بعد از چند روز عجیب و پر تنش با رز،
امروز از صبح که بیدار شدیم تصمیم گرفتم به همون فرمول همیشگیم برم جلو.
فرق این سنین با نوزادی همینه.
نوزادی هر گریه بچه هزارتا راهکار داره.
اما این روزهاش، یه راهکاری که وقتی حس میکنم داره همه چی از دستم میره و احتمالا چندتا سکته ریز و فروپاشی رو تجربه کردم بهش عمل میکنم‌
و نتیجه شگفت انگیزه!
گفتم دل میدم بهش، اما تو چهارچوبامون‌
صبحونه شو آماده کردم و خودم کنارش چای مو خوردم، گفت پپا گفتم ذستشویی هم بریم بعد.
قبول کرد و بعدش بهش گفتم باهم ببینیم.خودم کنارش دراز کشیدم.
بعدش گفتم باید رختخوابا رو جمع کنم.
حالا با هم چه بازی کنیم؟برو بازی ای که دوست داری رو بیار، با هم بازی کردیم من قهوه خوردم.بازی و بازی و بازی...
این وسط ناهار پختم، بهونه گرفت که پیشم باش و گفت باید پلو مرغ بپزم.
بغلش کردم، بهش پیشنهاد شیر خرما دادم و‌قبول کرد.
غذا آماده شد و رفتیم کتاب خوندیم باهم، منم هی چرت زدم و چشم باز کردم‌
در کمال تعجب بعدازظهرمون با خوشی گذشت، بی بهونه گیری، بی غر و قشقرق.تموم تایم های کیفیمون رو رعایت کردم.دیگه دیدم خودش میره اتاق به بازی و کتاب خوندن.
شب هم با آرامش زودتری خوابید.منم تموم بعدازظهر وقت داشتم چون ناهار رو زیاد پخته بودم.
خلاصه که باز هم فرمول طلایی وقت گذاشتنم به دردم خورد.
و فهمیدم احتمالا تایم کیفی مون خیلی درخور نبوده این روزها، شاید گوشی چک‌ میکردم یا بی حوصله بودم.
گفتم که شما هم بهش توجه کنید❤️

تصویر
۱۲ پاسخ

باور کن هروقت حال خودمون بده بچه ها زودتر حالشون بد میشه من به چشم دیدمممم
خوشحالم که امروز ب کامت بوده رفیق

من و دخترم فقط تایماییی ک میخام ورزش کنم خیلی رومخم میره و وقتایی ک میخام آشپزی کنم
ینی ببین کل انرژیمو دخترم میگیره
مثلا میخام ورزش کنم تو زورم دیگ داره بهم فشار میاد دخترم تلویزیون رو خاموش میکنه یا میاد نق میزنه انقد بهش میگم مامان تو هم اینجوری کن اونجوری کن ولی گوش نمیده و از عمد میرع تلویزیون رو خاموش میکنه چون برنامه ورزشیم با جم فیت هس

بعد وقتایی ک میخام آشپزی کنم خب شما ببین من صبح صبحانه بهش میدم‌پوشکشو عوض میکنم اسباب بازی براش میارم و میرم ب کارام برسم
چند دیقه بازی میکنه میاد نق میزنه و دوباره یه چیزی میخاد بخوره
هی نق میزنه هی گیر میده تا وقتی دست از کارم بکشم و برم بهش برسم
خسته میشم گاهی منم یه روز ناهارداشتم کارامم کرده بودم فقط برا بچم وقت گذاشتم چقد خوب بود چقد بچم بازی کرد و بدون اینکه نق بزنه گریه کنه
اگر بخام صبح زود بیدار بشم خب خودم کسل میمونم یا چرت میزنم
اصن واقعا برنامه زندگیا بهم ریخته مدام عین کوزت دارم تمیز میکنم برا ۳.۴ ساعت تمیزه بعدش دوباره روز از نو روزی از نو

کاش حداقل یکی بود آشپزی رو میکرد من ب یه کار دیگ میرسیدم بعد میرفتم با بچم وقت میگذروندم

واقعنم همینه
خدا نکنه عجله داشته باشیم میشن تخریبچی

خداروشکر انشالله همیشه حال دلتون خوب باشه❣️

دقیقا همینه

دختر منم همین لج و...
واقعا گاهی خستم می‌کنه
هرچیم پا ب پاش میرم گاهی خوب میگذره گاهی با جیغ وسختی و...

دقیقااا پسر منم همینه 🥺🥺🥺

آشپزخونه اشو چند گرفتی

آره کاملا موافقم
منم این چند روز خیلی دل میدم به لیام ،حتی به گریه‌هاش ولی انگاری متوجه میشه و کمتر اذیت میکنه ،گاهی میبینم یکی دوساعت شده و خودش تنها داره بازی میکنه و اعصابم خیلی بهتر شده !ازون طرف همسرمم رابطه رو میبینه بیشتر کمکم میکنه

چقددد اینی که گفتی روزای من بود
ه وقت برای علی خوب‌وقت میزارم ارومتره
هروقت خودم کلافم اونم نق میزنه

مادر کافی بودن مهمتر از مادر عالی بودنه و شما خوب اجراش کردی 👍

دقیقا انگار میفهمن که کی از ته دل براشون وقت میزاریم یا کی فقط یه بازی میکنیم تا اون مدت زمان بازی رو د. زول رو پر کنیم
انگار گاهی فقط بودنمون رو میخوان

سوال های مرتبط

مامان دلانا مامان دلانا ۲ سالگی
تجربه ترک گوشی
قبل از هرچیزی بگم چیشد که وابسته گوشی شد دخترم،زمستان گذشته من جراحی ناحیه شکمی برای مشکلم داشتم و نقاهت سختی رو پشت سر میذاشتم همزمان با من پدرم جراحی ناحیه کمر داشتن سه مرحله و مادرم هم از ما پرستاری میکرد هم مراقب دخترم بود و هندل کردن شرایط واقعا سخت بود،تو این مدت پدرم و من نمیتونستیم با بچه بازی کنیم و برای سرگرم کردنش پدرم با دخترم کلیپ میدید و کم کم دخترم به اینستا وابسته شد و تا مرداد امسال حتی غذا خوردن رو با گوشی انجام میداد صبحا پا میشد فقط گوشی میخواست😪
یه روز تصمیم گرفتم دیگه گوشی رو از سرش بندازم و به انیمیشن های آموزشی عادتش بدم،گوشی رو خاموش کردم و یه هفته تمام وقتم رو فقط اختصاص دادم به بازی باهاش و حتی اصرار میکرد گوشی بدم بهش هی سرگرمش میکردم سه روز گذشت یکم بهتر شد دیگه سراغ گوشی نمیگرفت هی بازی معرفی کردم بهش،انیمیشن هارو بهش نشون دادم و کم کم عادت کرد و دیگه حتی گوشی دستم میگرفتم سراغ گوشی نمیومد خداروشکر این دوره هم گذشت ولی خیلی سخت بود🙃
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
میدونم نسخه واحدی وجود نداره.
و احتمالا برای هر مادری فرق داره.یه نفر با غذا نخوردن بچه، یه نفر با بهونه گیری های شدیدش، یه نفر با دائم چسبیدن بچه ش، یه نفر با مریضی و خلاصه برای هر مادری یه لحظه و نقطه عطف هست که به فروپاشی روانی میرسه.
اونجا که برای آسیب نزدن از اتاق میره بیرون، یه لیوان آب میخوره و دوباره سعی میکنه اوضاع رو کنترل کنه.
اما تو تموم اینها اوضاع دردناکه وقتی که همسر و پدر بچه ت درک نکنه، که تو هم انسانی
و بد نیست اگر اون هم یه جای کار رو بگیره.
برای من این اتفاق افتاد، وقتی که از صبح با رز درگیر بودم.
هی سعی کردم قشقرق هاشو کنترل کنم‌.
لحظه ای برای خودم نبودم.
تا اینکه وقتی رفتم دستشویی این بچه چنان پشت در ضجه میزد! و تنها حرکت پدرش این بود که بیا کارت دارم😐
و دیگه نگم که تو مرحله بعد فروپاشی روانیم چه واکنشی داشت.
فقط اینجور که من با گریه و رز با چشمای قرمز از گریه تو کف اتاق نشستیم به بازی کردن.
این همراهی نکردن
این که مادر لحظهای برای خودش نداشته باشه.
این بدترین نوع فروپاشی روانیه.
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ سالگی
دخترم و سه روزه از شیر گرفتم روز اول در طول روز میومد نگاه. می‌کرد من چسب ضد حساسیت زدم با رژلب شب ک شد بردمش پارک بازی کرد حسابی خسته شد اومدیم خونه خوابید یهو وسط خواب بیدار شد سینمو ناز میکرد بوسش می‌کرد بعد گفتم مامان ببین اوف شد خوابید بعد گفت آب بده خلاصه تا صبح برنامه ها داشتیم ک‌ فقط شیر نخوره
صبح روز دوم رفتیم خونه مامانم خواهرم کلی باهاش بازی کرد غروب بردمش شهربازی دونفری کلی کیف کردیم اومدیم شام خوردیم آخر شب باز پارک خواست ک بردیم باز بازی کرد آوردم خونه بهش شام دادم ک سیر بمونه و راحت بخابه شب فقط یه بار بیدار شد آب خواست اما سینم بی نهایت سفت شده و درد داشت
ا
صبح روز سوم بیدار شد فرنی دادم ظهرم غذاشو کامل خورد ولی بی نهایت آب خورد امروز یه
چرت زد و بیدار شد رفتیم حیاط بازی توپ بازی دوچرخه بازی
عصرانه هم خورد و شب باز رفتیم پارک الان بهش غذا دادم دستشویی هم رفت لباساشو عوض کردم اومد رو پام گفت مامان لالا یه تکون دادم خوابید ایشالله واسه همه ی مامانا راحت باشه
تاریخ ۱۴۰۴/۶/۲۵ساعت یازده صبح از شیرگرفتم بمونه یادگاری