۱۶ پاسخ

اخی عزیزم 🥲🥲

دختر من که یه سری سنگ کرد تو دماغش مجبور شدم بردم اورژانس بیمارستان در اوردن

وای جاتون خالی پریشب داشتیم پیتزا می‌خوردیم یعدچو سس خورد به دماغ آرامش
همسرم گفت آرامش داری با دماغت پیتزا میخوری آرامشم گفت آره
ما مشغول خوردن شدیم که یهو دیدم دستش سمت دماغشه
سرشو دادم بابا دیدم بعله یه تیکه نون گذاشت تو دماغش
بعد به باباش گفتم ببین حالا که بچه بلد نیست تو یادش بده
بعد دیدی که دماغ آرامش یه مثقاله 😂
با موچین درش آوردم نونو
یعنی واقعا منم یه لحظه داشتم سکته میکردم
حالا این نون بود. مه ه و چرخ خیلی خطرناکه

پسر من نوزادی هیچیییی نکرد دهنش ینی
بعد بقول شما الان تو این سن همه چی میکنه دهن و دماغ🙁🙁🙁🙁دوس دارم خودمو جر بدم

پسر من یکسالی پدرم دراومد الان بهتر شده کارتون میبینه نقاشی میکنه درسته به همه چی کار داره هیچکدوم از ماشیناش چرخ ندارن اما اونموقع بدتر بود واقعا

پسر من کمد بزرگ و چپ کرده بود روش کشو رو از جاش کنده بود کمدم افتاده بود روش شانس آوردیم گیر کرده بود به دوچرخه اش نیافتاده بوده سرش😐

وای بگردم
دیارم خمیربازی فرو کرده بود تو گوشش

خیلی سن کنجاوی بدیه

علیسان هم ازیناداره جمعش کردم خیلی خطرناکه

دختر منم داره
آشغال میسازن بخدا
خب یکم محکمتر درست کنید چی میشه

کیانم از این ماشین ریزا داره
خدارحم کرده بهش

کیان هیشوقت نه چیزی دماغش میکرد نه میخورد
وای چندشب پیش تخمه میخورد
شبش تاصبح پهلو به پهلو میشد نق میزد نمیخواد
صب که پاشد دیدم هی دماغشو میکشه بالا و صداش یجوریه
با دستمال بینیشو تمیز کردم که یهو عطسه کرد و یه تخمه بزرگ پرید بیرون
وای که چقدر حرص خوردم گفتم خدارحم کرد دیشب تاحالا این توبینیشه
هیچی هم نمیگف که
صبحش هی گف بینیم

وای چقدر وحشتناک

ای وای
خوبه متوجه شدی سریع

پسر من امروز رفته روی کمد و تختش با مداد شمعی نقاشی کشیده ،قشنگ بیچاره شدم تا پاکشون کردم

حسامم‌داره همیشه چرخاش میذاره دهنش😞

دخترمن خمیر بازی
مهره
غذا
توی بینیش کرده☹️

واي خدا رحم كرد

سوال های مرتبط

مامان باراد مامان باراد ۴ سالگی
ماماناى عزيز من امروز خيلى فكرم درگير شده ، يعنى اتفاقى توى كلاس باراد افتاد كه باعث شد عميق تر بهش فكر كنم. يكى از بچه ها كه با پدرش اومده بود و پدرش هم بسيار آروم و متين هست ، به شدت پرخاشگرى ميكرد. به پدرش لگد ميزد دستش و گاز ميگرفت توى كلاس نميرفت و هر چى پدرش آروم صحبت ميكرد اين بچه بدتر ميكرد. بقيه بچه ها هم در حال ضبط اين صحنه ها🤦🏻‍♀️ يادم افتاد نبايد پدر و مادرش رو قضاوت كنم چون پسر خود من هم چند تا كلمه بد ياد گرفته و ميگه كه اصلا و ابدا در خانواده ما گفته نميشه، از جايى ديگه متاسفانه ياد گرفته و خودتون ميدونين تو اين سن پاك كردن اين حرفا و رفتارا از ذهن بچه ها چقدر سخته. ميخوام بگم ماماناى عزيز صبورتر باشين واقعا رفتارى كه ما با بچه هامون داريم محيطى كه توش پرورش پيدا ميكنن فقط خودشون رو تحت تاثير قرار نميده بلكه به دوستان و اطرافيانشون هم قابل انتقاله🥲. مواظب باشيم همين يه فرياد يا حرف بد از روى عصبانيت اول به بچه خودمون و بعد به بچه ديگه و همينطور جامعه بزرگ و بزرگتر منتقل ميشه. پس بياين آرومتر باشيم با حوصله تر و مودب تر 🤪 نسل بعدى حداقل آرامش و احترام بينشون باشه .
مامان نور چشم مامان نور چشم ۳ سالگی
امروز با دخترم رفتیم مسجد جمکران دخترم اسباب بازی های ریز ریز بردلشته بود بعد میگفت بدم به بچه ها دوباره بهم پس میدن گفتم آره مامان بازی میکنن دوباره بهت پس میدن. بعد مدادرنگی و دفتر نقاشی و یه ماشین و یه موتور کوچیک اندازع دست خودش و چند تا عروسک خیلی کوچیک اندازه بند انگشت بزده بود همه چیش تو یه کوله کوچیک جا شد بعد داشت بازی میکرد ۲،۳ تا بچه اومدن کنارش اروم داشتن بازی میکردن که یه پسره اومد اونم کنارش ولی بد بازی میکرد خشن بود یکم بعدم موتور کوچولو دخترمو برداشت دخترم گفت داره میبره برا خودش بعد من رفتم به بچه گفتم آقا پسر خوشتیپ میشع موتور دخترمو بدی بعد ندادمحکم گرفته بود جیغ میزد بعد من از دستش گرفتم اون بچه ها با دخترم تند تند داشتن اسباب بازی هارو جمع میکردن میریختن تو کیف مادر پسره اومو خیلی خیلی طلبکار گفت خانم مگه مهد کودکه جمع کن اینارو یعنی بلند میگفت داشت یجوری داد میزد خانم جمع کن یعنی چی مگه اینجا مهد کودکه بعد من گفتم خانم بچه من که نگفته بچه ها بازی نکنن فقط میگه نبرن چطور این بچه ها نشستن آروم بازی میکنن بعد دوبارع طلبکارانه و بد گفت نه جمع کن و اینجا چرا اسباب بازی آوردی و ..
مامان گندم🌾 مامان گندم🌾 ۳ سالگی
من یه مشکلی با گندم دارم،

اینکه هر چی دست بقیه میبینه میخواد، اصلا عزت نفس و غرور نداره!!!
در حالیکه من کمتر بچه ای رو میبینم اینطور باشه.

با اینکه گندم همیشه بهترین لباسا، اسباب بازی ها، خوراکی ها رو داشته ولی باز چشمش به وسیله های بقیه هست
چند روز پیش مطب دکتر بودیم، یه دختر بچه با مامانش اومده بود، تو این سرما مامانش یه کفش تابستونی با جوراب پوشونده بود براش، فکر کن دیگ کفشه کل تابستون پاش بوده چقدر کهنه شده بود.
اونو دیده میگه منم از این کفشها میخوام😑
یا یه بچه اسباب بازی دستش بود، میگه از این میخوام
یکی دیگ شکلات داشت گفت منم میخوام🙄

یکبار دوچرخه اش پشت ماشین بود، رفته بودیم استخر
بعد کلاس شناس گفت باید سوار دوچرخه ام شم، منم آوردم تو حیاطش سوارشه
دوستش اومد بیرون نگاه دوچرخه میکرد، از قیافه بچه مشخص بود خوشش اومده میخواد سوار شه
گفتم گندم بذار دوستتم سوار شه، بچه هه سوار نشد گفت نه من نمیخوام با مامانم میریم آبنبات بخریم😐
یعنی واقعا تو کف عزت نفس این بچه موندم.
نمیدونم با این اخلاق گندم چیکار کنم
حقیقتا خیلی حرص میخورم وقتی برا چیزایی کوچیک ک چند برابر بهترشو خودش داره حریصه😑
مامان کیان👦🏼🧡 مامان کیان👦🏼🧡 ۳ سالگی
از بدترین ویژگی های این سن بخوام بگم
۳ سالگی… رو عرض می‌کنم


اینه که مثلا بهش میگم برو با بابات اتاقت رو جمع کن
یا برو تا جلو در بابات پیشنه یا خیلی موارد دیگ
یهووووو

یه صدای جیغ و داد و کریه وحشتناااااااک
میگم یا خدا
یه اتفاقی برای بچه افتاد وای یه چیش شد
یهو سراسیمه میرم

میبینم همسرم میگ بخدا خواست برق روشن کنه دستش نرسید من کردم اینجوری میکنه
یا مثلا دمپایی برعکس داشت میپوشسد برا بچع جفت کردم جلو پاش داد و بیدار



یه وقتا میگم همسایه هااا این صدا بچه رو می‌شنون چه فکری میکنن لابد میگن فلک بستن بچه.رو
دعواش کردن
کتک ردن
چه فکری میکنن 🤦🏻‍♀️

تاره بعد عیدی دارم جا به جا میشم به خونه جدید
اونجا همه آروم و محله ساکت و هیچ کسی تو ساختمون بچه نداره

از حالا هی دارم بادش میدن ماشین و موتور شارژی و فلان و اینا از این ساعت ممنوع
اما کوووو گوش شنوا 🤦🏻‍♀️

اینجا ملک شخصی بود و راحت بودیم هرچند. همین جا هم مراعت داشتیم اما اونجا دیگ سخت نره 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️