امشب با شوهرم دعوای بدی کردیم
هی بحث میکردیم اونم هی ادامه میداد، هر سری کوتاه میومد بخاطر وضعیت اعصاب من ولی اینسری لج کرد ادامه داد
منم به بچه با اون همه حرص و گریه شیرش دادم
باز یکم دیگه بحث بالا گرفت
بچمم بغل شوهرم بود یدفعه حالت استفراغ هرچی خورده بود بالا آورد، اضافه شیرش نیودا کلا هرچی خورده بود آورد بالا
طفلی بچم مشخص بود ترسیده چون قبلش هم هی بغض میکرد میترسید🥺😭😭
شوهرمم که رو خودش کثیف شده بود ، پیرهنشو درآورد با همون زد به پام گفت من امشب تورو میکشم😭 اولین بارش بود اینجوری حرف میزد باهام
گفت هرچی سنگه زو سرتون بباره (به خانوادم نسبت میداد درحالیکه بحث مربوط به اونا نبود)
منم دوتا مشت کوبیدم رو بازوش بچه رو ازش گرفتم آوردم اتاق دوتایی باهم بخوابیم
طفلی بچم خیلی ترسید🥺
شوهرمم خیلی بیش از حد رو بچه حساسه، اومد گفت بلایی سر بچه بیاد آدم میکشم و....
تاحالا ازین حرفا نزده بود
ازش متنفرررررم بعد از بچه نفرتم ازش ۱۰۰ برابر شده با اون کارایی که کرد تو دوران بعد از زایمانم
حالم بده نمیدونم چیکار کنم خواستم فقط درد و دل کنم باهاتون 🥺
(مامانش هم فردا شب گفت بیاین خونمون تولد برادرشوهرمه ، امشبم اونجا بودیم با این وضعیت نمیدونم برم یا نه. میخوام لج کنم باهاش همینجوری سرمو نندازم برم یکم استرس بدم بهش که نمیام بلکه منت بکشه....)

۱۷ پاسخ

گور بابای شوهر حیف بچه نیست دعوا کنید بترسه؟ بچه هامون چی هستن و چقدر هستن که تو استرس و سروصدا باشن؟
خودمون با این همه تروما و مشکلات روحی بزرگ شدیم لااقل بچه هامون تو ارامش باشن

عیب نداره برو تولد باهاش حرف نزن نزار هم بدونن دعواتون شده مادرشوهرا دنبال فقد بک فرصتن

دعوا بین هر زنو شوهر هست عزیزم همیشه ک گلو بلبل نیست ولی از من بهتون نصیحت نزهر هیجکس دعواتون رو بفهمه
الانم هرچی تو لج کنی اونم لج میکنه از لجبازی کسی ب جایی نرسیده وقتی عصبی هستی فقط بدی هاشو نبین ب خوبی هاشم فک کن
تو دیگ فقط خودت نیست مادری وظیفه اته ک ارامش بچتو اول از همه حفظ کنی آروم باش برو ی آبی بزن صورتت بچتو بغل کن آرامشو ب دست بیار

فقط نزار کسی بدونه دعواتونو.

عزیزم اروم باش درکت میکنم
این روزا خسته ای کم میاری تمرکز رو اعصابت نداری ولی بخاطرت بچت
سعی کن دهن ب. دهن نشی
مردا هم فشار روشون هس
ولی رو نده فردام نرو تا بیاد منت کشس

عزیزم منم دقیقا مثل شما دعوامون شد خیلی حالم بده

چیکار کرده شوهرت بعد از زایمانت که ازش متنفر شدی🥺

ماهم همین الان دعوامون شدطفلی دخترم بابعض خوابیدپسرمم نمیخوابه اونم راحت کفه مرگشوگذاشت خوابید

منم دیروز خیلی عصبانی شدم طفلی بچم انقد استفراغ کرد کلن خود شیر وبالا میاورد😭 حال مادر تو شیر اثر میزاره

عزیزم درکت میکنم ولی خب هربار اون کوتاه اومده کاش ایندفعم تو کوتاه میومدی
زندگیه دیگه‌.باید سوخت و ساخت
یاهم که اینجوری اذیت میشیم🥺

ای خدا چ وضیعت بدی داری میدونم چی میگی کاملا درک میکنم
اگه دیدی رو بچه حساسه تو هم لج میکردی نهایت نیم ساعت دیر تر به بچه شیر میدادی میگفتی تو رو نمیخوام بچت هم روش شیرش نمیدم اون یکم آروم میشد حداقل میدونه دستش زیر ساتور توعه 😒چمیدونم من از این دیوونه بازی ها زیاد کردم.
فردا شب هم مجبوری بری آره الکی بگو روحیه ندارم نمیام اما بعدش بگو مثلا فقط بخاطر اینکه دلم نمیخواد کسی از ماجرا با خبر بشه میخوام بیام وگرنه حوصله تو رو ندارم چ برسه به خانوادت

نمیدونم چیکار کنم بخاطریچم ادامه میدمش

مرده شور هرچی آدم ببرن ک ازین بچه ها پس میندازن خدا

منم عصابم داغونه و قهرم

شیر جوش نده. تجربه به من ثابت کرد شیر جوش برای بچه سم خالصه.

حالم خوب نیس ترو هم درک میکنم

منم اعصبمو شوهرم بهم ریخته.

سوال های مرتبط

مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۱۲ ماهگی
خیلی حالم بده دوست دارم بمیرم اصلا نه خوشی بهم اومده نه هیچ اون از بارداریم اون از زایمانم سه بار شکمم وا شد این از اینکه همش خونم میرم تا خونه مادرم که بینمون یک ساعت راهه هر دفعه به چیزی میشه اون دفعه ماشین خراب شد ۷۰ ملیون خرجشه الآنم رفتم همش پیش بچم بودم بی‌قراری میکرد ۴۸ ساعت نخوابیدم رفتم تا مبل نشستم بچه رو شکم بود خسته شده بود به خواهرم گفتم برعکس کن به کمر این اومد برعکسش کنه یهو از دستش افتاد خورد محکم زمین فاصله اینقدر بود که تو عکس گذاشتم بعد شروع کرد گریه دو قطره هم بالا اورد( بچم رفکلاس شدید داره ) بعد یهو خوابید هر چقدر بیدارش کردم آب زدم بهش بیدار نشد با گریه بردمش دکتر
خواست بستری کنه چکش کنن بعد گفت دکتر نه بچه خوابه برو اگه بالا اورد غیر طبیعی بیارش منم اوردمش بیدار شد خندید بازی کرد ولی بالا اورد مثل همیشه خیلی خودش بالا میاره دیگه به شوهرم گفتم آوردم خونه کلیم حرف بارم کرد ولی هنوز نگرانم تروخدا بگین چه کنم؟😔
مامان دلارز مامان دلارز ۱۰ ماهگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون
مامان جوجه مامان جوجه ۳ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت2)
چهار ساعت از زمانی که مثلا قرص و خورده بودم گذشت و پرستاره اومد که معاینم کنه متنفرم از معاینه خیلی ترسیدم بزور معاینم کرد اخه هی خودم سفت میکردم اونم هی میگفت اینجوری نکن برای معاینه های بعدیت خیلی اذیت میشی خداروشکر خوش اخلاق بود و خنده رو مثل بعضی پرستارا با دعوا با مریض صحبت نمیکرد، یه نصف قرص دیگه از همون قبلی اورد و من دوباره همون کارو تکرار کردم ولی چون سر معاینش یکم اذیت شدم خیلی ترسیده بود استرس گرفتم و همین استرس کار دستم داد بعد نیم ساعت یهو یه دردی مثل درد پریودی از کمرم شروع شد و پیچید زیر دلم اما خیلی شدید نبود هیچی نگفتم حتی صدامم در نیومد قبلا برام تعریف کرده بودن دردش چجوریه برای همین فهمیدم که دردام داره کم کم شروع میشه، همون حین یه پرستار اومد و گفت برای زایمانت امپول بی دردی نمیخوای و فلان و اینا کلی راجبش توضیح داد چون فکر می کرد زایمانم طبیعیه منم به بهانه اینکه با همراهم صحبت کنم تا امپول و برام بگیرین با همراهم که خاله شوهرم بود تماس گرفتم و جوری که اونا نشنون گفتم توروخدا به دکترم خبر بده من دردام شروع شده
اونم گفت باشه بهش زنگ میزنم خلاصه که با دکترم تماس گرفت و اونم بهش گفته بود باید تا فردا صبح تحمل کنه استرسم بیشتر شد من فکر میکردم تا شب زایمان میکنم.(ادامه پارت بعدی)