خانوما من تو شرایط بدی تو زندگی هستم با شوهرم مدام دعوامون میشه سر اینکه من و اون اهل یه شهر نیستیم شهرامون یک ساعت از هم فاصله داره ولی اون اهل روستاس، ۶ ساله ازدواج کردیم وقتی اومد خاستگاریم من گفتم نمیام اونجا باید اینجا زندگی کنیم اونم گفت باشه اوایل مشکل نداشت الان مدتیه همش بهونه میگیره دعوا راه میندازه که من اینجارو دوس ندارم نمیتونم اینجا زندگی کنم باید باهام بیای روستا من نباید خانوادمو تنها میزاشتم دنبال تو راه میفتادم اشتباه کردم نمیدونم چش شده اینجوری نبود، خسته م کرده من نمیتونم برم اونجا زندگی کنم سختمه نمیتونم تو روستا باشم میگم بهش که چرا از اول قبول کردی میگه اشتباه کردم، یه دخترم دارم گفتم مگه جنازمو ببری اونجا، چیکار کنم؟ نمیتونم جدا بشم ازش به خاطر دخترم، تو روستاهم نمیتونم زندگی کنم اونجا ازاد نیستی بعدم برم اونجا نزدیک خانواده شوهرم میشم تو زندگیم دخالت کنن من اعصاب این چیزارو ندارم😭
بگین چیکار کنم توروخدا شما بودین چیکار می کردین؟
همش تو فکر اینم یه دعا بگیرم فکر اونجارو از سرش بندازم ولی میترسم اینکارو بکنم زندگیم داره سر یه چیز الکی خراب میشه😔





#فرزندپروری#بارداری#شیردهی#زایمان

۱۱ پاسخ

بخاطر ی روستا فکر جدای ب سرت ی جور راضیش کن بهتره

مقاومت کن به هیچ وجه نرو شرط ازدواجت بوده نهایت به پدرت بگو تا بزارتش سر جاش

عزیزم میشه بپرسم کدوم شهرکردستانی؟

من حس میکنم خونوادش تو گوشش میخونن. با دعوا کارت پیش نمیره.‌باید روشتو عوض کنی. مهربون باش باهاش. سعی کن قلقشو دستت بگیری. به هیچ عنوان هم قبول نکن که بری روستا

منم شوهرم بر تبریز من تهران اما فامیلیم خب ولی اونا اونجا زندگی میکردن من سند ازدواج بابام محکم کاری کرد نوشت شوهرم امضا زد ولی در کل میگفت خب تهران بر زندگی بهتره

از راه دوستی وارد شو.
با زبون نرم و خوش.
به خانوادش سر میزنین مرتب؟
اگه رفت و امدتون کم باشه و دلش بخواد بیشتر ببینتشون اینم میتونه یه دلیلش باشه

شاید دعا یا طلسمی گرفتن براش یه سر کتاب باز کنی بهتره پیش یه س ی د خوب نه این ک ل ا ه ب ر د ا ر ا.

بگو ملت میان شهر بچشون پیشرفت کنه خودشون پیشرفت کنن تلاش میکنن زندگی‌بهتر بسازن تو میری روستا؟

روی حرفت تا میتونی وایسا و نرو نزدیک خانواده شوهرت که بعدا حسابی پشیمون میشی و راهی هم نداری ولی اگه دیدی زندگیت داره به طلاق میرسه کوتاه بیا و بخاطر دخترت تحمل کن،البته اگه به اونجا رسیدی هم حتما با شرط و شروط برو مثلاً خونه بنام خودت باشه که یه وقت اگه به مشکل خوردی خدای نکرده حداقل یه پشت و پناهی داشته باشی

عزیزم میدونم خیلی شرایط سختیه ولی یکمم به همسرت حق بده زندگی کردن این روزا با این تورم سخت تر شده ، شاید این مسئله اذیتش میکنه نمیتونه مستقیم بهت بگه.

اروم باهاش صحبت کن ببین مشکلش چیه
ی دفعه ک ارومه و عصبی نیست خیلی منطقی بشین براش توضیح بده
بگو ک چقد خوشحالی ک داریش و زندگیتون خوبه و چقد تا الان همه چی اوکی بوده
یکم تعریف کن از داشته هاتون
بعد اروم با مظلومیت بگو من خیلی خوشحال بودم ک اهل پیشرفت هستی و میخای زندگی خوب برام بسازی و برای دخترمون سنگ تموم بزاری
ولی با برگشتن ب روستا ما داریم درواقع پسرفت میکنیم
دخترمون میخاد بره مدرسه حقش نیست از امکانات دورش کنیم
بگو من میدونم تو به خاطر ما هرکاری میکنی میدونم سختته ولی ما ب خاطر بچه باید تحنل کنیم
اینجوری قانعش کن بااین حرفا و اروم
دعوا هیچ نتیجه ای غیر لجبازی نداره

سوال های مرتبط

مامان ♡𝑺𝒆𝒍𝒊𝒏♡ مامان ♡𝑺𝒆𝒍𝒊𝒏♡ ۲ سالگی
سلام
اومدم درد دل کنم ممنون میشم جواب بدید مامانایی که تو یه ساختمون هستید با مادرشوهر در طول در هفته چند بار اجازه میدن بچتون بره خونه مادرشوهر ؟؟؟ خودتونم میریدیا نه ؟؟؟؟ من نمیدونم چرا دوس دارم هرجا میرم تنها دوس ندارم بچم بره چون الان یه سنی هست احساس میکنم وجود من کنارش بهتره میدونی تو فاصله حواسم بهش هست اونم همین طور و دوس دارم بچم با اون تربیتی که خودم دوس دارم بزرگش کنم حالا خانواده شوهرم مدام به شوهرم زنگ پیام دخترتو بیار بالا منم اجازه نمیدم چون هر موقع بچم یه کمی نق میزنه سریع پیام میدنن چرا گریه میکنه استیکر ناراحتم میزارنن یعنی چی این حرفا مگه من نامادر هستم یعنی شما دلتون بیشتر از من میسوز برا بچم.....اینم بگم این حرفاشونو نادیده گرفتم ولی هرموقع تونستم بتونم میبرمش پیشونن ولی این که تو بچه داری آدم دخالت میکنند بدمم میاد سعی میکنم فاصله مو باهاشون رعایت کنم که رومون به هم باز نشه حالا بنظرتون کارم اشتباهه یا درست