سلام
اومدم درد دل کنم ممنون میشم جواب بدید مامانایی که تو یه ساختمون هستید با مادرشوهر در طول در هفته چند بار اجازه میدن بچتون بره خونه مادرشوهر ؟؟؟ خودتونم میریدیا نه ؟؟؟؟ من نمیدونم چرا دوس دارم هرجا میرم تنها دوس ندارم بچم بره چون الان یه سنی هست احساس میکنم وجود من کنارش بهتره میدونی تو فاصله حواسم بهش هست اونم همین طور و دوس دارم بچم با اون تربیتی که خودم دوس دارم بزرگش کنم حالا خانواده شوهرم مدام به شوهرم زنگ پیام دخترتو بیار بالا منم اجازه نمیدم چون هر موقع بچم یه کمی نق میزنه سریع پیام میدنن چرا گریه میکنه استیکر ناراحتم میزارنن یعنی چی این حرفا مگه من نامادر هستم یعنی شما دلتون بیشتر از من میسوز برا بچم.....اینم بگم این حرفاشونو نادیده گرفتم ولی هرموقع تونستم بتونم میبرمش پیشونن ولی این که تو بچه داری آدم دخالت میکنند بدمم میاد سعی میکنم فاصله مو باهاشون رعایت کنم که رومون به هم باز نشه حالا بنظرتون کارم اشتباهه یا درست

۱۰ پاسخ

من خودم اوایل خیلی حساس بودم شوهرم که با دخترم میرفت بالا میموندم تو راه پله منتظرشون حواسم بود گریه نکنه تا صداش میومد سریع شوهرمو صداش میزدم . خیلی به خودم سخت گرفتم خیلیییی یکسال من سعی کردم هیجا نرم هرجا ام‌میرفتم دخترم و با خودم میبردم ولی خب یه جاهایی واقعا نمیشد بچه برد اذیت میشد . خلاصه که خیلی سخت گیری کردم ک مبادا دخترم وابسته اونا بشه . ولی متأسفانه از شانس بدم دخترم خیلی لجباز و یه دنده و اذیت کنه تو تاپیکامم هست هرچی سنش رفت بالا تر بیشتر بهونه بیرون و میگرفت و عاشق جمع و شلوغیه کاملا برعکس من . اینه که گاهی وقتا واقعا مجبورم بزارمش بالا چون تو این شهر غریبم و کسی ام ندارم . مادرشوهرم خیلی رو مخه هرچی میگنم مثلا گوشی نشون بچم نده بهش خوراکی های مضر نده گوش نمیده . بخوام برات بگم تا صب باید بنویسم اصلا بخوام فکرشو کنم موهای سرم سفید میشه ... اما خب اینم سرنوشت منیه که شوهرم ب شدت وابسته مادرش ایناس 🥲

واقعا موفقم باهاتون مادرشوهر منم همین جوره رو اعصابم هستن خستم کردن دیگه

این نسخه را برای خونه مادرتون میپیچید یانه اونجا خیالتون راحته بچه باشد تننهای
بابا اونا دوسش دارن بچتو
دوست دارن
وار اشتباهی زنگ ب نند ولی شمانزاری بری
اگرهم تو کاری دخالت کردن بگو نه اینجوری واونجوریه

عزیزم شرایط منو شما مثل همه، من وقتی به مادرشوهرم گفتم بچم دختره حالش بد شد ازم پسر میخواست بماند تو حاملگی چقد استرس بهم وارد کرد وقتی دخترم بدنيا اومد اولین نوه اش هست عزیز شد بماند یه گل یا قربونی نه خودش نه شوهرم نگرفتن زنه به شوهرمم یاد نداد زنت اولین بچتو بدنيا آورده براش گل بخر خلاصه الان تو یه محلیم میگه چرا نمیذاری بدون تو بیاد خونه ما ازت ناراحتیم چرا به خودت وابسته کردیش چرا نمیذاری به منو شوهرم وابسته بشه
انقدر توی تربیتم دخالت میکنن که حد نداره وقتی هم بهشون میگم نکنید قهر و دعوا میکنن
مثلا اونروز دخترم رفت اتاق عموی مجردش درم بستن من دیدم جیغ میزنه رفتم با آرامش آوردمش بیرون دیدم پدر شوهرم خودش دست بچمو گرفت برد توی اتاق دیگه پیش خودش از لج من
یا مادرشوهرم هزار بار گفتم دست به سینه بچم نزن دوباره میزنه و قهر میکنه که تو حساسی
اونروزم قایمکی به بچم میگفت تو دختر باباتی یا دختر منی دخترمم بهش گفت دختر مامانم
بعد همش تلاش میکنه به اونم بگه مامان
کلا سعی میکنه منو به عنوان مادر نادیده بگیره و بهم بفهمونه تو کسی نیستی برای بچه ،
یه بار دخترم عصبی بود داشت مادرشوهرم میخواست ببوستش دخترم هلش داد مادرشوهرم گفت مامانتو بزن دخترمم منو زد قشنگ معلوم بود دخترم تو عصبانیت گیج شده و ناراحته منو رده منن گفتم نه مامان ما کسیو نمی‌زنیم
مادرشوهرم وقتی میریم خونشون میخوایم بیایم خونه خودمون بچمو میگیره نمیده و تا جلوی در میاره میگه بغل من باشه نه تو بعدشم در گوشش میگه مامانت رفت تو بمون نرو ببین مامانت رفتش
موهای سرم سفید شده از دستش

پسر من ه موقع دلش بخواد میبرمش ،شده خودم کار داشته باشم ببرمش پیششون بگم چند ساعت مراقب باشید قشنگ به کارامم میرسم

بله واقعانم درست میگید من همیشه همه جا گفتم دخترم هم برام دختره هم پسر چون واقعا از الان میبینم میفهمم نیازی به شوهرم ندارم شوهرم فقط تو مردمی نگه داشتم مثلا منم شوهر دارم و این که روحیه دخترم برام خیلی مهمه بخاطر همین زیاد تو خونه باهاش بحث نمیکنم بهشم گفتم خواهشا نه خودت نه خانوادت تو بچه داری من دخالت نکنید گفتم بار دیگه ببینم میام رو در رو میگم بهشون

عزیزم کارت خیلیم درسته شما مادرشی و صد درصد ک ن هزار درصد خوبی و نفع بچتو میخوای اره منم‌بودم بچم ک میرفتم پایین منم میرفتم تنها نمیزاشتم بره تا بفهمن خوشم نمیاد بچم‌ بدون من باشع و کمتر صدا بزنن بره بچمو پایین و اینم ک متاسفانه باید بگم ک هر کاری بکمی چون تو ی ساختمونید و بچه رفت و امد داره بچه دوتربیتی میشه و این خیلی بده ببین دیدی حتی اگه با خانواده شوهرت نباشی تو ی ساختمون تو خونه خودتون شوهرت ی حرف بزنه شما ی حرف اصلاا تربیت و اصول بچه داری از دستت در میره و بچه دو تربیتی و اصلاا سر درگم میشه حالا دیگه ...

پسرمن باز اصلا نمیره پایین بدون من همه نوه ها میرفتن پایین میخوابیدن پسرمن اصلا مگ اینک پسرعموهاش یا دخترعمه هاش باشن اصلا دوس نداره تنها بمونه اول یکم دلخوری کردن ک اره شمابچه رو نمیارین بعد ک دیدن پسرم تنها نمیمونه دیگ تموم شد

باید بهت بگم ک ما ناهار و شب میریم پیششون پسرمم خیلی عادت داره بهشون همه اینا زیر سر این شوهراست بازم خداتو شکر کن شرایطه منو نداری همیشه بدون یکی هست ک شرایطش از تو بدتره

چرا کار شما اشتباه باشع؟؟؟ کی غیر از تو بیشتر حواسش به دخترته؟؟؟. جامعه سخت شده عزیزم. اگه تاالان دوتا چشم داشتی برا مراقبتت و سختگیری در تربیت دخترت. الان چهارجشمی حواست باشه دوتا چشمم قرض بگیر

سوال های مرتبط

مامان فسقلی جون🧒💜 مامان فسقلی جون🧒💜 ۱ سالگی
سلام مامانا... میشه یه راهی جلو پام بذارین. من واقعا دیگه کم آوردم! طول روز که این وروجک شیطونی میکنه و من یه دقیقه هم استراحت ندارم. شبا تا ۱۱ونیم اینا کارشه تا خواب بره. منم بعد اون تا ۱ دارم کارامو میکنم و بعد تا خواب برم ۱ونیم ۲ میشه. و دقیقا از همون ۲،۲ونیم نق زدناش تو خواب بیدار میشه و من این مسیر اتاق خودمون و اتاق خودش رو دارم رژه میرم. نمیتونمم سرجای اون کنارش بخوابم خوابم‌نمیبره. شوهرمم طفلک از بس طول روز بیرون خسته میشه خوااااب خوابه مگر اینکه بچه خیلی گریه کنه نمیتونه دست کمکم باشه. البته همون نیم ساعتسم که بچه نق نمیزنه اون خروپف میکنه!
بچم فقط طلب آب میکنه، هرچی کنارش دراز بکشم و پیش پیش کنم فایده نداره. اخرشب تو خواب شیر نمیخوره، در حال گریه هم چون دل بیدار شده شیر نمیخوره و باید با اب ارومش کنم. از اونورم اب زیاد میخوره که خیس میکنه خودشو. پریشب دوبار نصف شب مجبور شدم کل لباساشو عوض کنم. واقعا نه که رد بدم، توانی برام نمونده. راهکاری بهم بدین چیکار کنم با این داستان...
مامان 🩵کیانم🩵 مامان 🩵کیانم🩵 ۲ سالگی
خواهرا دلم خیلی واسه پسرم میسوزه
من چند وقت پیش با مادرشوهرم که بالای خونش میشینیم دعوا کردم دیگه هم نرفتم خونشون پسرمم نمیزارم بره
چون خیلی تو تربیت بچم فضولی میکنه و منو دعوا میکنه که چرا فلان میکنی و فلان نمیکنی
پسر منم هر روز بیشتر وقتا پایینه چون ما تو روستاییم و تنهایه و حوصلش سر میره حالا بعضی وقتا من میبردمش یا شوهرم می‌برد
با مادرشوهرم دعوا کردم پدرشوهرم گفت بچرو درست تربیت نکردی😑
آخه بچه ای که ۲سالش نشده رو چجور باید تربیت کرد
بعدش هم مداااام بچم اونجا بوده و دو تربیتی شده
منم از وقتی اومدم بالا دیگه نمیزارم بچم بره
خودش بلده در رو باز کنه قفل میکنم که نره پله هامون هم خطرناکه خیالم جمع نیست
بعضی وقتا میره پشت در که شیشه ایه میبینه اینا میان و میرن بهونه میگیره و نق میزنه
دلم خیلی واسش میسوزه امشب دیگه باهاش گریه کردم
بخدا از دست اینا خسته شدم کم نکشیدم از دستشون .چیکار کنم بنظرتون.
مادرشوهرم هم حرفای بدی زد و توهین کرد وگرنه اینجوری قهر نمیکردم.
مامان عزیزدلم-♡- مامان عزیزدلم-♡- ۲ سالگی
سلام مامانای عزیز.
شما بچه هاتونو اجازه میدید بغیر از خودتون جایی باشن مثلا با پدربزرگش سوار موتور بشه اونم ببرشی در مغازه چیپس، پفک ونوشابه خلاصه هرچی خوراکی مضره واسش بخرن اونم بخوره من یه دختر خاله دارم بچش با بچه من بدنیا اومده بچش به نظرمن وله خودش خونش میخابه پسرش خونه این مامان بزرگ و اون بابابزرگ وله ولی درکل بچش نسبت به پسرمن آرومتره پسرمن بشدت شیطونه حالا اطرافیان میگن تو پسرتو نمیزاری بره اینور اونور واسه همون وحشی شده که منم خیلی ناراحت شدم. همین دخترخالم بچش با خواهرشوهرش یه روز از صبح رفته خونه مادرشوهر عمش غروب اومده من اصلا اینمدلی طاقتم نمیاره.
من پسرمو هفته ای 2روز میبرم خونه بابام بعضی وقتام هفته ای 3روز.
هفته ای یکبار خونه مادرشوهرم.
هفته ای یکبارم پارک. باقی وقتام تو حیاط میبرمش یکم بازی کنه ولی تو کوچه اصلا دلم نمیخاد برم همسایه هامون میشینن من دلم نمیخاد برم دلشون میخاد آمار زندگیتو دربیارن منم بدم میاد حالا بنظرتون کمه؟
پسرمن درهفته اینقدر میره بیرون بخدا دلش نمیخاد بیاد اگه هر روز بره منو بیچاره میکنه.
مامان پناه ❤️ مامان پناه ❤️ ۱ سالگی
مامانا ت. رو خدا بگین من چیکار کنم خیلی حالم خرابه

من کل دیشبو تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم داشتم واسه بچم خوراک لوبیا درست میکردم که بیدار شد بخوره صبح که بیدار شد چند قاشق خورد هر کاری کردم نخورد بعد خوابوندمش سریع رفتم به غذای دیگه واسه ناهار درست کردم بعد چند ساعت بیدار شد رفتم بهش بدم دیدم اینم چند قاشق خورد و دیگه نخورد من نمی‌دونم چی شد یکدفعه زدم به سیم آخر کلی داد و بیداد کردم بچم بیچاره ترسیده بود شوهر از اونور اومد که چرا اینجوری میکنم به اونم کلی حرف زدم و کلی جیغ و داد زدم الان خیلی پشیمونم شوهرم باهام قهره نمی‌دونم امروز چند شده اعصاب ندارم آخه هیچ وقت این بچه اینجوری نبود چون باگوشی هم غذا میخوره غذاشو تا آخر بهش میدم همیشه از طرفی هم بچم نسبت به اون حجم غذایی که میخوره وزن اضافه نمیکنه همه ی ترسم از اینه که با کم خوراک شدنش بدتر ضعیف بشه الآنم خیلی عذاب وجدان دارم دوباره هم همین چند دقیقه پیش با شوهرم بخثم شد سرم داره منفجر میشه نمی‌دونم چمه افسردگیم تمومی نداره نه با بچم بازی میکنم ،نه حرف میزنم هیچ کاری نمیکنم اگه شوهرم نباشه که دیگه هیچی این بچه هم افسرده میشهخدایا من چم شده چرا اینجوری شدم