پارت 2
تا عصر شد دیدم دیگ از درد خبری نیست انقد حالم گرفته شد بابا اینا چون شنبه تعطیلی بود دوروزی نشستن و رفتن منو ابجی و مامانم تنها شدیم شوهرمم سرکار تا ساعت 9شب تا این ک دوباره دیدم اذیتم و درد دارم ولی این دفعه انگار ب پشتم فشار میاد هی حس دستشویی دارم و دوباره خوب میشم ب مامانم گفتم گفت این حس مال وقتیه ک بچه میخواد ب دنیا بیاد نه الان برو دوباره خودتو نشون دکتر بده اونم نگران شد گفتم باش فردا میرم امشب نمیتونم بارون باریده بود و هوا هم سرد شده بود چون دکترم دو خیابون اونور تر بود نیاز ب وسیله نبود از طرفی هم پیاده روی برام خوب بود فردا شبش رفتیم مطب ماجرارو ب دکترم گفتم برام قرص هیوسین نوشت ک هر روز یه دونه بخورم و پله تا میتونم برم و بعدش نوار قلب از بچه گرفت گفت خیلیم خوبه و مشکلی نداره و گفت داز بکش یه معاینه تحریکی بریم منم انقد ترس از معاینه تحریکی داشتن ولی چاره ای نبود چنان جیغی کشیدم با یه دستم دستشو محکم فشار دادم از درد دکترم مهربون و خوش برخوردیه برخلاف بعضی دکترایی ک رفته بودم پیششون و راضی نبودم خلاصه ک دکترم گفت برو تا همین فردا پس فردا زایمان میکنی منم بخاطر معاینه درد داشتم ولی بازم پیاده رفتیم تا خونه شام خوردم و خوابیدم تا صبح دیدم لکه دارم ولی بخاطر معاینه بود ترشحات ژله ای هم داشتم خیالم راحت بود ک زایمانم نزدیکه خلاصه دو روز گذشت دیدم درد هایی دارم ولی زود قط میشه و منظم نیس ولی اون فشار هی بیشتر میاد سراغم و ول میکنه و باز راحت میشم

۲ پاسخ

خووب بعدش

وای تحریکی ومعاینه متنفرم

سوال های مرتبط

مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۵ ماهگی
سلام دوستای گهواره ای من
اومدم ک تجربه زایمانمو بزارم
پارت 1
من تازه رفته بودم 37هفته و تصمیم گرفتم برم شهرم ماه اخرو و همونجا زایمان کنم چون شوهرمم تنها بود و امکانات شهرمون هم بهتر با ابجیم رفتیم خونم شبش رفتیم پیش دکترم ایشون هم معاینم کردو گفت ک یه سانت بازی و دهانه رحمت هم خوبه ویه سری ورزش هم بهم یاد داد ک انجام بدم با پله و دمنوش رازیانه بخورم گفت زوتر از زایمان اولت زایمان میکنی و همین هفته هم احتمال زیاد زایمان کنی چون من وارد نه ماه ک شدم درد های شدید و نامنظم داشتم ک زایمانی نبودن و
خلاصه منم خوش حال شدم و پیاده رفتیم خونه تو طول این هفته هر چی دکتر گفته بود انجام دادم و روزی دو لیوان رازیانه میخوردم و پیاده روی میرفتم و کارامو انجام میدادم تا این ک شد اخر هفته دبدم هنوز دردای زایمانی ندارم ولی درد شدید همچنان دارم ک منظم نیست شد جمعه دیدم باز درد دارم و میگیره باز ول میکنه و راحت میشم مهمونم داشتم ب ابجی بزرگمم گفتم ک دردم یه جوریه احتمالا درد زایمانه بزنگم ب مامان ک بیاد زنگ زدم مامانم و بابام اومدن و مهمونا اومدن منم اصن بروز ندادم ک درد دارم تا عصر دیدم دردام رفت انقد حالم گرفته شد ک نگووو ،😢
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۵ ماهگی
پارت3
این دفعه مامانم و شوهرم وقتی دیدن اینجوری اذیتم نگران شدن دوروز گذشته بود زایمان هم نکردم ولی این فشار منو هر لحظه میگرفت دوبتره کجور شدم برم پیش دکترم وقتی بهش جریانو گفتم گفت دراز بکش گفتم تو رو خدا معاینم نکن گفت نگران نباش اروم انجام میدم بعد منشی اومد دستشو گذاشت تو دستم ک فشارش بدم😅 دکترم گفت وای سر بچه ب پشتت رفته تحمل کن راستش میکنم منم چنان داد و جیغ میکشدم تا راستش کرد تا حد گریه پیش رفتم و دکترم گفتم اصلا برا زایمان عجله نکن تو هنوز وقت داری چیزی نمونده ولی هر روز دوش اب گرم و پله و یه حرکت دیگه بهم گفت و فشار دادن نقطه درد رو دست ها و گفت دو سانتی خیلی پیش رفت کردی دهانه رحمت نرمه تو میتونی راحت زایمان کنی هنوز بیشترم باز میشه منم خوش حال و امیدوار رفتیم خونه تازه از این فشاری ک داشتم راحت شدم دیگ ب فکر زایمان نشدم و تا میتونستم همین کار هایی ک دکتر گفته بود و انجام دادم و هر روزم درد داشتم ولی نا منظم بودن تا رسیدم ب 39هفته و دو روز
مامان نورا فندق💕 مامان نورا فندق💕 ۱۲ ماهگی
تجربیات زایمان
من دکترم برای ۲۴ تیر نامه داده بود برام ولی روز بیستم جمعه خیلی شاد وشنگول از مهمونی اومدم داشم شام میخوردم ساعت ۹ شب که یهو یه دردی از نافم به سمت چپ تا پشت کمرم گرفت و یه درد عادی نبود چون تو این ۹ ماه گاهی کمردرد و دلدرد داشم ولی این دردش فرق میکرد رفتم دراز کشیدم دوباره چن مین بعد گرفت و ول کرد فک کردم دلم درد گرفته و غذای ک خوردم بهم نساخته هی میرفم سرویس اخرش تایم گرفتم دیدم منظم هرده دیقه این درد میاد و میره و جوریه ک عرق سرد میشینه روصورتم بازم ب امید اینکه الان تموم میشه تا ساعت دوازده طاقت اوردم بعدش نشد و زنگ زدم ب ماما همراهم ک گفت برو زایشگاه ی چک کنن تلفنو ک قطع کردم جوری دردم گرفت ک تو خونه دولا شدم و جیغم دراومد وسایلو برداشم رفتیم (حالا من خوش خیال ساکو میگم لازم نیست ب خیالم ی سرم میزنن برمیگردم ولی همسرم ساکمو ک اماده بود گرفته بوده 😅)خلاصه رفتیم زایشگاه ک دردام خیلی بدتر شد گفت باید معاینه کنم من برااولین بار ترسیدم چون تاالان معاینه فلان نشده بودم خلاصه خیلیم بداخلاق بود چون خواب بودن بیدارشون کردم ولی دردم گرفته بود میگفتم صب کنم ول کنه بعد ببین میگفت باز کن ببینم باصدای بلند منم دادم دراومد(از پشت در زایشگاه هم شوهرم داد میزدکاریش نداشته باشین دست نزنین ارومتر 🤣🤣) گفت ۴ سانت شدی خلاصه ب دکترم زنگ زد گفت امادش کنین دارم میام خب معاینه داخلی فک نکنم خیلی درد داشته باشه ولی چون اخلاقش تند بود و یهویی انجام داد منم پاهامو سفت کرده بودم دردم گرفت خلاصه آنژوکت زد نوبت رسید ب بزرگترین فوبیام سوند ک گفت بخدا درد نداره نفس عمیق بکش و سوند رو گذاشت و درد خاصی نداش لباسمو پوشیدم و سر یه ربع رفتم اتاق عمل ...
مامان هانا مامان هانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت یک
من سرکلاژ بودم و تا 37هفته استراحت بودم و شیاف استفاده میکردم
بعدش ک سرکلاژمو باز کردم چون ترس از زایمان داشتم هیچ ورزشی انجام نمیدادم رابطه هم نداشتیم 😂😐
ماه درد و اینا هیچی نداشتم تا 39 هفته و دو سه روز یه درد کمر وحشتناک منو گرفت یه نقطه از کمرم انگار یه سوزن توش بود نمیتونستم خودمو تکون بدم
بچه خیلی خودشو سفت میکرد ساعت 1 شب رفتم ان اس تی معاینه کرد گفت یه سانتی انقباضم نداری
اومدم خونه دردم بهتر شد خوابیدم
صبح که پا شدم باز اون تیر کشیدن کمر اومد سراغم و حالت تهوع داشتم
دراز کشیدم تا ساعت 5 عصر اینا بعدش دردم زیاد شد دوباره رفتم بیمارستان ان اس تی و معاینه گفت یه سانتی اومدم خونه ولی درد کمرم شدیدد بود کمرم انگار قفل بود ول نمیکرد
شب رفتم خونه خواهر شوهرم اون درد کمر از همون صبح مداوم بود بزورررر جابه جا میشدم
شب نتونستم شام بخورم حالت تهوع داشتم
بعدش ساعت 10اینا بود رفتم دراز بکشم ک بخاطر درد کمرم نمیتونستم همینجور نشسته سعی میکردم بخوابم
ساعت 12اینا دیدم یه دردی میپیچه زیر دل و شکمم تو حالت نشسته ک خواب بودم درده هی باعث میشد بیدار شم
خلاصه گلاب به روتون این وسط دوبارم بالا اوردم
درده هم میگرفت ول میکرد ولی منظم یا چند ثانیه ای نبود
دیگه دیدم خیلی درد دارم وقتی میگرفت یه جا میشستم خودمو مچاله میکردم تا ول میکرد
دیگه ساعتای 4صبح اینا بود ک بالا اوردم دوباره و دیدم دردم زیاده رفتیم بیمارستان
مامان مهراد💙💙 مامان مهراد💙💙 ۱۱ ماهگی
من یکشنبه بود ک حس کردم حرکات بچم کم شده خلاصه هرکاری بگین کردم ولی بازم کم بود شب رفتم بیمارستان قسمت زایشگاه nstگرفتن گفتن مشکلی نداره و میتونی بری خونه ..بعد ی دکتر اومد گفت ن چون مشکل فشار داری باید بستری بشی ب احتمال زیاد فردا سز میشی مایعات سبک بخور من کلا شوکه شده بودم نمی‌دونستم چکارکنم فردا شب همون دکتره اومد گفت تورو ب شیفت بعد میسپارم ختم بارداری دادن گفتن روند زایمان طبیعی و شروع کنن من بازم تعجب کردم گفتم مگ قرار نبود منو سز کنید گفت نه فعلا طبیعی... خلاصه منم قبول کردم و گفتم مشکلی نیس..ساعت ۸٫۵اومدن معاینه کردن گفتن یه سانتی درصورتی ک خودم از هفته ۳۴ ی سانت بودم...برام نمی‌دونم شیاف بود یا قرص گذاشتن تو واژنمو و دردم شروع شد ...تا شد دوباره ساعت۱۲دکتر اومد معاینه کرد ب حدی فشار داد و چرخوند ک من جیغم دردومد و گریه کردم ..بعد دستکش رو دیدم ..دیدم خونی شده ..گفت دوسانتی فهمیدم ک بزور رحممو باز کرد...خلاصه تا شب ساعت ۱۰شب من داشتم درد می‌کشیدم و هر ی ساعتی یبار میومدن معاینه..و همچنان با وجود درد زیاد همون دو سانت بودم
ادامه پارت بعدی
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۵ ماهگی
پارت 4
تا رسیدم ب 39هفته و دو روز صبح ک از خواب بیدار شدم دیدم پاهام از لگن انگار یه جوریه ولی دردام مثل قبله شوهرم مجبور شد بره سر کار و گفت حالت بد شد بیخبرم نزاری تا غروب شد دیدم کمرم درد داره رفتم حموم کمر و شکمم ماساژ دادم و با ابجیم رفتیم مطب ب دکترم گفتم ک همچین دردایی دارم ب شوخی گفت تو هنوز زایمان نکردی مطمنی گوشت شتر نخوردی و کلی خندیدیم و گفت امشب کاری میکنم زایمان کنی منم گفتم باشه فقط توروخدا کمک کن زوتر زایمان کنم خسته شدم از انتظار و پرد کشیدنای بی فایده گفت دوتا امپول برا مینویسم یکی هیوسین بود اون یکی یادم نیس ولی تو نت سرچ کرده بودم گفته بود تشدید کننده انقباض ها و درد ها خلاصه قبل این ک امپول هارو بزنه گفت اول یه نوار قلب از بچه بگیرم بعد بزنم نوار قلب شو دید گفت بچت حرکاتش کمه چرا نگفتی گفتم اتفاقا دارو خونه متوجه حرکتش شدم گفت ن حرکت جنین باید بیشتر باشه یکی دوتا قبول نیس من اشکام سرازیر شد ک اتفاقی براش نیفته گفت نگران نباش طوری نمیشه ولی بیا بریم اتاق سونو یه سنو بیوفیزیکال بگیره خودش باهم اومد اتاق سنو و گفتم بله بچه حرکت کمه بیا بخواب یه معاینه کنم ببینم در چه حدی گفتم انقد ک معاینه شدم میترسم دیگه تحریکی گفت ن خیالت راحت تجریکی انجام نمیدم منم دراز کشیدم تا معاینم کرد گفت باریکلا خوب پیش رفتی سه سانتی درد زایمانی هم ک داری اولش باور نکردم ک دردام درد زایمانی باشه گفت ن دردت زایمانیه مطمن باش ولی بحاطر حرکت کم جنین بهت نامه میدم بستری شی نیازی هم ب امپولای امشب نیست