امشب با شوهرم دعوای بدی کردیم
هی بحث میکردیم اونم هی ادامه میداد، هر سری کوتاه میومد بخاطر وضعیت اعصاب من ولی اینسری لج کرد ادامه داد
منم به بچه با اون همه حرص و گریه شیرش دادم
باز یکم دیگه بحث بالا گرفت
بچمم بغل شوهرم بود یدفعه حالت استفراغ هرچی خورده بود بالا آورد، اضافه شیرش نیودا کلا هرچی خورده بود آورد بالا
طفلی بچم مشخص بود ترسیده چون قبلش هم هی بغض میکرد میترسید🥺😭😭
شوهرمم که رو خودش کثیف شده بود ، پیرهنشو درآورد با همون زد به پام گفت من امشب تورو میکشم😭 اولین بارش بود اینجوری حرف میزد باهام
گفت هرچی سنگه زو سرتون بباره (به خانوادم نسبت میداد درحالیکه بحث مربوط به اونا نبود)
منم دوتا مشت کوبیدم رو بازوش بچه رو ازش گرفتم آوردم اتاق دوتایی باهم بخوابیم
طفلی بچم خیلی ترسید🥺
شوهرمم خیلی بیش از حد رو بچه حساسه، اومد گفت بلایی سر بچه بیاد آدم میکشم و....
تاحالا ازین حرفا نزده بود
ازش متنفرررررم بعد از بچه نفرتم ازش ۱۰۰ برابر شده با اون کارایی که کرد تو دوران بعد از زایمانم
حالم بده نمیدونم چیکار کنم خواستم فقط درد و دل کنم باهاتون 🥺
(مامانش هم فردا شب گفت بیاین خونمون تولد برادرشوهرمه ، امشبم اونجا بودیم با این وضعیت نمیدونم برم یا نه. میخوام لج کنم باهاش همینجوری سرمو نندازم برم یکم استرس بدم بهش که نمیام بلکه منت بکشه....)

۱۵ پاسخ

گور بابای شوهر حیف بچه نیست دعوا کنید بترسه؟ بچه هامون چی هستن و چقدر هستن که تو استرس و سروصدا باشن؟
خودمون با این همه تروما و مشکلات روحی بزرگ شدیم لااقل بچه هامون تو ارامش باشن

عیب نداره برو تولد باهاش حرف نزن نزار هم بدونن دعواتون شده مادرشوهرا دنبال فقد بک فرصتن

دعوا بین هر زنو شوهر هست عزیزم همیشه ک گلو بلبل نیست ولی از من بهتون نصیحت نزهر هیجکس دعواتون رو بفهمه
الانم هرچی تو لج کنی اونم لج میکنه از لجبازی کسی ب جایی نرسیده وقتی عصبی هستی فقط بدی هاشو نبین ب خوبی هاشم فک کن
تو دیگ فقط خودت نیست مادری وظیفه اته ک ارامش بچتو اول از همه حفظ کنی آروم باش برو ی آبی بزن صورتت بچتو بغل کن آرامشو ب دست بیار

فقط نزار کسی بدونه دعواتونو.

عزیزم منم دقیقا مثل شما دعوامون شد خیلی حالم بده

چیکار کرده شوهرت بعد از زایمانت که ازش متنفر شدی🥺

ماهم همین الان دعوامون شدطفلی دخترم بابعض خوابیدپسرمم نمیخوابه اونم راحت کفه مرگشوگذاشت خوابید

منم دیروز خیلی عصبانی شدم طفلی بچم انقد استفراغ کرد کلن خود شیر وبالا میاورد😭 حال مادر تو شیر اثر میزاره

عزیزم درکت میکنم ولی خب هربار اون کوتاه اومده کاش ایندفعم تو کوتاه میومدی
زندگیه دیگه‌.باید سوخت و ساخت
یاهم که اینجوری اذیت میشیم🥺

ای خدا چ وضیعت بدی داری میدونم چی میگی کاملا درک میکنم
اگه دیدی رو بچه حساسه تو هم لج میکردی نهایت نیم ساعت دیر تر به بچه شیر میدادی میگفتی تو رو نمیخوام بچت هم روش شیرش نمیدم اون یکم آروم میشد حداقل میدونه دستش زیر ساتور توعه 😒چمیدونم من از این دیوونه بازی ها زیاد کردم.
فردا شب هم مجبوری بری آره الکی بگو روحیه ندارم نمیام اما بعدش بگو مثلا فقط بخاطر اینکه دلم نمیخواد کسی از ماجرا با خبر بشه میخوام بیام وگرنه حوصله تو رو ندارم چ برسه به خانوادت

نمیدونم چیکار کنم بخاطریچم ادامه میدمش

مرده شور هرچی آدم ببرن ک ازین بچه ها پس میندازن خدا

شیر جوش نده. تجربه به من ثابت کرد شیر جوش برای بچه سم خالصه.

حالم خوب نیس ترو هم درک میکنم

منم اعصبمو شوهرم بهم ریخته.

سوال های مرتبط

مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۱ سالگی
خیلی حالم بده دوست دارم بمیرم اصلا نه خوشی بهم اومده نه هیچ اون از بارداریم اون از زایمانم سه بار شکمم وا شد این از اینکه همش خونم میرم تا خونه مادرم که بینمون یک ساعت راهه هر دفعه به چیزی میشه اون دفعه ماشین خراب شد ۷۰ ملیون خرجشه الآنم رفتم همش پیش بچم بودم بی‌قراری میکرد ۴۸ ساعت نخوابیدم رفتم تا مبل نشستم بچه رو شکم بود خسته شده بود به خواهرم گفتم برعکس کن به کمر این اومد برعکسش کنه یهو از دستش افتاد خورد محکم زمین فاصله اینقدر بود که تو عکس گذاشتم بعد شروع کرد گریه دو قطره هم بالا اورد( بچم رفکلاس شدید داره ) بعد یهو خوابید هر چقدر بیدارش کردم آب زدم بهش بیدار نشد با گریه بردمش دکتر
خواست بستری کنه چکش کنن بعد گفت دکتر نه بچه خوابه برو اگه بالا اورد غیر طبیعی بیارش منم اوردمش بیدار شد خندید بازی کرد ولی بالا اورد مثل همیشه خیلی خودش بالا میاره دیگه به شوهرم گفتم آوردم خونه کلیم حرف بارم کرد ولی هنوز نگرانم تروخدا بگین چه کنم؟😔
مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۵ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟
مامان ماهور مامان ماهور ۱۰ ماهگی
دلم خیلی گرفته امشب مهمونی بودیم پسرم با پدر شوهرم گفت میاد ما زودتر رفتیم وقتی پسرم اومد نگاش کردم فهمیدم بغض کرده یهو ی چیزو بهونه کرد هی اشکشو از گوشه چشمش پاک میکرد هرچی صداش کردم گفتم چی شده هیچی نمی گفت بعد گفتم کسی چیزی گفته مادر شوهرم سریع گفت نه کسی چیزی نگفت ولی من فهمیده بودم کسی چیزی گفته پسرمو بردم داخل اتاق اینقدر التماسش کردم چیشده گفت آقا جون ،پدرشوهرم,چیز بهش گفته بخاطر دختر خواهر شوهرم گفت اومدم از ماشین پیاده شم پام خورد بهش گفت خیلی دعوام کرد مامان دلخواه نزدم منم ریختم بهم اومدیم خونه کلی گریه کردم براش دختر خواهر شوهرم با پسرم ی ماه فرقشونه ۱۰سالشونه مهمونی هم خونه خواهرم بود ولی اونا هرجا میرن اونو میندازن دنبالشون دوسال پیش هم بخاطرش ی پدر شوهرم ی سیلی زده بود به پسرم که پسرم گوش درد گرفته بود ولی اصلا بنا نگفت تا دوسال پسرم من اصلا بچه ای نیست که بخواد بچه ای رو اذیت کنه پدر شوهرم از پسر بدش میاد ازشون متنفرم متنفر