۹ پاسخ

باهاش صحبت کن ببین علتش چیه شاید یه دلیل تو ذهنش داره ک تو بی خبری می‌دونی ک مردا از ی مسائل چرتی ناراحت میشن یه داستان بزرگی تو ذهن خودشون میسازن پس حرف بزن باهاش ببین
چی تو ذهنش بافته

عزیزم جواب مامان شاهان رو دادم بخون. نگران نباش رویه زندگی حتی خوردن پوشیدن استراحت و اولویت ها بعد از بچه تغییر میکنه. مسئولیت بیشتر میشه و... زمان میخواد تا هرکی نقششو بپذیره و همچی عادی بشه.
هورمونا باعث میشن حس بدی بگیری منم هستم.

شاید استرس داره از نظر اقتصادی کم اورده و تحت فشاره حالا هم که یکی بهتون اضافه شده و مخارج سنگین تره نمیخواد بروز بده ولی اینطوری خالی میکنه خودشو
باهاش حرف بزن مطمئن باش حرفای زیادی برای گفتن داره..

مگه میشه یه مرد ۵ماه نیازشو برطرف نکنه شاید کارایع دیگه میکنه

ما هم اصلا رابطه نداریم ، شوهرم شب‌ها پیشمون ۵ صبح میره تو پذیرایی میخوابه ، بوس و بغلم که به تاریخ پیوست 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

مطمئنی ازش؟

ولش کن بابا

وای حالا منو شوهرم مسابقه باد معده میذاریم میخندیم جزو تفریحات سالممونه البته ک من جا میمونم ولی این چس بازیا چیه دیگه

پس نیاز جنسیشو چیکار میکنه😞

سوال های مرتبط

مامان ماندانا مامان ماندانا ۱۵ ماهگی
سلام...
خانمایی ک بچه های شیر ب شیر دارین رابطتون با همسرتون چجوریه؟ تغیری کرده؟؟؟بهتر شده یا کمتر برای هم وقت دارین؟؟


من و همسرم ک وقتی مرسانا یه سالش شد کم کم رابطمون بد شد ... احترام بینمون رفت... یعنی خودش شروع کننده اش بود... سرد شدیم کم کم...
و الانم ک ماندانا اومده دیگه خیلی بدتر از قبل شدیم.... الان نزدیک ۵ ماهه نزدیکی نداریم ... ۳ ماه اخر بارداریم ک منع رابطه شدم بخاطر عفونتم. الانم‌ک نزدیک دو ماهه که نداریم چون لکه بینی و خونریزی داشتم....

ولی حتی یه بغل یه محبت فیزیکی یه پیام عاشقانه هم نداریم.... عین غریبه هاشدیم... من سعی کردم درست کنم پیام محبت امیز بغل اینا ولی همسرم اصلا استقبال نمیکرد و نکرد.....
نمیدونم با اینکه مردِ چجوری تونسته خودشو ۵ ماه نگه داره... یعنی مرد انقدر سرد میشه طبعش...

وقتی دیدم استقبالی نکرد منم دیگه سمتش نرفتم و حالم بد شد عصبی شدم و الان فقط باهاش تو دعواعم.... همش دوست دارم باهاش دعوا کنم... چون غرورمو شکوند.... چون باعث شد حتی به مادرش بگم که پسرت ۵ ماهه سمت من نمیاد.... دیگه سرد شدم ازش....
نمیدونم چجوری درست کنم چجوری مثل قبل بشم... یه طرفه تلاش کردن سخته...
مامان آراز 🩵 مامان آراز 🩵 ۲ ماهگی
لطفاً قبل از اینکه قضاوتم کنید، حرفامو بخونید…

چند وقته واقعاً بریدم. وقتی پسرم خوابش میاد و هر کاری می‌کنم نمی‌خوابه یا خیلی بی‌قراری می‌کنه، با اینکه هزار بار سعی می‌کنم خودمو کنترل کنم، بعضی وقتا سرش داد می‌زنم. بعدش انقدر عذاب وجدان می‌گیرم که می‌شینم گریه می‌کنم، بغلش می‌کنم و ازش معذرت‌خواهی می‌کنم.

من کمک خاصی ندارم. شب‌ها همسرم چند ساعت کمکم می‌کنه، ولی کل روز تنهام. تازه فقط بچه خودم نیست، بچه سه‌ساله جاریم هم از صبح تا شب پیش منه. چون تو یه آپارتمان زندگی می‌کنیم، بیشتر وقتا پیش منه و واقعاً دیگه از توانم خارجه. نه استراحت دارم، نه حتی چند دقیقه وقت برای خودم.

از اون طرف هم خیلی به پسرم حسودی می‌کنه. نمی‌تونم حتی یه لحظه تنهاشون بذارم، چون یا می‌زنتش یا می‌خواد محکم بغلش کنه و می‌ترسم اتفاقی براش بیفته. بدتر از همه اینکه مامانش انگار اصلاً براش مهم نیست.

دیگه حتی فرصت نمی‌کنم به خودم برسم، خونه رو تمیز کنم، غذا بپزم یا حتی بعضی وقتا با خیال راحت برم دستشویی.

من و همسرم هم دیگه مثل قبل وقتی برای هم نداریم. اون از سر کار خسته برمی‌گرده، منم از صبح تا شب خسته و کلافه‌ام. از اون طرف هم همش مهمون میاد و میره و انگار هیچ‌وقت فرصت نمی‌کنم یه نفس راحت بکشم.

بعد از زایمان افسردگی گرفته بودم. الان نمی‌دونم دوباره همونه یا فقط از شدت خستگی و این همه فشار به اینجا رسیدم. فقط می‌دونم خیلی خسته‌ام… هم از نظر جسمی، هم از نظر روحی.

اگه کسی شرایطی شبیه من رو تجربه کرده، ممنون می‌شم تجربه‌شو باهام به اشتراک بذاره. فقط لطفاً قضاوتم نکنید، چون واقعاً دیگه احساس می‌کنم توانم داره تموم می‌شه