۲۵ پاسخ

مامانم قوربونش برم همون مامانی که الان بیمارستان بستری برا قلبش ولی من با بچه خونم و کاری ازم برنمیاد جز التماس به خدا😭

مامانم و همسرم تو ۹ماه حتی نذاشتن کار های روز مره بکنم همسرم اکثرا برا غذا وکار های روزمره کمک میکرد مامانم هفته ای دو بار میومد خونمو تمیز میکرد و هر بار میرفتم خونشون غذای فردا مو هم اماده میکرد میاوردم در کل فقط بخور بخواب بودم😉

دو سه تا خواهرام واقعا دلسوز بودن

همسرم مادرم ❤️❤️

الهییی دقیق منم خیلی وقتا تنهام فقط و فقططططط همسرم الآنم که دوتا بچه دارم و واقعا کلافه میشم خیلی وقتا میبینم هیشکی بفکر من نیس خیلی دلم میگیره منم قبل زایمانم کلا تنهایی خونه تکونی کردم

من که کلا استراحت مطلق تو خونه مامانمم
لطفا دعا گوم باشین صحیح و سالم بچمو بگیرم بغلم انشالا

باردارم و فقط همسرم

شوهرمم مادرم. مادر شوهرمم موقع زایمان کنارم بود 10روز رسیدگی کرد ب من لباسمو شست خونمو تمیز کرد غذا پخت بعدشم تا چهلم. رفتم خونه مامانم خیلی کمکم کرد 🫠

کسی مثل مادر نمیشع..

فقط همسرم.
مادرمم تا حدودی

همسرم ومامانم🥹

خانوادم و همسرم مخصوصا مامانم دورش بگردم همه کارام افتاده گردنش

مامانم
هر چی هوس میکردم زود برام میخرید
موقع زایمان هم زود خودشو رسوند 11ساعت پشت در اتاق زایمان با مادرشوهرم و شوهرم نشست

من فقط فقط فقط مامانم خواهرم بزرگم یه کوچه باهام فاصله داشت اصلا فقط یه بار که خونریزی کرده بودم گفت مهناز من نمردم هر روز غذا درست میکنم برات میارم فرداش از بیرون گرفت اورد اونم گفت بچه ها نزاشتن وقت نکردم من حتی مامانمم نیومد خودم بهش گفتم گفت اگه تونستم میزارم میارم اونم نیومد به خاطر ویارم چهار ماه نمیتونستم غذا درست کنم کل چهار ماه مادر شوهرم بدون لینکه بهش بگم خودش هر شب غذا میفرستاد بعد از زایمان مامانم ده روز اومد اونم با کلی خواهش ماه محرم میرفت روزه 😟ولی نمیومد چقدرررررررر با شوهرم سر این مسائل دعوا کردیم چقدر حرف شنیدم ای خدا

خانواده خودم با شوهرم ، مامانمم ک انقدر زحمت من رو دوشش بود ک تو بیمارستان طفلک خودش مریض شد اما دریغ از یک بار کمک خانواده شوهر هی میگفتن نوه نوه ی ربع فقط موقع ملاقات اومدن ، کلا من ۶ماه حاملگی از اول ویار شدید داشتم هبچی ب جز ترد و چوب شور نمیتونستم بخورم و بپزم بخاطر بوش، مادرشوهرم یکبار نگف بزار ی بشقاب غذا بدم ب اینا من ک نمبخوردم میدونست لاقل بخاطر پسر خودش ،بیچاره مادرم قابلمه قابلمه غدا میفرستاد هیچ وقت نمیتونم فداکاریای مادرم جبران کنم

خواهر شوهرم،،،واقعا دستش درد نکنه تو اتاق زایمان لباسهای خونیمو هم اون عوض کرد

شوهرم خواهرم ،مخصوصا مادرم ،سه ماهه آخرو همش خونشون بودم بعد زایمانم تا ۴۰روز ازم نگهداری کرد،یدونس

پدرم مادرم خاهرم برادرم همسرم خواهر شوهربزرگترم بقیه هم ی سری وقتا ی زحمتای ریزی کشیدن بیشتر اون اولین نفرات زحمت مارو کشیدن

مامانمو خواهرام هرچقدر تشکر کنم کمه خیلی هوامو داشتن خیلی
در کنارشون همسرمم بود واقعا کم نذاشتن برام

مادرم و پدر و خواهرم

موقع بارداری خدایی همه اطرافیانم حواسشون بود، سر زایمانم فقط مامانم، خیلی برام زحمت کشیده

مامانم و همسرم

من‌۵تا خواهر دارم مث ‌پروانه دورم میچرخیدن تو‌ ۹ ماه همه کار کردن برام حتی موقع زایمان‌ پیشم بود‌

موقع بارداری شوهرم مادرم خواهرام ودخترم وقت تازه آلوچه بود بعد عید نوروز مامانم خریده بود کلی وسایل زایمانم هم مامانم خواهرام و دخترم

دوتاخواهرام
موقع زایمانم کنارم بود

سوال های مرتبط