واقعا لعنت به خانواده شوهر خدا ازشون نگذره ک زندگی آدم تلخ میکنن با کاراشون
عزیزم بچه تا اخر عمر بچه تو میمونه هیچوقت کس نمیتونه از تو بگیرتش ولی این نشونه دوست داشتنه نباید انقد حساس باشی اینکه دوسش دارن باید خوشحالم باشی.توکه یسره اونجا نیسی شاید هفته ای یکبار یا دوبار بنظرم بزار اونا هم ذوق ودوس داشتنشونو نشون بدن بالاخره تو چجوری دوس داری بچت و اوناهم نوه و برادر زادشونو دوس دارن دلشون میخواد بغلش کنن.ناراحت نشو عزیزم ولی از حرفات فهمیدم بیشتر تو حساسی تحمل کن و لذت ببر ازینکه انقد دوس دارن بچتو
هممون همین داستان رو داریم
خدا لعنتشون کنه الهی
یعنی اینقدر از خانواده شوهرم متنفرررررررم ک نگوووووووو
بسم الله چه ادمایی پیدا میشن😕😕یبار با تندی باهاشون برخورد کن دیگه تکرار نکنن
باید شوهر آدم پشت آدم باشه اینجور مواقع ک متاسفانه مردای ایرانی همشون خانواده دوستن اکثرا پشت آدم در نمیان
هرکی بچرو میخاد جیشمم میخاد
والا دوستم بچم بغلش بود دشویی کرده بود ببخشید مدفوعشو ایقد زیاد بود یکم نمش پس داده بود ک دشوییش ایصد معذرت خاهی کردم گف هرکی بچرو میخاد دشویشم میخاد تازه ایقد وسواس داره
چقد وحشین تو باید انقد جلوشون خودتو حساس نشون بدی ک حین حرف زدنم نتونن بلند حرف بزنن بگن ساکت بچه خوابه بگو من تو خونه همه جارو خاموش وسکوت میکنم ک اذیت نشع و خوب بخابه لطفا بخاطر بچه یکم بزارید اروم بخابه
من بودم خیلی رک میگفتم میشه اینجوری نکنید بچم اذیت میشه و میگرفتم بغلمفقط تو بغلم میذاشتم نگاش کنن
دقیقا الآنم همینجوریم مادرشوعرم خیلی بلند بلند قربون صدقش میره یا خوابه خیلی زیر گوشش قربونش میره بهش میگم اذیت میشه اینجوری نکن آرامش بچممهم تره
وای خیلی بده درک میکنم برامنم همینجوریه ماکه داخل یک حیاطیم😥
تازه بچه هاهم همش میان خونمون وچیزی هم بهشون بگم شوهرم میگه چرااینجوری میکنی یاچرابیرونشون میکنی
بابا دوسش دارن خب من وقتی میام خونه مادرشوهرم اینا خواهر شوهرم اینا باشن دیگه برای خودم استراحت میکنم بچه رو نگه میدارن فقط گرسنش شه خواهرشوهربزرگم میاردش شیرش میدم
بهم میگن توبخواب استراحت کن
و این واقعا خوبه
حق میذم بهت گاهی آدم حس بدی میگیره ولی خب حق بده دیگه
نرو خونشون تا وقتی یکم بچه بزرگتر بشه جون بگیره خب
آخه بچه ۱ماهه مگه بغل کردن داره اونقدر که کوچیکه آدم دلش نمیاد بغلش کنه
من اصلا خونشون نمیرم میرم جرعت دست بزن بهش رو ندارن هنوز بخاطر ما نریم همه رومیگه ساکت تا بچه بخوابه دست بهش نزنین تا بچه بخوابه من الان ۲ ماه شده فقط ۱ بار رفتم
شوهرم اخلاق منو میدونه نمیزاره کسی دست بزنه به بچه یا به من بی احترامی کنن چون میدونه من زود قیدشومیزنم و راهشون نمیدم
این مادر شوهر منه
منم همین داستانو عین شما بازبون نفهم ها دارم اینقدربیشعوروبی فرهنگن که ادم نمیشن جالب اینجاست من نه ماه سرکلاژ بودم خانواده شوهرم متواری بودن حالا بابه دنیا اومدن بچه ام یادشون افتاده نوه دارن
من که میرم خونه مادزشوهرم کلی خوش میگذره بهم چون همش بچمو نگه میدارن منو شوهرم میریم بیرون صبا پسرم بیدار میشه میان میبرن پیش خودشون نگه میدارن شیر میدن جاشو عوض میکنن تا ما بخوابیم بنظرم توام از این دید نگاه کن
البته منم گاهی اوقات از اینکه هی میگیرن ازم کلافه میشم ولی به اونام حق میدم نوشونه
بابا دوسش دارن تحویلم نگیرن ی جور دیگه گله کی کنیم
مادرشوهرمنم اینجوری دقیقااا اینسری رفتم اومد برش داره گفتم خواهش میکنم بزارید بخابه بلند میشه دلدرد داره میخاد گریه کنه همین رو زمین نگاه کنید یکم رعایت کردن اگ سری بعد یادش نره باز
ب شوهرت بگو وقتی خودت نمیتونی بگی
وایی دقیقا انگار اسباب بازیه
من مشکلی ندارم بگیرنش
ولی نوزاد هنوز خیلی کوچیکه اذیت میشه از این دست ب اون دست
منم چن بار دیدم این مدلی میکنن
دست بچه هاشون که اصلا نمیدم
دست بزرگا هم کم و میگیرمش
بعدم بهونه میارم و میرم
چون دیدم بچه اذیت شد به خاطر اینکه رعایت نمیکنن حتی بار اول مریض شد ازشون از بس بوس کردن
توام نوزادت خیلی کوچیکه هنوز برو خونشون ولی محترمانه بگیرش خودت و بگو اذیت میشه
یا بچه های کوچیک گرفتنش بگو این مدلی بغل نکنید این مدلی باشه، بعدش بگیر
اجازه نده نوزاد دست ب دست بشه
درکت میکنم شوهر منمهمینه
کمتر برو عزیزم
و محکم جلوشون وایسا بچه ت مهم تر از هرچیزیه
نده بغلشون وقتی رسیدی که خوابه گفتن بده بگو تازه خوابیده دیگه حرفی نزن جواب حرف بعدیشون رو نده فقط یه کلمه بگو تازه خوابیده دیگه توجه نکن
وقتیم دیدی میگیرن نمیدن موقع گریه کردن هم نگیر ازشون منم دقیقا مادرشوهرم اینجوری میکرد دختر من خیلی گریه میکرد وقتی تازه آرومش کرده بودم میگرفتم وقتی باز گریش شروع شد میگفت بیا ببین گشنشنه منم آخرش دیگه نگرفتم ازش خودمو زدم به نشنیدن گفتم حالا که گریه میکنه هم نگهدار چرا گریه هاش فقط مال من باشه😐
یبار شبو تا صبح نخوابیده بودم همش گریه میکرد اینم شبو خونه ما بود پایین میخوابید صبح ساعت ۶ ۷ به زور داشت تازه خوابش میومد مادرشوهرم بیدار شد اومد بالا من دیدم داره میاد بالا خودمو زدم به خواب گفتم حداقل اگه ببینه من خوابیدم اینور نمیاد یا سرو صدا نمیکنه اومد قشنگ برداشت بغلش بیدارش کرد گذاشت رفت یعنی کارد میزدی خونم درنمیومد
صورتشو روغنی کن لپاشو روغن بچه بزن ک وقتی بوسش کردن بدشون بیاد
برا گرفتن اشکال نداره ولی باید بچه از خواب سیر شده باشه استخوناش استراحت کرده باشن
خیلی کمتر برو بگو هوا سرده هربار ی بهونه بیار
بچه ی من دو ماهش شد کلا ۲بار دیدنش، که دفه دومم یه نگاه کردن و رفتن! اینام از اونور بوم افتادن، شماهم مثل من زبون نداری جوابشون بدی یا طوری رفتار کنی متوجه کارشون بشن،
واقعا بچه ت خسته میشه بدنش درد میگیره انقدر دست به دست شه ، من جای شما بودم نمینشستم ،دنبالش میرفتم هی میگفتم بد گرفتی اینطوری شد اونطوری شد بدینش دست خودم تا ناراحت بشن دیگه اینطوری نکنن
من مادرشوهرم مثل مادرشوهرشماست همین کارارومیکردرفتم ازبغلش گرفتم گفتم میخام بهش شیربدم ولی اینکه همشون یکجاباشن ودست به یکی کنن و شوهرمم پشت شون باشه واقعانمیشه کاریش کرد
کاملا حق باتوعه منم بودم اعصابم خورد میشد من باشم به آرامش روح روان خودم بیشتر اهمیت میدم تا خوشحالی شوهرم اصلا بزار هرچقدر میخواد بد اخلاقی کنه وقتی دوست نداری نرو بچت هم الان خیلی کوچیکه گناه داره اینجوری دست به دست بشه
من بودم نمیرفتم
مستقیم به شوهرت بگو خب عزیزم مگه اسباب بازیه
وای خدایا اعصابم خورد شد
دقیقا مثل مادر شوهر منه
وای عزیزم حق داری
اولش اومدم بگم چ اشکال داره ذوق نوه شونو دارن بعدش پشیمون شدم😐
نروخونشون دیگه بنظرم
بچه ب این کوچیکی نباید اینقدر اذیت بشه آخه هرچقدرم از سر دوست داشتن باشه بازم خیلی کوچیکه و حساس
بنظرم کمتر برو یه مدت بهونه بیار
مخصوصا اینکه گفتی میدن دست بچه هاشون ینی چی آخه
ای بابا
هروقت میریم اونجا سر درد میشم میبینم بچم براشون حکم اسباب بازی رو داره
اصلا هم رعایت نمیکنن همشون بوسش میکنن مادرشوهرم که هزار بار نفسشو تو صورت بچم میزنه دهنشو میچسوبه به صورت بچم تو گوش بچم یه چیزایی پچ پچ میکنه خدا میدونه چی میگه تو گوش بچم (مادرشوهرم خانوم جلسه ایه مدام تو هزارتا مراسم میره با همه ام روبوسی میکنه برا همین خیلی میترسم مریضی به بچم بده بماند که هزارتا جادو جنبل ودعا بلده که میخونه رو همه فوت میکنه) چند شب پیش اونجا بودیم مادرشوهرم سرفه میکرد بعد صورتشو چسبونده بود به بچم، الکی میگفت مریض نشدم یه چیز شیرین خوردم شیرینش ته گلومه برا اونه سرفه میکنم😕
واقعا عذاب میکشم میرم خونشون
از طرفی شوهرم حسابی ذوق میکنه میبینه بچمون تو دست خانوادش میچرخه اصلا حال منو درک نمیکنه
نمیدونم چیکار کنم هرچقد از رفتن خونه مادرشوهرم فراری میشم شوهرم تو خونه بیشتر بدقلقی میکنه هروقت میریم شوهرم ذوق زده وخوشحال میشه ولی من عذاب میکشم
اینم بگم اونجا که میریم از بس نمیزارن بچه بغل خودم باشه دلتنگ بچم میشم باور کنید فقط در حد ۵ دقیقه شیر دادن ودو دقیقه پوشک عوض کردن بچمو دستم میدن
تمام ساعتی که اونجاییم چشمم با حسرت دنبال بچمه همش نگرانم نکنه بچم از دست دختر کوچیکاشون بیفته نکنه بد بغل کنن گردنشو درست نگه ندارن
شما بودین چیکار میکردین؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.