۱۰ پاسخ

دارو باید بگیری برو پیش روانپزشک

مامان علیهان تاحالا پیش روانشناس اینجا رفتی میگی اینجا خوب نداره؟

یکسال و نیم خیلی کمه نزن توروخدا

دمنوش اسطوغودوس یا سنبل الطیب بخور

مامان بابام یجوری میزدنمون صدا سگ میدادیم یبار بابام سر داداشمو با آجر زد خونریزی کرد بردیمش دکتر بخیه زدن با سی تی اسکن خواستم بگم ما هیچوقت از خونوادمون بدمون نمیومد بزرگ شدیم یادمون رفت داییم یجوری دختر داییمو میزد همیشه دستو پاش زخمی بود ولی الان ۲۵ ساله پیش باباش میمونه عذاب وجدان نگیر نمیگم بچتو بزن ولی دست خودتم که نیست همینکه سعی میکنی خودتو درمان کنی ینی مادر خوبی هستی

برو مشاوره خب بچه چ گناهی داره اعصاب اولیو نداشتی دومیرم اوردی ک بدتر شدی🫠

واي عزيزم چيشده اينطور شدي منم خودم خيلي كتك خوردم از شوهرم ت بارداري ولي نميزد ب خاطر بچه الان عصبيم همش ت خودمم 😔😔بچم گريه ميكن سرش داد ميزنم 😭😭😭😭بچت چند سالشع طفلي عزيزم 🥲

بهتره از یک روانشناس یا مشاوره کمک بگیری...
چرا بزنی بچه رو آخه😭

چند سالشه دخترت؟
ب این فکر کن ک اون ناخواسته ب این دنیا بیاد ت خودت اوردیش پس باید صبور باشی. کنترل کنی خودتو
هروقت خاسی بزنیش یکی محکم خودت و‌بزن. دردت بیاد دیگ اون طفل معصوم و نمیزنی

الان دمنوش برای چی میخوری

سوال های مرتبط

مامان لیانا🎀 مامان لیانا🎀 ۶ ماهگی
دلم میخواد یکم حرفای دلمو بزنم احساس سنگینی دارم..سلام مامانا بچه داری خوش میگذره؟من هنوز باورم نمیشه بچه دارم خدارو هزااار مرتبه شکر میکنم که خدا این فرشته رو بمن داد.اما گاهی خسته میشم کم میارم با خودم میگم خیلی زود بود واسه بچه دار شدن چون یکسال بعد از عروسیم حامله شدم با خودم میگم میشد یکم به خودم برسم شغل پیدا کنم بعد بچه دار بشم حداقل اما وقتی صبح بیدار میشم و دختر نازم چشماشو باز میکنه و بهم میخنده دلم میخواد قربون تک تک سلول‌های بدنش بشم و چهره ی ماهش رو بخورمممم.وقتی این فکرا میاد سراغم خیلی عذاب وجدان میگیرم. حس میکنم همسرم مثل قبل دوستم نداره و توجهش از من رفته فقط به دخترمون تو کارای خونه الان ک احتیاج دارم دیگه کمکم نمیکنه . نمیدونم چرا درد دلم باز شد اومدم گهواره که فقط بنویسم من از اولین پریودی بعد زایمان میترسم که خیلی درد داشته باشه چون هنوز پریود نشدم ولی انگار دلم خیلی پره من واقعا دارم دیوونه میشم همش دارم میریزم تو خودم چون هییییچ دوستی بعد از عروسیم واسم نموند انگار من بیماری مزمن داشتم همشون منو رها کردن با مادرم و خواهرم که نمیتونم حرف بزنم چون آخرش دلسوزن و ممکنه جایی حرف اشتباه و طرفداری نا ب جایی بکنن .. امروز تولدم بود بعد از فوت بابام آرزو میکردم هرسال ک زودتر منم برم پیشش اما امسال چطور میتونم چنین آرزویی داشته باشم که این تیکه از وجودم اومده تو زندگیم.. راستش واقعاااا شاکر خدام ولی من از زایمان تا الان خیلی تنها تر شدم خییییلی...