کرده رفتم جای خودم دراز کشیدم
این وسط دخترم بیدار شد دید من پیش پسرم نیستم تعجب کرد
رف جلوش چهار زانو نشسته لولو لپللو بلو یبل میگه
اینا رو برمیگشت ب من می‌گفت انگار فک میکرد من نمی‌بینم گریه می‌کنه 🤣🤣🤣🤣🤣بعدم بجان خودم دو دستی میزد رو فرش اونو بخندونه
آخه وقتی دخترم بخاد چیزی رو برداره تند تند چهار دست و پا میره من از رو فرش میزنم میگم اومدم بگیرمت می‌خنده
پسرمم یاد گرفته اونطوری اونو میخندومه
حالا صب دخترم داشت اونو میخندوند
بعدم همین حین داشت اتفاق ها رو برا من میگف 🤣🤣🤣غش کرده بودم از مدل دهنش
حیف نمیشد گوشی بردارم فیلم بگیرم
پسرمم یکم گریه کرد دید کسی چیزی نگفت اومد خابید
دخترم گف ماما عو عو دادا
یعنی عه داداش خابید😅😅😅😅
مامان آروین مامان آروین ۲ سالگی
دیروز پسرمو بردم سونوگرافی دکتر افشین محمدی ،چقدر یک ادم میتونه بیشرف باشه همین که رفتیم تو به دکتر شکلات دادم که بده به آروین که کمی از ترسش کم بشه شکلات رو انداخت اونور بعد که سونوگرافی کرد گفتم دکتر ،ما برای سونوگرافی غدد لنفاوی اومدیم گفت نه دکتر فقط نوشته تیروئید ،گفتم اصلا مشکل ما نیروئید نیست میگه خانم من با تو بحث نمیکنم هر چی دکتر گفته اونه گفتم منشیت درست ننوشته قبول نکرد گفتم پس تو سونو کن من هزینشو ازاد میدم گفت نه من ازاد سونو نمیکنم آروین هم اونقدر که گریه کرده بود نمیتونستم نگهش دارم گفتم اخه من چطور دوباره اینو با این وضع بیارم ،برگشته میگه اونم مشکل خودتونه
رفتم بیرون نسخه الکترونیک آروین رو دیدم ،دیدم که دکتر نوشته غدد لنفاوی رفتم با منشیش دعوا کردم میگه من از همسرت پرسیدم اون گفت تیروئید گفتم اگه میخواستی از همسرم بپرسی غلط میکنی پس از من نسخه میخوای
خلاصه نه پولمو دادن نه دکتر دوباره سونو کردش دوباره هزینه کردم و با اون وضعیت ترس و وحشت بچه دوباره رفتیم یه سونو دیگه
اعصابم به قدری خراب بود تا شب دستام میلرزید🤦🏻‍♀️
مامان آنیا 👧🏼💝💫🌈 مامان آنیا 👧🏼💝💫🌈 ۳ سالگی
امروز فکرم رفت ب دوسال پیش روزایی ک تازه زایمان کرده بودم چقدر منو رو سرشون میزاشتن حلوا حلوا میکردن ..،😅
اسم دختر اولم رو شوهرم انتخاب کرد گذاشت آتنا منم مقاومت نکردم خوشم اومد،🩷
دختر دومم ک اومد از اول سر اسم باهاش درگیر بودم میگفتم هانا .... اون می‌گفت آنیا ...
خلاصه از بیمارستان مرخص شدم اومدیم خونه بعد سر سفره صبحانه با مامانم و شوهرم حرف می‌زدیم هی میخواست توجیه کنه ک آنیا بهتره و... منم اصلا زیر بار نمی فتم ..
سکه آورد شیر یا خط کردیم جلو مامانم یه بار هانا اومد جِــر زنی کرد گفت نه و... دوباره انداخت بازم هانا اومد،😁😁👌🏻
گفتم حرف نزن پاشو برو شناسنامه رو بیار .. اونم خندید و منم خوشحاااال شوهرم رفت بعد چند ساعت اومد شناسنامه رو داد دستم دیدم نوشته آنیــا ،😳😳😲 خلاصه چشم تون روز بد نبینه یکم حال شو گرفتم ... اونم همش می‌خندید مسخرررره،😒😒😒😒 منم گفتم حالا از لج ات همش هانا صداش میکنم ولی نتونستم ،🤭😅😅😅 و شوهرم با پررویی اسم جفت شونو خودش انتخاب کرد کثااافت،😂😂
مامان جوجه مامان جوجه هفته سی‌ویکم بارداری
امروز دیگه استارت ترک پوشک دخترم رو زدم انشالله خداکنه کنه اذیت نشم.همین اول متوجه شدم ک اصلا بچه با دعوا سروصدا ترسوندن .درست نمیشه ب حرفت نمیکنه بلکه با تشویق زبان نرم ملایم و محبت ۱۰۰درصد بیشتر و بهتر همراهی میکنه.
سری اول تو دسشویی کلی دعوا گریه ترسوندن و... اصلا جواب نداد بلکه لج کرد و پی پی نکرد.سری دوم با تشویق ب چیزی ک دوست داره مثلا شکلات آوردم دادم بهش .محبت و... قشنگ پی پی کرد بدون هیچ اذیتی ن خودش ن من 😊گفتم تجربه مو بزارم شاید ب دردتون بخوره .
اینم بگم ک خاطره خنده داری شد امروز واسمون ،در دسشویی رو بستم گفتم پی پی کن تا بیام بعد ک تموم کرد دیدم در صدا میشه خودشو چسبونده بود ب در رفتم دیدم ۴نقطه مختلف پی پی کرده بود از ترسش چسبیده بود ب در داشت نگاشون می‌کرد درو باز کردم ب من پناه آورد منم اصلا نزاشتم ترس بهش غلبه کنه کلی با ذوق تشویق و هورا سریع شستم رفتن تو چاه گفتم رفتن پیش مامانشون سریع همون لحظه ک تو دسشویی بود رفتم واسش شکلات آوردم خودشم کلی ذوق کرد خوشحال شد بعدشم شستمشو آوردمش بیرون ،امیدوارم ادامه دار باشه ولی واقعا حوصله میخواد😮‍💨😩