امشب افکار استرسی اومده تو سرم ولم نمیکنه
آینده من و دخترم چی میشه
با خودم میگم یعنی از پسش برمیام میتونم بار یه زندگی ۲نفره رو ب دوش بکشم،چقد دیگه باید قوی باشم،خسته ام از قوی بودن،اخه من یه دختره لوس و دل نازک بودم کسی بهم میگف بالاچشت ابروعه زار زار گریه میکردم الان با وجود یه بچه دارم طلاق میگیرم و مسولیت یه انسان ب دوشمه،الان دیگه برای خودم هیچی نمیخام،فقط میخام تلاش کنم برای دخترم،سخته خیلی سخته،امشب از اون شب هاس ک فکر و خیال امونم رو بریده،من کی اینقد قوی شدم ک خودم نمیدونستم،من تا دیروز شوهرم بهم تو میگف ۳روز باهاش قهر میکردمو با کلی منت و نازکشی دلمو ب دست می آورد من ک همیشه میگفتم این مرد تنها تکیه و پناه منه و هیچ کس قدر این دوسم نداره پس چرا کسی ک پشتم بهش بود بهم پشت کرد اونم اینطور وحشیانه،ب خودم قول دادم قوی باشم بخاطر دخترم میدونم ک اگه دخترم نبود الان از خود صب تا شب زیر پتو دراز میکشیدم گریه میکردم ولی بخاطر دخترم سعی میکنم قوی باشم اما تا کی،چقد سخته واقعا،من هرگز هرگز هرگز همچین توقعی ازش نداشتم،سخته ک بقیه میدونستن و ب ریشم میخندیدن ک این دختر از همجا بی خبر چقد ساده اس،خدای من بهم قوت و صبر بده بتونم ادامه بدم...
.

#فرزند
#فرزند پروری
#پوشاک
بماند ب یادگار از یه شب پر از فکر و خیال و استرس
۱۴۰۴/۱۰/۲۹

۲۰ پاسخ

مم تازه تاپیکای قبلیتو خوندم… بمیرم برای اون چیزی که کشیدی و از سر گذروندی. هیچکس تا تو این شرایط قرار نگیره نمیفهمه که خیانت دیدن چه زخم و جراحت عمیقیه… ولی یه چیزو بدون. دخترت خیلی خیلی خوشبخته که مادر سالم و درست و با شرفی مثل تو داره که پشتشه و به هر نوع زندگی ای به هر قیمتی تن نمیده🤍 منم تو پروسه ی طلاقم با کلی زخم و غم… ولی هر وقت مثل امشبِ تو، افکار و نگرانی ها بهم هجوم میارن تو دلم میگم خدایا همه چیز در آخر تو دست قدرت خودته… خودمو رها میکنم تو دستای تو. کمکم کن و منو ببر جلو و مراقب پسرم باش و برام خیر بیار. به خدا توکل گن و بدون بعد از این طوفان، یه دختر قوی تر میای بیرون… با کلی ورق های سفید زندگی که قراره قشنگ تر نوشته بشه.

عزیزم اونموقع که میگفتن بالا چشمت ایرو گریه میکردی مادر نبودی ادم مادر که میشه بخاطر بچش انقدر قوی میشه که خودش تعجب میکنه
هیچ حالی موندگار نیس بلاخره این روزای پر استرس و ناراحت کننده هم میگذره
امید داشته باش از پسش برمیای خدا کمکت کنه

نگاه کن من تاپیک های قبلت را خودنوم اره
خودتو اصلا ظعیف ندون مثل یک شیر زن باش مثل کوه پشت بچه هات وایستا اصلا خودتو نا امید نکن مگه زن با مرد زن هست خودت زنی وقتی خودتو قوی شچاع بدونی بچه هات هم بی پرو بال نمیمونن

چیشده عزیزم؟چرا میخوابی طلاق بگیری

هی خدا
اعنت ب هر چی مرده کثیفه

انشالله ک از پسش برمیای توکلت ب خدا باشه

چرا عزیزم چرا میخایی طلاق بگیری

چشیده عزیزم چرا طلاق

چقددددد شبیه منی چقد

وای توعم‌خیانت دیدی خیانت تا چه حدی بود

کاش از نظر مالی یکم خودتو جمع میکردی بعد طلاق میگرفتی

طلاق نگیر خواهشا ،بچه گناه داره ،

سلام خوبی عزیزم دیگه واقعا همه همینیم ما روزهای سختی رو گذروندیم بچه ها راحت باشن

طلاق بگیر برو اون بدرد زندگی نمیخوره هزار تا مریضی از بقیه میگیره خدایی نکرده بهت منتقل میکنه

حرفای دل من💔من گفتم کسیو ندارم دسگ اونه همه کسم میومدم خونه عین بلبل براش روزمو تعریف میکردم💔 ولی اون برا یکی دیگع

تاپیکت رو که خوندم غم تمام وجودم رو گرفت و بی اختیار گریه کردم…
امیدوارم خدا برای خودت و دخترت اونقدر قشنگ درست کنه که حتی فکرشم نکنی❤️
یاد خواهرم افتادم ک شرایطش مشابه شما بود
چه سختی هایی کشید…
اعتیاد، خیانت، دستِ بزن و هزار و یک چیز دیگ دید و از اخر هم بچه اشو تو سه ماهگی ازش گرفتن😭
اما با همه ی این ها بازم خدا براش درست کرد
ماجرای مفصلی داره
درنهایت آرزو میکنم برات هیچوقت از جگرگوشه‌ات جدا نشی🤍

دورت بگردم عزیزم
ولی دخترت قوی ترین تکیه گاه دنیا رو داره و قدرتو میدونه، ان شالله که بهترینها برای شما و دخترت رقم بخوره

الهی برات بمیرم عزیزمم چقدددد سر این پیامات گریه کردممم😭😭💔💔💔💔💔💔

چرا میخوای طلاق بگیری اگه میشه به خاطر دختر ببخش و فرصت بده بهش

انشالله که از پسش بر میای عزیزم و حالت هم خیلی زود خوب میشه موندن تو رابطه ای که خیانت ببینی روز به روز پیر و افسرده ات میکنه شاید نظر شخصی باشه ولی به نظرم بهترین تصمیمه

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
من دختری بودم به شدت لوس و دل نازک
حساس و به شدت زود رنج
اما
الان نمیدونم من خیلی ضعیفم یا تحمل این عذاب هایی ک میکشم برا هر کسی همین قدر دردناکه....
....
حرفاش قلبم رو میسوزونه
چقد بعضی حرفا تلخه
چرا الان باید یاد بعضی حرفاش بیوفتم و اینقد عذاب بکشم
.
یک روز بهش گفته بودم واقعا بچه داری بهم فشار میاره یکم بهم کمک کن برگشت بهم گفت خب اگ فشار میاره زودتر میگفتی بچه رو میزاشتیم پرورشگاه،و همین کلمه پرورشگاه برای اینکه من یک عمر اشک بریزم کفایت میکنه،خدایا اون داشت راجب بچه ای که وقتی از وجودش باخبر شد از روی شوق اشک می‌ریخت اینطوری میگفت،چطور دلش اومد همچین حرفی رو بزنه؟
.
چطور دلش میومد که تمام واکسن های بچه رو تنها برم
دکتر بردن هاش رو تنها برم
.
خدایا یهو چی شد ک زندگیم از این رو ب اون رو شد...
.
شایدم بخاطر این بود ک واقعا ب اون زن دل بسته بود و دیگ مارو نمیخاست
.

چرا بعد ۸ماه بازم سخته یاداوری حرف ها و اتفاق هایی ک افتاد
چرا قلبم آروم نمیشه...
.
من سر دخترم ب شدت حساسم،ب شدت صبورم،حتی یدونه دعواش نمیکنم روزایی ک خیلی شیطونی میکنه اصلا دلم نمیاد اون تمام جوون منه واسه همین یادآوری حرفایی ک راجب دخترمون زد بیشتر از هر اتفاق دیگه ای حتی زن بازیش منو غمگین میکنه...
.
.
.#فرزند
#کودک
#پوشاک
مامان کوچولوم مامان کوچولوم ۱ سالگی
مامان دخترک مامان دخترک ۱۷ ماهگی
من امشب با یکی از بزرگ ترین ترس های زندگیم روبرو شدم بله گرفتن دخترم از پستونک بود

خودم فکر میکردم خیلی سخت تر و نشدنی تر ولی به اون شدت خودم نبود
البته الان یساعت شده دخترم پاک بقیه شب مشخص نیست اگه چش نخورم 😂

خب اولش که اومد بخوابه دنبالش گشت زیر پتو زیر تشک و بالشت اینا همش ب من میگفت مامان مامان دده میگفتم مامان نیست گربه اومده برده برات کادو بیاره (یه پستونک ساده تو خونه بود اونو دادم گفتم اینو داده ب جاش میخواستم اگه گرفت سرش پاره کنم که خداروشکر خودش نگرفت )یساعتی درگیر بود پیداش نکرد دراز کشید خوابش نبرد باباش خواست بیدار کنه ازش بپرسه و در آخر رو آورد به کتاب هاش یکساعت تمام کتاب خوندم براش از رو هوش چین حیوانات خوندم دهنمو سرویس کرد برای اولین بار گذاشتم رو پام تاب دادم و دیدم بله داره میره
یه دو قطره هم ملاتوتین چاشنی کردم البته که از فردا سعی می‌کنم اینم ندم
تو رو خدا دعا کنید برام خدا کنه بتونم از پسش بر بیام تو همین دو ساعت بار ها اومدن پشیمون بشم 🥲
مامان مهوا و تو دلی☺️ مامان مهوا و تو دلی☺️ ۲ سالگی
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.