پایین خونه پدرشوهرم بودیم داشتیم چای میخوردیم پدرشوهرم اومد داخل با شوهرم بحثشون شد(کارشون شراکتیه سر اون بحث میکردن) من اصلا دخالت نکردم فقط به شوهرم اروم گفتم بحث بیرون رو خونه نیار جواب نده.بعد پدرشوهرم یه چیزی شوهرمم عصبانی شد رفت ماشینشو گاز داد رفت.بعد باباش به من میگه تو چیزی گفتی بره بخره مگه من نکفتم بره در مغازه؟منم اعصابم بهم ریخت گفتم من چی کار دارم خودتون پدروپسری بحث میکنین من چی کارم این وسط خاهرشم گفت شماها داشتین حرف میزدین این چی کار داشت.گفتم خیالتون راحت من تاحالا بهش نگفتم مغازه نرو بجاش فلان کارو کن هیچوقت از دهنم در نیومده همچین چیزی هیچ کاریم به کار شما ندارم شما پدرو پسر هرچی میخواین بگین یهو اون وسط پسر بزرگم(پسرشوهرم)برگشت گفت تو نمیگی؟تو ک همیشه میگی 😳گفتم کی گفتم؟میگه گفتی برو پیاز بگیر!!گفتم مغازه رو ببنده پیاز بگیره؟ساکت باش کی با تو حرف زد به کار بزرگتر دخالت میکنی؟با تو حرف زدم مگه؟
پدرشوهرم به شدددددددت روی پسر همسرم حساسه میگه بدترین کارم کرد بهش نگو بالا چشمت ابرو .ولی من به چپمم نیس یه بار دیگه هم گفتم الانم گفتم تا یادشون باشه من باج به فسقله بچه نمیدم باید احترام منو بزاره باااید
بعدشم اومدیم بالا بهش گفتم بار اخرت باشه به کاری که بهت مربوط نیس دخالت میکنی دفعه بعد خیلی بدتر توی جمع باهات برخورد میکنم.تاحالا توی جمع اینجوری دعواش نکرده بودم ولی از قصد کردم تا هم خودش هم پدرشوهرم بفهمه
هووووووف ناشکری نمیکنم روزی صدبار میگم خدایا شکرت ولی خونه و کار شراکتی هم همش دردسره

۱۰ پاسخ

دقیقا شوهر منم با داداشاش و باباش توی همه چیز شریکن فقط یه کو.... جدا دارن وگرنه توی همه چیز شریکن 🥴🥴🥴

دقیقا شوهر منم با پدرشوهرم شریک هسن باهم همش بحث داریم همش کل کل اصلا خیلی بده بهش میگم جداشو ولی گوش نمیده و روش نمیشه خیلی وضعیت بدیه اصلا دوست دارم چون هرچی می‌خریم و هرکار می‌کنیم اونا فک میکنن از پول و مال اوناعه خسته شدم

بچه خودت هم بود تو جمع دعواش میکردی
بهتر بود تو خونه میگفتی

اخ خیلی سخته بنظرم کمتر رفت و امد کن مثلا هفته ای یبار برین

هوف چهقدر اینجوری سخته فقط میتونم بگم خدابهت صبر بده... بعدشم کار بدی نکردی ک ب بچه گفتی دخالت نکن در اصل کار اونا بده ک ب بچه انقدر رو دادن هرچی تا ی حدی خوبه از حدش بگذره فایده نداره...بعدشم اگ پدرشوهرت اینا خواستن جیزی بگن بگو من مادرشم و براش مادری کردم پس خودمم میدونی چ چیزی برای تربیتش درسته.... و ی چیز دیگ ک خیلیییییی بده همیشه مقایسه بین بچه ی خودمون و بچه ی همسرمون توسط اطرافیان هست میگن اگ بچه ی خودتم همینکارو میکردی؟؟؟؟ من یکی ک اگ بچه ی خودم اینکارارو بکنه ک برخورد جدی تری و بدتری دارم

کار خوبی کردی افرین ✔️

پدرشوهرت که چیزی نگفته که الکی شلوغش کردی

همسرت قبلن زن داشته

خوب گفتی بهش بچه باید حد خودش بدونه

خیلی کار شراکتی بده خیلی

سوال های مرتبط

مامان کیارش و تودلی🥲 مامان کیارش و تودلی🥲 ۴ سالگی
خانوما با لجبازی بچه ها تو این سن چیکار کنم یچیزی میگم شاید عذاب آور باشه براتون البته برای خودمم دردناکه
من باردارم بشدت تهوع دارم حوصله بهونه گیری بچه رو ندارم امروز تو ماشین بهم چسبید باید گازت بگیرم با دندون😕من هر کاری کردم ازم فاصله نمی‌گرفت دیگه رفت رو اعصابم با دست محکم زد تو چشمش ولی ولکن کن منم یه چک زدم ولی آروم اون موقع دیگه افتاد رو دنده لج شما فکرشو کنید هیچ جوره آروم نمیشد می‌رفت وسط خیابون دنبالش بودم با سنگ افتاد دنبالم زد تو ماشین بعد همسرم اومد کلی التماس خواهش قربون صدقه که ببریمش خونه ولی اون اصلا گوش نمی‌داد وسط جاده یهو ماشین خاموش کرد گفت روشن نمیکنم پشت سر ما بوق بوق ماشین ها منتظر باز هر چی باباش اصرار کرد اون لج بیشتر در آخر فکر کنم ۶تا چک زد تو گوش بچه یعنی یه طرف صورت بچه کبود شد😒😭منم هیچی نگفتم چون بشدت همسرم عصبی بود قلبم میخواست از جا کنده بشه ولی از طرفی با این حجم از لجبازی نمی‌دونم چیکار کنم آخه اصلا گوشش بدهکار نیست که چی میگیم فقط یا حرف خودش یا دیگه هیچی.....
از مغازه رفتن بیرون رفتن وهر چیزی ک فکرش کنید
یه چتر براش گرفتم اومد خونه همون ساعت خرابش کرد روز بعد جلو مغازه چنان خودشو زمین میزد تا یکی دیگه گرفتم
اگه نگیرم میدوعه خیابون یابزور بزارمش تو ماشین میبینی موقع حرکت یهو در باز می‌کنه یا از پشت موهامو می‌کشه که نزدیک تصادف کنم
بگین من چکنم
مامان محمد حسام مامان محمد حسام ۵ سالگی
خانما میخوام درد و دل کنم من و شوهرم 7 ماه صحبت کردیم زیر نظر خانواده ها و ازدواج کردیم از اول ازدواجمون شوهرم قصد داشت منو تغییر بده و به قول خودش شبیه خودش کنه و از این طریق افسار زندگیش رو دستش بگیره من وابسته خانواده ام هستم مخصوصا مادرم اون هم میدونست و با خانواده ام در افتاد و یکی یکی پاشون رو از خونه ام برید تا به قول خودش من مستقل بشم تو این گیر و دار من باردار شدم در حالی که با کل خونواده ام قهر بود تو دوران بارداری خیلی اذیتم کرد و من از ماه هشت بارداری افسردگی گرفتم تا سه ماه پس از زایمان حالم بد بود ولی تو اون روزا تنها دل خوشیم و دلیل زندگیم پسرم بود الان هم جونم به جونش بسته است نمی تونم یه لحظه دوریش رو تحمل کنم پسرم هر چی بخواد بخره به من میگه چون باباش براش نمیخره حتی لباساش رو مامانم اینا می‌خرن دکترش رو خودم میبرم خلاصه که باباش هیچ احساس مسئولیت نداره ولی پسرم باباش رو بیشتر از من دوست داره به من میگه من تو رو دوست ندارم بابام رو دوست دارم خیلی دلم گرفته
مامان ادرین مامان ادرین ۴ سالگی
سلام مامانا خوبین اونای که بچه مهد کودکی دارن پیش یک
من یه مشکلی دارم که هنوز برطرف نشده
پسرمو فرستادم بهترین مهد مدیریتش خیلی خوبه ولی نمیدونم چرا کار جمع نمیکنه
پسرم که اول مهر رفت مربی داشت خوب بود مربیش تا این که بعد یکی دو هفته پسرم گفت جا مدادیم گم شده و وقتی پیگیری کردم دیدم یک هفتس که من لوازم ها رو تحویل دادم جا مدادی پسر گم شده خانمش هیچ کاری نکرده وبه مدیر گفتم پیگیری کرد پیدا کرد
پسر منم تنها یه مشکل داره اینه که نه توضیح میده اونجا چیکار میکنن وقتی هم بپرسی عصبی میشه میگه فقط دارم بازی می‌کنم در حالی که یکم از رفتارهاش فهمیدم مثلا شهر میخونن قصه میگه خانمش این حرفا حالا نمیدونم سر چه جریانی مربی پسرم بیرونش کردن یا رفته منم از اول مهر هیچ گروهی نزدن و هیچ فعالیتی ندیدم ازشون نمیدونم اصلا تو طول روز بچم چیکار میکنه چند بار رفتم به مدیر گفتم به معاونه گفتم هنوز هیچی به هیچی میگ اول سال یکم بهم ریختس اینا نمیدونم اصلا مربی پسرم کیه نمیگن چند بار رفتم فعلا که فایده ای نداشت مهر هم تموم شد خیلی ناراحتم بابت این قضیه حالا چیکار کنم