۸ پاسخ

کار خوبی کردی

وای منم همینم خودم اینقد مواظبم اگه پسرم جایی اسباب بازی کسی را برداشت و طرف گفت مال منه درمیارم از دستش و میدم به طرف ولی بچم برا اسباب بازیش زار میزنه مامان طرف انگار نه انگار چرا اینجورین فقط یکی باید مثل خودشون باهاشون رفت و امد کنه

کاملا درکت میکنم چون دیشب برا منم اتفاق افتاد بعد از تذکر دادنم عذاب وجدان گرفتم

منم مثل شمام همیشه رعایت میکنم اصلا اجازه نمیدم پسرم کسی رو اذیت کنه،اما به هرکی برمیخورم اصلا رعایت حال مارو نمیکنه نمیدونم از شانسه یاچی

پسر من حرصشو در بیارن یا مو میکشه یا چنگ جلوشو میگیرم اما تکرار میکنه

خیلی کار خوبی کردی تذکر دادی

منم همین مشکل با زن داداشم دارم وقتی خونه مامانم هستیم سعی میکنم نمونم یا وقتی برم اونا نباشن چون هم خودم هم بچم اذیت میشه

دقیقا منم همین مشکلا با ی بچه فامیلمون دارم
من دوقلوهامو مواظبت میکنم همینجوری میگیرمشون چهارچشمی مراقبت میکنم
انتظار دارم مادر اون بچه هم ی نگاهی ب بچش بندازه تا من کمتر اذیت بشم ی کمی از مهمونی چیزی بفهمم دیگه قصد کردم هرجا اونا هستن حضور پیدا نکنم🫠😮‍💨

کار خوبی کردی منم بودم تذکر میدادم

سوال های مرتبط

مامان مهرسام مامان مهرسام ۲ سالگی
این تاپیک حاوی مقدار زیادی غر میباشد، پیشاپیش عذرمیخوام
خدایی ماها که بچه کوچیک داریم باید خونمون ویلایی باشه، واقعا به درد آپارتمانی نمیخوریم
مهرسام به شدت بچه گریه کنیه، یعنی از زمانی که بیدار میشه سر چرت و پرت داره گریه میکنه تا بخوابه، تایم خوابشم کوتاهه
همسایه پایینی ما از روزی که بچم به دنیا اومده هر چند وقت درمیون داره اس ام اس میده، یه بار میگه شب صدای ننوی بچت میاد خونه ما بچتو تو ننو نذار، مهرسام راه افتاد،میگفت به بچت بگو آروم تر راه بره صدای پاش میاد پایین، یه بار ما خواب بودیم اس ام اس داد آخه اینموقع صبح وقت تمیزکاریه که شما سرو صدا راه انداختین؟ درصورتی که اصلا ما نبودیم،بهم میگه صبح تا ساعت ۹آروم باشین ما خوابیم، عصر از ۲تا ۴ آروم باشین وقت استراحته
بابا مسلمون مگه من دوست دارم بچم سرو صدا کنه که بهم اینجوری میگی؟ بچه مگه حالیشه که الان چه موقعست آروم تر بازی کنه یا نه، مهرسام مام هر روز ساعت ۷صبح بیداره،امروز دیگه مهرسام منو به جنون کشوند سرش یه داد زدم، عصر داشت بازی میکرد بهمون پیام داده سر و صداتون خیلی زیاده
بابا من بابت بچه داری به اندازه کافی تحت فشار هستم، کاش یکم درک کنن با کوچکترین صدا پیام ندن منو استرسی نکن، اونم حق داره دوست داره آرامش داشته باشه ولی منم نمیتونم یکسره بگم نکن نکن نکن
کاش یه خونه ویلایی داشتم نه من تحت فشار بودم نه کس دیگه ای
به خدا ما قبل بچه اینقدر بی سر و صدا بودیم اینا انتظار دارن بچه هم به دنیا اومده روال همون باشه، مهرسام کولیکی بود شب تا صبح داشت گریه میکرد منم باهاش راه میرفتم، اونموقع هم یکسره اس میداد چرا بچه گریه میکنه ساکتش کنین
پوووف آخرش من از دست مهرسام و این همسایه پایینی دیوانه میشم🤦🏻‍♀️
مامان هیراد 🩵 مامان هیراد 🩵 ۲ سالگی
از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن
مامان مهیار و مهوا مامان مهیار و مهوا ۳ ماهگی
سلام مامانا ، امشب خدا بهم رحم کرد.
امشب میشد ۶ شب که با پسرم و جاریم رفتم هیأت ،همیشه برای مهیار کارتون میزاشتم که جایی نره بشینه کنارم، اما امشب دیدم دوست داره با بچه ها بازی و بدو بدو کنه، نشسته بودم اما یه لحظه چشم ازش برنمیداشتم ، گاهی هم که دور میشد بلند میشدم از دور مراقبش بودم ، بعد منو که می‌دید دوباره میومد سمتم. مراسم که تمام شد، هنوز همه چراغا رو روشن نکرده بودن ، ازدحام خیلی زیادی بود، یه لحظه اومدم که برم پسرم بردارم تو ازدحام گمش کردم، هرچی دور و برم می‌دیدم پیداش نمی‌کردم ، به جاریم گفتم ،مهیار گم شده اونم بیچاره ترسید و میگشت، من با این وضع بچه توی شکمم بدو بدو بگرد، رفتم بیرون هیأت و توی دسته عزاداری و اون صف شلوغ نذری و تاریکی گشتم، مرده بودم ، مثل دیوونه ها شده بودم، داد میزدم پسرم گم شده تو رو خدا چراغارو روشن کنید.
بعد یهو جاریم اومد سمتم پسرم و آورد، بغلش کردم، مهیار گریه من گربه ‌...
گفت رفته بود مهد کودک هیأت ، پسرم ترسیده بود اصن تا ۲۰ دقیقه از بغلم تکون نمی‌خورد و از ترسی که خورده بود فقط گریه میکرد، نمیتونم بگم توی اون چند دقیقه چی به سرم اومد، فقط میتونم بگم قربون امام حسین برم به حرمت این شباش بچم و بهم برگردوند...
من بمیرم برای مادری که یه خار روی پای طفل معصومش میره، وای چقدر سخته اون لحظه من مرده بودم پسرم و فقط برای چند دقیقه نداشتم...
همین الآنم که می‌نویسم گریم میگیره و می‌دونم تا مدت ها این ترس باهام