چقدر خوبه که موقع تعریف از یه بچه ماشاالله بگیم و تو زبونمون باشه... من خودم که اینجوریم همیشه ماشاالله چه برا بچه های خودم چه بقیه سر زبونمه... امشب بچه هارو بردیم خانه بازی... یکی از دوستا با دوقلوهاشون هم بودن... سری قبل هم که بچه هارو دید همش می‌گفت چه خوشگلن ..اینسری هم بدون اینکه بگه ماشاالله... لپشون رو کشید و می‌گفت خوشگلن... یا همش به رفتارهاسون حرف زدنشون...چون بچه های خودش نوزپه ماهم و اصلا حرف نمی‌زنن...آهنگ همین بود اونجا پخش شد پسرم داشت میخوند و خانومه کلی خوشش اومد ...یه خانم دیگه هم ازن پرسید دوقلوان ..این پسره این دختر گفتم آره...آخه موهای بچه هارو اصلا کوتاه نکردیم پسرمم موهاش ماشاالله پرپشت و بلند بستیم...ماشاالله تپلی هم هست ... گفت چقد خوشگلن من فک کردم دختره...بعد گفت طبیعی باردار صدی یا آی وی اف..خلاصه تو راه خونه دخترم با اینکه سابقه بیکاری حرکت داره اما ماشین وایساده بود همسرم رفت مغازه دو دقیقه بعدش گفت مامان دلم درد می‌کنه و استفراغ کرد.. رسیدیم خونه پسرم آنقدر گریه کرد بابا منو ببر بیرون...من تا اومدم اسپند دود کردم همون لحظه خودش برگشت رفت کاپشن درآورد!!! همسرم گفت ببین تا اسپند دود کردی خودش لباس درآورد!! بعدش من آوردم کتری رو آب کنم بذارم رو گاز.‌.با اینکه دو سه بار آبش رو خالی کردم و کتری کاملا سرد بود و آب سرد می‌ریختم داخل کتری از داخل کتری بخار درمیومد به همسرم گفتم ببین چرا کتری اینحوریه؟؟ آب که گرم نیست همسرم هم آب هم کاری رو چک کرد دید اره سردن😂من خودمم ترسیدم امشب از چشم بد ...
بر چشم خوب رحمت ❤️🧿

۱۲ پاسخ

خدا حفظشون کنه چهار قل ایت الکرسی بخون واسشون همیشه

سلام عزیزم خودت آیت و الکرسی بخون فوت کن بهشون یا وان یکاد بخون یا چهارقل بخون براشون
الان ماهور چه طوره بهتره

عزیزم بعضیا شاید دست خودشونم نباشه ولی،نگاهاشون خ سنگینه
منم همیشه آیه الکرسی و ۴ قل رو میخونم فوت میکنم بهشون تا میریم بیرون

خدا حفظشون کنه عزیزم
منم خیلی به چشم‌زخم اعتقاد دارم پسر منم خیلی چشم میخوره
تخم مرغ بشکن براشون

ماشاءالله بهشون اینجوری که تعریف کردی خیلی مشتاق شدم عکس بچه ها رو ببینم

خدا برات نگهشون داره


من اصلا به هیچی مثل جادو و جمبل و‌دعا اینا اعتقاد ندارممم
ولی به شدت به چشم معتقدم
واقعا بعضیا چشمشون شوره

ممکنه حتی پدر و مادر بچه باشنااا ولی اینجوریه دیگه

ایشالا همیشه سالم باشن بادومای شیرینت

شاید باورت نشه ولی منه خرس گنده رو چشم کرده بودن😐حالا بچه که جای خود
من سر درد داشتم حالم یه جوری بود پسرمم که طبق معمول گریه و نق نق و کلا اخلاقش عوض شده بود هیچی نمیخورد خلاصه بردمش پیش یه خانومه یه تخم مرغ واسه پسرم شکوند یکی واسه خودم در جا جفتمون خوب شدیم خداروشکر دیگه از اون روز قهر نمیکنه غذاشو میخوره گریه هم نمیکنه منم حس سبکی دارم

خداحفظشون کنه.ادمای حسودچشماشون شوره.منم یه بازیه نفرپسرمودیدگفت چه زود به حرف اومده نه ماشالایی نه چیزی من بهش گفتم بگوماشالا.همیشه چهارقل وایت الکرسی بخون ازهمه چی درامانید

من بخاطر همین جلب توجع و چشم زدن موهای فرفری پسرمو کوتاه کردم ازبانمکیش کم بشه

عزیزم ماشاالله خداحفظشون کنه.من خودمم همینجوریم😍

حرز امام جواد بخر گردنشون کن معرکس

چشم بد از همه بچه ها بدور
الهی که بچه منم کامل حرف بزنه عزیزم ♥️

سوال های مرتبط

مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
یکی از خوبی هایی که مشارکت کردن بچه ها تو امورات خونه داره علاوه بر سرگرم شدنشون، بالارفتن اعتماد به نفسشونه.
درسته که رز خودش رو پر آرد کرد، درسته که آشپزخونه کثیف شد.
ولی وقتی قبل خواب یه بند بهونه میگرفت، و من واقعا خسته بودم و نمیدونستم چه جوری دیگه آرومش کنم، یهو گفت راستی کیکمون پخت، میخوری؟
خوشحال گفت آره آره.
با هم رفتیم آشپزخونه، کیک رو آوردم جلوش...گفتم ببین آماده شده، دست زد بهش،میشد خوشحالی رو دید تو چشماش!
میگفت به به خوشمزه س🥹
برش زدم براش اومدیم تو اتاق و داشت همزمان میگفت با هم پختیم، با هم آرد الک کردیم!
بهم گفت خودت بذار دهنم، کلی گفت خوشمزه س و من تو دلم قند آب شد.
پنج دقیقه بعد با آرامش خوابید.
و مطمئنا با خوشحالی.
دو ساعت وقت دارم دوش بگیرم، کیک رو ببرم با همسرم هم بخوریم، و یادمون باشه که برای فردا که میریم باغ هم ببریم حتما،
چون تو اون لحظات قشنگ قبل خوابش، بهش گفتم کیک رو ببریم فردا با بچه های عمو بخوریم؟
و رز هم با خنده تایید کرد‌.
از ذوق دیدن بچه ها و خوردن کیک باهاشون، و تعریف اینکه خودش هم کمکم کرده🥹
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!
مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۲ سالگی
مامانا من یکم پیش خیلی گریه کردم
دخترم در قابلمه رو برداشت که سرد بود گفت می‌خوام در قابلمه بذارم...قابلمه روحی هم تازه از رو گاز برداشته بودم کم رو گاز بود اما رو شعله بزرگ بود و خب روحی زود داغ میشه...سر گاز بودم و حواسم نبود قابلمه رو رو کابینت کنار گاز خیلی دورتر بوداما دستش رسید و قسمت گوشتی. دستش میخوره به دسته قابلمه....خدا منو بکشه.... زود دستش رو گرفتم زیر آب سرد خودمو گم کردم تنها بودم با دوقلوها از صبح و خسته.... خمیردندان دم دست بود قبلا شنیده بودم میزرن رو سوختگی اونو زدم و دخترم همش می‌گفت میسوزه گریه میکرد دلداری میدادم بغلش کردم فوت میکردم دستش رو...به همسرم چندبار زنگ زدم سرکار بود تو اتاق عمل گوشی پیشش نیست...خدایا خیلی بد بود...همش خودمو میخواستم کنترل کنم پسرمم اذیت میکرد.‌‌دخترمم گریه... تو گهواره گفتین یکم آرد زدم پسرمم همش آرد میخواست به عقلم نرسید یکمم بزنم دستش بازی بازی..‌کاسه آورد بگذره براش گذاشتم دوباره میخواست ندادم زد زیر دست ابجیش آرد هم ریخت حرصم گرفت بدونه زدم صورتش دستم بشکنه الهی..بعدش همسرم زنگ زد قبل اون هم از دست بچه ها دو دستی زده بودم رو سرم😞همسرم زنک زد با عصبانیت ماجرا رو تعریف کردم اونم دعوام کرد...اصلا حالم خوب نبود پریودم هم دو روز عقب افتاده بهم ریخته ترم...خلاصه یکم پیش بچه ها گریه کردم پسرم گفت مامان بوست میکنم گفتم فداتشم الهی صورتمو بردم نزدیک بوسم کرد بغلش کردم کلی گفتم ببخش منو...دخترمم قبل اینا انقد گریه میکرد نمی‌تونیم دلداریش بدم داد زدم سرش با بغض بهم گفت می‌خوام باهات حرف بزنم مامان...دنیا رو سرم خراب شد رفتم بغلش کردم گفتم بگو مامان.... من امروز گند زدم به همه چی.... کلی گریه کردم الان 😭
مامان مهدیار🤱 مامان مهدیار🤱 ۲ سالگی
سلام خانوما
میشه بیاید هم غیبت کنیم 🫠🤭
هم راهنماییم کنید بینید من خانواده ی شوهرم (باباش ،مامانش ،ابجیش،مادربزرگ ،خاله و.....)خیلی خیلی توی امور بچه داریم دخالت داره
و اینکه توی خانواده ی پدری همسرم شیش تا پسر بچه ی هم سن هستن به فاصله ی چند روز چند روز که معمولاً با بچه ی من مقایسه میکنن به همین علت هم من رفت و آمدم رو خیلی کم کردم
مهدیار که بچه تر بود حساسیت داشت به پروتئین شیر خودم با اینکه خودم دوست نداشتم شیرخشکی بشه با کلی دردسر شیرخشکی شد هر شیری بهش نمیساخت همش مادر شوهرم می‌گفت بچه ی فلانی شیر مادر میخوره خیلی خوبه بچه ی فلانی وزنش فلانه
بچه ی فلانی پستونک نمیخوره
اومدم از شیر بگیرمش مادر شوهرم اینقدر گفت بچه گناه داره صبر کن و فلان هفته بعدش یکی دیگه از شیر گرفت دیگه جگرمو خون کردن هر تایمی منو دید گفت نگرفتی بچه رو فلانی گرفته
همیشه هم گیر میده به پتو و پستونک مهدیار که چرا نمیگیریش
مهدیار بیشتر از ناموسش پتو و پستونکش رو میخواد خیلی وقتها پستونک نمیخوره ولی باید کنارش باشه یا پتوش رو بو می‌کنه می‌خوابه مادر شوهرم همش میخواد از مهدیار این دوتا رو دور کنه
الآنم گیر داده به پوشک در صورتی که مهدیار اصلا همکاری نداره که بخوام بگیرمش چند روز پیش گفت دیگه بچمو از پوشک بگیرین همسرم گفت مهدیار خیلی وقتها خبر می‌کنه 😐😑
منم حرصی شدم گفتم چندبار خبر کرده که شاهد بودی؟! بخدا که یباری باید به زور ببرمش سرویس که جیش هم نمیکنه فقط آب بازی حالا شما جای من باشید چیکار میکنید و ری اکشنتون چیه
واقعاً کلافه شدم بیشتر هم از دست همسرم دلخورم اصلأ دلم میخواد خودم بزنم بکشمش😡😤


فرزند پروری
کودک
بچه
بارداری
زایمان
مامان آتریسا 🥹 مامان آتریسا 🥹 ۲ سالگی
خانوما شما به چش خوردن اعتقاد دارین؟؟؟
ما خیلی اعتقاد داریم🤭
من هر بار که میرم روستای همسرم اگه بچه هامو ببرن پارک یا پیش کسی بیارن یه بلایی سر بچه هام میاد😑
چند نمونشو بگم پارسال قبل عید خونه مادرشوهرم مهمون اومد بعد که رفت دخترم از ۵ تا پله خورد زمین،چند سال پیش پسرم دم در حیاط مادرشوهرم یه بنده خداییو دید و رفت سلام داد بعد همون لحظه شوهرم به من گفت یادت باشه رفتیم خونه صدقه بدیم و اسپند دود کنیم آقا هنوز که داشتیم حرف میزدیم جلوی چشم همون یارو و ما بچم از رو گارد ریل با سر خورد زمین😐
یا آخرین مورد دیروز😑 ما دیروز اونجا بودیمو برادرشوهرم دخترمو برد بیرون خونه یکی از اهالی چند ساعتی اونجا بود بعد اومد خونه خواهرشوهرم بردش پارک...بعد شب برگشتیم خونه بچم داشت میرفت رو تخت بخوابه پاش گیر کرد پایین ابروش خورد به تخت و باز شد... زنگ زدم به شوهر گفتم بیا که بچه اینجوری شده همینکه اومد اول پرسید بچه رو جایی نبردن گفتم چرا و زد رو دستش😑😑😑حالا بردیم چسب آب بخیه زدن سریع خوب شد ولی دیگه واقعا خیلی میترسم از چشم زخم😑😑😑امروزم شوهرم رفته برادرشو اینارو دعوا کرده که چرا بچمو بردین بیرون چشم خورده😑😑😂😂
ببین مخصوصا یه نفراتی هستن که همه میدونن اونا چششون شوره...
بچه هام نوزاد که بودن زیر پتو جا میکردم بدو میبردم نشون همون افراد نمیدادم ولی الان نمیشه😂
منم میخوام هر جور شده بچه هامو عقیقه کنم و از این به بعد اگه رفتمم خونه پدرشوهرم بچه هارو بیرون نبرم زیاد یا هم خیلی خوشگل درستشون نکنم🫠
شما اعتقادی دارین تاحالا از این اتفاقا افتاده براتون؟؟
چنتا داستانم پایین میزارم بخونین

#فرزند_پروری بارداری آنومالی شیردهی شیرخشک اسهال بچم دخترم پسرم دختر پسر اسهال دلدرد فرزند بچه فرزند پروری
مامان پسرم مامان پسرم ۲ سالگی
سلام دوستان ،
دیروز رفتیم طبیعت پسرم کُلی خاک بازی کرد، با هیزم و چوبا بازی کرد، از کوه بالا رفتیم، با دختر دایی و پسر داییش بازی کرد و....
موقع اذان مغرب که برگشتیم تا نشستیم تو ماشین فوری خوابش برد؛ اونم خواب عمیق و مفید! صبح هم که بیدار شد خیلی خوش اخلاق بود ! بعد از صبحانه هم گفت مامان بریم کوه؟! منم گفتم پسرم بابا خونه نیست ان شالله جمعه بعد میریم!
به این نتیجه رسیدم واقعا بچه های آپارتمانی این دوره زمونه هر چه نق میزنن و گریه میکنن و بهونه میگیرن فقط حوصله شون سر میره!
قبل تر ها بچه ها آزاد بودن می گشتن ، بازی میکردن ، بیرون بودن! اینطوری بود که بچه بزرگ کردن به سختی آلان نبود و اکثراً از سه تا بچه بیشترم داشتن؛ اما آلان جدا از بحث اقتصادی و اجتماعی و... واقعاً والدین اعصابشون نمیکشه! چون همش مجبوریم تو یه محیط کوچیک یه بچه که پر از انرژی رو کنترل کنیم! پسر سر همون یکی داغون میشیم!حالا از این طرف بچه ها هم طفلی ها خیلی گناه دارن 😢
*عکس از طبیعت دیروز*


#فرزندپروری
#سلامت_مادر
#سلامت_کودک
مامان محیا مامان محیا ۲ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃
مامان مهراب مامان مهراب ۲ سالگی
سلام خوبید؟
همونجور که قول دادم میخوام در مورد از پوشک گرفتن بگم .من دو ماهه دارم آموزش میدم به مهراب چون نمیخوام فشار بیارم بهش که بدتر بکنه .مهراب اولش از دستشویی هم می‌ترسید جیغ میزد و گریه میکرد تا انقدر با آرامش برخورد کردم باهاش و تایم های کم میبردمش و اینکه به بهانه مسواک زدن چون دوست داره مسواک زدن رو و اینکه میگفتم دستمون هم میشوریم میبردمش ولی اصلا از روش بازی امتحان نکردم مثل بازی با رنگ یا برچسب چون حس کردم این محیط دستشویی و من دارم آموزش دستشویی میدم نه آموزش بازی و غیر از این ها هم بگم تو آموزش دستشویی باید خیلی خیلی صبور باشی نباید تند برخورد کنی که چرا اینجا جیش کردی چرا پی پی کردی چرا کثیف کردی یا هزار تا حرف دیگه تمام این ها میره تو مغز بچه و این میشه که خودش رو نگه میداره تا پوشکش کنی بعد دستشویی بکنه .من روش شعر خوندن و دست زدن رو امتحان کردم .بعد اینکه میگفتم تو جیش بکن تا دست بزنیم .اول عکس العملی نشون نمی‌داد. ولی بعد کم کم فهمید من قرار نیست دعواش کنم اصلا .حتی یکبار بیرون دستشویی جیش کرد ترسیده نگاه من کرد دید من براش دست زدم فهمید قراره پیش من بهش خوش بگذره بعد حالا من خودم تایم جیش کردن مهراب رو بیشتر کردم یعنی مهراب هر ده دقیقه جیش می‌کرد منم هر ده دقیقه تا یه ربع اوایل می‌بردم بعد کم کم تایم جیشش رو بیشتر کردم یعنی کردم هر بیست دقیقه بعد نیم ساعت اینجوری مهراب هم کم کم فهمید میتونه بیشتر خودش رو نگه داره بعد هم همش میگفتم مهراب جیش داری بگو با هم بریم یا باباش هم میگفت منم دارم میرم جیش بکنم توام میای بیا با هم بریم بعد متوجه شد محیط بدی نیست و ترسناک هم نیست .منم دوتا شورت آموزشی گرفته بودم خیلی خیلی کمکم هستش .
ادامه تو تاپیک بعد
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
از اونجایی که من به شدت تنهام دلم میخواد این حرف ها رو یه جا بگم، حالا چه کسی بخونه یا نه برام مهم نیست فقط میخوام بگم که دلم سبک بشه
الان که اذون میدادن کلی گریه کردم به حال بچم که مادری مثل من داره!
من افسردگیم از بارداریم شروع شد و بعد از زایمان واقعا تبدیل شده بودم به یه دیوونه تمام عیار! خیلی از همه لحاظ تحت فشار بودم، یه بچه ی سبک خواب، رفلاکسی که آلرژی هم داشت، وزن نمی‌گرفت و از طرف کسایی زخم زبون می‌شنیدم که اصلا نمیدونستن این مشکلات چیه! الان که فیلم و عکس های اون زمان رو نگاه میکنم میمینم اصلا هم بچم لاغر و ضعیف نبوده! از َرف دیوه رفتارهای خانواده همسرم و تفاوت های فاحشی که بین من و جاریم میزاشتن از بارداری بگیر تا....
خلاصه بعد از اینکه از شیر گرفتمش خیلی خیلی حالم بهتر شد،. تازه دارم خودم رو پیدا میکنم، اما رابطه ام با بچه ام روز به روز بدتر میشه، با اینمه اون دوران خیلی حالم بد بود اما تا یکسالگی سرش داد نزده بودم، حتی یه تشر کوجولو نزده بودم بهش، اولین دعوایی که باهاش کردم رو خوب یادمه، حتی بعدش انقدر دعواهامون کم بوده که همه یادمه سر چی بوده، برای تک تکشون بعدش از دلش درآوردم، اما این روزا خیلی مامان بدی شدم، با اینکه میدونم چقدر این دعواها بده، چقدر براش ضرر داره، چقدر دل مهربون و کوچولوش رو میرنجونم اما شدم یه مامان شیطانی که بازم اشتباهش رو انجام میده 😓
الهی بمیرم براش که امشب مثل ابر بهاری گریه میکرد و اومد جلوم و مظلومانه میگه مامان ناراحتی 😭😭 ناراحت نباش، باشه 😭😭😭
امشب کلی بغلم کرد و تک تک اجزای صورتم رو بوس کرد و آخرش هم دستم رو بوسید و محکم بغلم کرد. اونجا فهمیدم من چقدر پستم😭😭😭
مامان کیاشا و نی نی مامان کیاشا و نی نی هفته بیست‌وپنجم بارداری
تجربه من از مشاور بردن پسرم


من پسرم رو از ۱۸ماهگی مشاور بردم برای تاخیر گفتارش و ی سری مسائل
بماند که هزار تا مشکل دراوردن
کاردرمانی و گفتار بردم
ی خانومی هم اومد خونه هفته ای ی بار باهاش بازی میکرد
با هزینش مشکلی نداشتم
پسرمم خداروشکر خیلی پبشرفت کرد خیلی
و الان از نظر خودم خوبه
چون اونموقع خودم حس میکردم یکم لازم داره
بعد الان بعد دوسال که گفته بود بیار بردم
مشاوره میبره تو اتاق با صدای خیلیییی اروم باهاش بازی میکنه انقد اروم بود که پسرم یک کلمه هم تو اتاق حرف نزد پیششش
بعد باید ی سری دیگه پول بدی تا نتیجه رو بگه بهت
زنگ زدم میگه حرف نزدنش منو نگران کرد گفتم نه خوب حرف میزنه شاید یکم واضح نباشه ولی جمله چند کلمه ای میگع
با ی لحنی میگههه الان خوببه وضعیتش بد نیست
مگه قراره بچه دوسال چیکارکنه ؟
باخودش بازی میکنه با من بازی میکنه بیرون میزه با بچه ها ارتباط میگیره از بچه ای که خوشش بیاد
واقعااا نمیدونم من باردارم عصابم بهم ریخته یا رفتارشون زشته چه انتظاری از بچه ذوسال دارن که به مادر استرس میدن
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
به همسرم اشاره کردم که با اغراق تشویق کنه.
رز سمتش میرفت و میگفت جیش کردم.
منم از فرصت استفاده کردم، عروسک محبوبش رو یه دور تو روشویی و بعد سریع گذاشتم تو ماشین لباسشویی.
چرا؟
چون بعد از تعویض پوشک گفت آلالا رو بیاریم.
اول نشوندش روی پاتی،
بعد هم به همه ی نقاط سرویس مالونده ش!
حتی گذاشتش روی سنگ توالت که اونجا جیش کنه!
و خودش هم پی پی کرد....کاملا به اختیار خودش.
حالم بد نشد؟
چراااا وحشتناک!
اما با خودم گفتم میشورم دیگه...
مثلا زرنگی کرده بودم پای عروسک رو پلاستیک پوشونده بودم که یه وقت به کف برخورد نکنه.
اما واقعا حرکت گذاشتنش روی سنگ توالت برام قفل بود...
خلاصه دخترک ما تو قدمهای بعدی آشنایی و آمادگیش،
خودش کاملا به اختیار خودش پی پی کرد.
من نمیدونم فرآیند از پوشک گرفتنش قراره چه جوری و چندروزه پیش بره...
ولی حداقل این دوره آمادگی، هم برای خودم خوب بود.
هم برای رز.
نه اصراری از سمت منه...
نه ترس و انکاری از سمت رز.
خواستم بگم آمادگی از پوشک گرفتن رو حتما بذارید تو برنامه،
همون اول قرار نیست پوشک حذف بشه...
اجازه بدید همه چیز تو یه بستر آروم انجام بشه.
من میتونستم به رز بگم حق بردن عروسکش رو نداره،
میتونستم اه و پیف کنم که چرا عروسک رو کثیف کرد؟
اما همون عروسک، که یه زمانی با کمکش شیر شب رو قطع کردیم،
جای خوابش رو جدا کردیم،
براش منبع آرامشه.
و این شد که عمل دفعش رو به میل خودش انجام داد.
راستش من نمیگم...
اما امادگی ترک پوشک اینه، نه اینکه بچه نخواد پوشک پاش کنید.