۲۴ پاسخ

عزیزممم😂😂منم مادرشوهرم میگفت تا صدای جیغاتو شنید رفت بیرون نتونست تحمل کنه😂🥲

میگن ی زن میخواد شوهرش و بشناسه تو مریضی بشناسه .دقیقا نگران شما بوده
چون مادر بچه اشی و همسرش
بچه ها بزرگ میشن اونوقت بازم خودتون می مونید برای هم .

من یه روز قبل عمل رفتم بیمارستان دیدم خانما جیغ میزنن دلم کباب شد براشون و قند خودمم افتاد از اون طرفم ماما همش منو تشویق می‌کرد بیا طبیعی زایمان کن رنگم شده بود مثل گچ خلاصه سخته

مال منم کنارم بود گریه میکرد

🤣🤣🤣🤣🤣🤣 خوشبحالت

وای من زایمان در کنار همسر داشتم شوهرم اینقدر دلقک بازی درمیاورد من فقط میخواستم جرررش بدم 🤣🤣

منکه شوهرمو با خودم بردم اتاق زایمان از اول تا اخرشو با چشمای خودش دید😂😂

بابای من سر داداشم از بیمارستان رفته بود بیرون که صدای مامانمو نشنوه نتونسته بود تحمل کنه هی میگفت چرا نرفت عمل کنه
سر ابجیمم تا صب گریه کرده بود🥺😂

کاش من خودم ببینم با چشمام🤣

خوش به حالت😂😂

شوهر منم رفته استراحتگاه دراز ب دراز خوابیده تا زایمان کردم رفتن صداش زدن

بهش گفتم اگه اینسری هم بخوابی خودت میدونی
باید پشت در زایشگاه شیون کنی 😂😂

واکنش طبیعی مرداس موقعی که میترسن ،از ترس گریه کرده / ستاد خراب کردن حس خوب دیگران😝

😂😂😂

لعنت بهت😂😂😂😂خنده رولبام‌اوردی

کاش منم اینو بشنوم🤣🤣🤣🤣

تبریک ب توووو😂

منم از ساعت ۱۲تا۵صبح زایشگاه بودم خواهرام داشتن شوهرمو دلداری میدادن🤣

🤣🤣🤣🤣🤣 انگیزه گرفتی برای زایمان بعدی

😄😄😁😁😁

😂😂😂

چه شوهربااحساسی🤣🤣🤣

🤣واسه تو نبوده نگران بچش بوده

الهی🥲🥲

🤣🤣🤣🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم