پارت دوم

هر روز میومدن فشارمو چک میکردن و ان اس تی میگرفتن فشارم نوسان داشت یبار میشد ۱۰ یبار یهو میشود۱۴
روز سه شنبه بود دکترم اومد گفتش که فشارت با قرص کنترل نمیشه و اینکه من شب که میشد سر درد و نفس تنگی هم میگرفتم برای همین دکترم ترسید گفت این علائم خطرناکه روز سه شنبه که اومد بالا سرم گفت اگه امشبم حالت بد شد سردرد و تنگی نفس گرفتی ایستگاه پرستاری بگو تا اسمتو بزارن تو لیست عمل های فردا
آخر شب که شد دوباره نفس تنگی و سر درد اومد سراغ من بعلاوه ایندفه درد زیر شکم و کمر هم داشتم حالا نمیدونم از استرس بود یا واقعا درد داشتم😂😂
ساعت ۱۲شب بود ک رفتم به پرستار گفتم گفت باشه اسمتو میزارم تو لیست عمل
حالا استرسم بیشتر شد چون من آسپرین خورده بودم درصورتی که باید آسپرینو قبل عمل قطع کنی اگه بخوای سزارین بشی ولی چون من سزارین اجباری شدم نمیدونستم و تا روز آخر آسپرین و مصرف کرده بودم
اومدم اتاقم حالا مگه اونشب صبح میشد
هم استرس داشتم و هم خوشحال بودم
اونشب من تا صبح نخوابیدم و استرس داشتم و درد
اینم عکس دستم که تو بیمارستان ورم کرده بودم
ادامش پارت بعدی

تصویر
۱ پاسخ

عزیزم دکترتون کی بود؟

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۶ ماهگی
مامان آیه مامان آیه ۳ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان آرن مامان آرن ۳ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان فندوق کوچولو 😍 مامان فندوق کوچولو 😍 ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
اما آنقدر دردام تو دو ساعت اوج گرفته بود که دلم میخواست زمین چنگ بزنم، ولی به خودم قول دادم جیغ و سر و صدا نکنم و فقط تحمل کنم چون شنیده بودم زایمان طبیعی اصلااااا نباید جیغ بزنی چون تمام انرژیت حدر میره و دیگه توانی برتی زور زدن و بدنیا اومدن بچه نمیمونه.
از طرفی هم ترسیده بودم و دلم میخواست فقط سزارین بشم، چون تصورم از درد زایمان طبیعی چیز دیگه ای بود، و واقعا فکر نمیکردم چنین دردی باشه.
من و همسرم رسیدیم بیمارستانی که قرار بود زایمان کنم، یک بیمارستان دولتی داغون، وقتی رفتم قسمت زایشگاه هم از ترس هم از درد تمام دستام میلرزید ساعت شده بود ۷ صبح و هنوز نه دکتری و نه مامایی اومده بود نظافتچی اومد جلو و گفت الان پرستار میاد. وقتی پرستار اومد گفت برو دراز بکش معاینت کنم همین معاینه کرد گفت دو سانتی برو اتاق رو تخت دراز بکش تا ان اس تی ازت بگیرم، دستگاه رو وصل کرد و چند دقیقه ای طول کشید تا تموم بشه و من چون دراز کشیده بودم دردام داشت بیشتر شدت میگرفت، پرستار اومد گفت دخترم میخوای اینجا زایمان کنی؟ منم چون ترسیده بودم گفتم نه میخوام برم، گفت مگه نمیخوای زایمان طبیعی بشی؟ گفتم نه میخوام سزارین کنم.
مامان جوجه مامان جوجه ۲ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت2)
چهار ساعت از زمانی که مثلا قرص و خورده بودم گذشت و پرستاره اومد که معاینم کنه متنفرم از معاینه خیلی ترسیدم بزور معاینم کرد اخه هی خودم سفت میکردم اونم هی میگفت اینجوری نکن برای معاینه های بعدیت خیلی اذیت میشی خداروشکر خوش اخلاق بود و خنده رو مثل بعضی پرستارا با دعوا با مریض صحبت نمیکرد، یه نصف قرص دیگه از همون قبلی اورد و من دوباره همون کارو تکرار کردم ولی چون سر معاینش یکم اذیت شدم خیلی ترسیده بود استرس گرفتم و همین استرس کار دستم داد بعد نیم ساعت یهو یه دردی مثل درد پریودی از کمرم شروع شد و پیچید زیر دلم اما خیلی شدید نبود هیچی نگفتم حتی صدامم در نیومد قبلا برام تعریف کرده بودن دردش چجوریه برای همین فهمیدم که دردام داره کم کم شروع میشه، همون حین یه پرستار اومد و گفت برای زایمانت امپول بی دردی نمیخوای و فلان و اینا کلی راجبش توضیح داد چون فکر می کرد زایمانم طبیعیه منم به بهانه اینکه با همراهم صحبت کنم تا امپول و برام بگیرین با همراهم که خاله شوهرم بود تماس گرفتم و جوری که اونا نشنون گفتم توروخدا به دکترم خبر بده من دردام شروع شده
اونم گفت باشه بهش زنگ میزنم خلاصه که با دکترم تماس گرفت و اونم بهش گفته بود باید تا فردا صبح تحمل کنه استرسم بیشتر شد من فکر میکردم تا شب زایمان میکنم.(ادامه پارت بعدی)
مامان دلانا👼🏻 مامان دلانا👼🏻 ۴ ماهگی
میخام از تجربه زایمانم بگم. پارت اول
من چون از طبیعی میترسیدم تصمیم گرفتم سزارین کنم و هزینه بیمارستان خصوصی برام زیاد بود یکی از آشناها دکتری معرفی کرد که ۸ تومن زیر میزی می گرفت عمل می‌کرد خلاصه با بدبختی دکتره که هم خیلی ناز میکرد رااضی شد عمل کنه به من گفت چون میخای بیمارستان دولتی زایمان کنی و بیمه قبول کنه یه نامه میدم میری بستری میشی دوشب روز سوم میام عمل میکنم خلاصه تصور من از بستری چیز دیگه ای بود ۲۳ شهریور من رفتم پذیرش شدم با کلی استرس نمیدونستم چی قراره پیش بیاد رفتم زایشگاه و لباسامو عوض کردن یه رو پوش پوشیدم شلوارم نزاشتن اینو یادم رفت که من به دکتره گفتم تمام ترس من از معاینه اس اونجا اذیتم نمیکنن فقط میگف ن نگران نباش هماهنگ میشن با خودم خلاصه جلو در زایشگاه زنه گف بابد معاینه کنم بری داخل من گفتم باشه حالا یه بار و تحمل میکنم اما نه تا پامو گذاشتم داخل چند نفر اومدن بالا سرم و گفتن بخواب معاینه بعدش گفتن دکترت گفته سوزن فشار با دوز کم بزنیم خلاصه تموم جونم پر استرس بود سوزن و زدن و یه نیم ساعتی شد شکمم یدفعه جمع شد یه طرف و درد شدید پریودی گرفتم خیلی ترسیده بودم بهم میگفتن نفس عمیق بکش اما تاثیری تو کمتر شدن درد نداشت و خلاصه سه روز تا ظهر سوزن میزدن و ۸ تا ده ساعت من تو زایشگاه بودم و همش معاینه میشدم و پیشرفتی نمیکردم سوزن و قطع میکردن میبردن بخش دوباره فردا صبح کابوس شروع می‌شد تو دوتا از معاینه ها واقعا اذیت شدم خیلی هیچوقت نمیبخشم پرستاره عوضی انگار دعوا داشت
مامان هانا مامان هانا ۸ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_دوم

حدود ۵ ماهی از بارداریم گذشته بود که درد کمرم بیشتر میشد و به پیشنهاد دکتر استراحت میکردم و روزانه حداکثر نیم ساعت مجاز بودم پیاده روی کنم ولی من باز ترسیدم و خیلی فعالیت نمی‌کردم. تو طول بارداری گاهی فشارم رو چک میکرد و متوجه می‌شدم که به مقدار افزایش فشار دارم ولی هربار دکترم می‌گفت اوکیه. حتی یکبار دستگاه فشار رو ۲۴ ساعت بهم وصل کردن با اینکه چند بار فشارم می‌رفت رو ۱۳ ولی دکترم گفت خویه. رسید به آزمایش گلوکز که اونجا متوجه شدیم قندم خیلی از حد نرمال بالا رفته و انسولین رو شروع کردم و این شد شروع سختی های بیشتر بارداریم.

کل ایام عید و بعدش دیگه استراحت مطلق شدم از درد کمر و لگن نیمتونستم راه برم و شیاف پروژسترون هم شروع شد وقتی دکترم گفت خطر زایمان زودرس داری خیلی ترسیدم تو خونه دیگه کارهای خیلی سبک رو انجام میدادم چون فهمیده بودم یه دختر خوشگل تو راهی دارم سعی میکردم مراقبش باشم تا خدای نکرده آسیبی بهش نرسه.

اوایل اردیبهشت نفس تنگی داشتم مخصوصا شبها به پیشنهاد دکتر شب ها تا چند تا بالشت زیر سرم می‌دانستم که راحت تر نقس بکشم ولی درد قفسه سینه و خور و پوف هرروز بیشتر میشد و من کم کم بدنم شروع کرد به ورم کردن.

تو گوگل علائمی که داشتم رو سرچ میکردم رسیدم به کلمه پره اکلامپسی به دکترم که گفتم کلی بهم خندید و گفت نه نترس هیچی نیست و بچه داره بزرگ میشه و به قفسه سینه فشار میاره بخاطر همینه درد داری.
مامان پناه😍 مامان پناه😍 ۶ ماهگی
بعد از دوماه میخوام تجربه زایمانم رو بگم😜
اولش بگم که توی بارداری خیلی کمردرد و درد واژن زیاد داشتم نتونستم ورزش و پیاده روی کنم.
39هفته بودم رفتم معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود.
فکر کنم معاینه تحریکی هم کرد چون خیلی درد داشتم .ساعت12ظهر بود
بعد اومدم خونه و طبق معمول کارامو کردم و خوابیدم .ساعت 7عصر دیدم لباس زیرم خونی شده .ماما بهم گفت که اگه لکه بینی داشتی طبیعیه نترس برای معاینه اس ولی اگه خونریزی بود بیا بیمارستان.
منم چون لکه داشتم دیگه نگران نشدم.
به کارام می‌رسیدم و کم کم هم درد داشتم در حد درد پریودی
و هی بیشتر میشد
اون شب رو هی بیدار میشدم و می‌خوابیدم با درد .مامانم گفت اگه دردت زیاد بود بیدارم کن بریم بیمارستان اذیت نشی.
چند بار هم نصف شب بیدار شد گفت زیاد درد داری گفتم نه قابل تحمله.
صبح به همسرم گفتم من کل شب رو درد داشتم اصلا متوجه هم نشدی😁
)یادم رفت بگم شب ساعت 11تا12رفتیم توی کوچه من آروم پیاده روی کردم)
همسرم صبح گفت نمیرم سرکار تا اگه لازم بود بریم بیمارستان که گفتم نه تو برو مامان هست پیشم نیاز بود زنگ میزنم بهت..
زایمان دومم بود نمی‌خواستم زود برم زایشگاه .چون زایمان اولم کیسه آبم داره شد بدون درد رفتم اونجا خیلی اذیت شدم و راه به راه میومدن معاینه میکردن و توی سن19سالگی12ساعت درد کشیدم.
بلآخره همسرم رفت و منو مامانم هم مشغول تمیز کردن خونه شدیم و بیشتر کارها رو میگفتم بده من انجام بدم که بتونم دردام رو کنترل کنم .اگه بشینم دردام بیشتر میشه.به هرحال جاروبرقی و شستشوی سرویس بهداشتی و تمیز کردن اجاق گاز و ......
توی این حین هم همسرم زنگ میزد و حالمو میپرسید
.
مامان میلا بانو💕 مامان میلا بانو💕 ۳ ماهگی
بچه ها بعد دوماه از تجربه سزاینم بگم حوصلم سر رفته

اول اینک من سزارین اختیاری بودم و قرار بود پنج شنبه ۸/۸زایمان کنم دکترمم فقط شنبه دوشنبه چهارشنبه مطب بود قرار بود چهارشنبه برم سکه رو بدم پنج شنبه برم بیمارستان ولی من از هفته قبلش جمعه سر گیجه و حالت تهوع داشتم همه میگفت درد زایمان ولی من میترسیدم برم بیمارستان بدون هماهنگی دکترم بگن ختم بارداری دیگ خلاصه دو روز این درد داشتم تا شنبه شب واژن درد شدید داشتم تا صبح ساعت چهار رفتم دسشویی دیدم یه لک ریز میبینم شانس آوردم روز یک شنبه دکترم درمانگاه بیمارستان بود رفتم پیشش گفت دهانه رحمت بازه سه سانت نیم بیا برات با اپیدورال طبی زایمان کنم گفتم نه دکتر جون بچت رحم کن من وحشت دارم دیگ گفت باشه ساعت چهار بیا بیمارستان ساعت چهار رفتم خودش هماهنگ کرده بود تا اسممو گفتم امادم کردن برا اتاق عمل نه شوند درد داشت در حد یه معاینه واژینال درد داشت نه اپیدورال ن جای بخیه ها دکترمم خیلی دکتر خوب و مهربونی بود ده تا بچه دیگم بیارم میرم تحت نظرش از هیچی نترسین بخدا اصلا درد متوجه نمیشین اینو از یه آدم بد مریض میشنوین



رفلاکس فرزند ‌پروری کولیک زایمان
مامان فندوق کوچولو 😍 مامان فندوق کوچولو 😍 ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت سیزدهم
سریع ببرینش اتاق بغلی برای زایمان منو کشون کشون بردن، و رو تخت زایمان دراز کشیدم، پیش خودم داشتم میگفتم آخ جون برش نخوردم الان بدنیا میاد، که یهو همون لحظه بدون بی‌حسی با قیچی برید، و من برای بار دوم چنان جیغ کشیدم که از حال رفتم و همون موقع سر بچه رد شد و بچه بدنیا اومد و گرفتنش گذاشتنش رو تخت تمیز کردن گذاشتن تو بغلم، دکترم گفت ببخشید دیر آوردنت اتاق زایمان نشد بیحسی بزنم تا بعد برش بدم، گفتم توروخدا برای بخیه بیحسی بزنید، گفت باشه دخترم نگران نباش، بیحسی زد اما آخر بخیه هارو متوجه میشدم و گفت رسیده به پوست درد رو میفهمی، اینم بگم درد زایمانم فقط تا زمانی بود که سر بچه در نیومده بود وقتی سر بچه اومد بیرون و بچه بدنیا اومد تماممممممممممم دردام به یکباره خلاص شد، انگار نفسم آزاد شد، خیلیییییییییییی حس خوبی بود، انقدر آروم شدم که دلم میخواست فقط غش کنم از خستگی، همون موقع که اومدم چشامو ببندم چند تا پرستار و مامای همراهم اومدن که شکمم رو فشار بدن دکترم گفت جفتش نمیاد باید فشار بدین محکم فشار دادن و به مامای همراهم گفت اوهههه خیلیییییییی خونریزی داره بیشتر فشار بده، من دیگه اون لحظه حس میکردم روده معده ندارم از بسکم محکم فشار میدادن و درد گرفته بود شکمم 😐😂
خلاصه که تموم شد و بدن من شروع کرد به لرزیدن مثل ویبره. که دکترم گفت طبیعیه برای خون و مایعات از دست رفته بدنته، دیگه خلاصه پرستار اومد بعد اینکه حالم سر جاش اومد، کمک کرد رفتم خودم رو شستم و تمیز کردم و بعدم منو بردن طبقه بالا تو بخش کم کم بی حسی داشت از بین میرفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد، که دیگه من از خستگی فقط بیهوش شدم و خوابیدم.