خاطره روز زایمان🤰🏻

زایمان من تموم شد و خوش و خرم آوردن تو اتاق👩🏻‍🦽
قبل از من یه مامان زیبارو که زایمان دومش بود به همراه مامانش اونجا بودن. مامان سزارینی بود و خیلی درد داشت 😔
ساعت ملاقات شد دیدیم یه آقای کت و شلوار پوش🤵🏻با یه بچه سه ساله کت و شلوار پوش وارد اتاق شدن، یادم نیست چه کاره دادگستری بود⚖️ اما سمت خوبی داشت.
به محض ورود شروع کرد به تعریف اینکه امروز محل کارش چه اتفاقایی افتاده و چقدر سختی کشیده که بچه رو آماده کنه تا بیان بیمارستان و مامان هم همچنان از درد ناله میکنه🤒
گذشت تا اینکه بچه رو آوردن تا بابا ببینه 👶🏻
بابا تا بچه رو دید گفت الا و بلا همین الان باید تو گوشش اذان بگم👂🏻
مادر خانم هم گفت الان وقتش نیست شاید بقیه اذیت بشن، ما هم تو کف بودیم مگه میخوان چیکار کنن یه اذان گفتن که این همه بحث نداره 😳 خلاصه از داماد اصرار از مادر خانم انکار
بابا بچه رو گرفت جلوی دهنش که اذان بگه چشمتون روز بد نبینه اتاق که چه عرض کنم کل بیمارستان تو دهن این آقا بود با صدای بلند🗣و با صوت غلیظ شروع کرد به اذان گفتن، هنوز به اکبر نرسیده بود که نوزاد زد زیر گریه😭
اگه فکر کردید بابا قطع کرد سخت در اشتباهید❌ با صدای بلندتری ادامه داد🎤 به قول نقی معمولی مگه میشه، مگه داریم
گفتن اذان تموم شد و بچه همچنان گریه میکرد.
مامان بیچاره امد برای شوهرش ناز و کرشمه بیاد که خیلی داره درد میکشه و دستمو بگیر و از این حرفا …
یهو شوهره داد زد این اداها چیه؟ مگه چیکار کردی؟ مگه شمشیر خوردی؟ مگه …
باورتون میشه گذاشت رفت🚶🏻


خلاصه اینکه بعد از گذشت دو سال و اندی به این فکر میکنم که اون خانم هنوز بلده ناز کنه؟!

تصویر
۱۷ پاسخ

وای عجب آدم بی شخصیتی

مرد نفرت انگیز امید وارم سرعقل اومده باشه اون زنو اذیت نکنه

اوه من یادم نمیره سر این زایمانم روزشلوغی بود بزور بعد ۷ ساعت تو ریکاوری بودن برام یه تخت خالی پیدا شد اونم نرفته تو دیدم صدا تلویزیون تا ته ، صدا خودشونم بلند ،نمیدونم داشتن جنگ میکردن یا چی ، با گریه گفتم نمیمونم اتاق خصوصی میخوام، اونم اخه مگه تو روزشلوغ اتاق خصوص خالی بود همین دو تخته هم بزور برام خالی شده بود ، هیچی ۱،۱ونیم ساعت دیگه تو راه رو ها علاف شدم تا خالی شد و گرفتم

اون هدفش از اومدن اذان گفتن بوده لابد، گفته یه وقت بچم مسیحی و زرتشتی و بودایی چیزی نشه🤣🤣🤣

😂😂😂دیگه اون اذان برای همه زده حتما🤣🤣🤣

واقعا بعضیامون ( البته بیشتریامون)
خیلی داریم عذاب میکشیم خیلی چیزای بدی رو پشت سر گذاشتیم و هنوزم داره اتفاق میوفته و فقط تو خودمون میریزیم
دلم گرفت و یاد اتفاق های زندگی خودم افتادم
امیدوارم که روزای خوبی رو پیش رو داشته باشیم حداقل ....💔🚶🏻‍♀️

عجب بی شخصیت بود ولی یه چی بگم ماهم تو فامیل دوسه تا استخدام رسمی داریم بخصوص دادگستری همینجورین

منم سرفه میکردم بخیه هام درد می‌کرد شوهرم چشاش پر شده بود زود رفت مطمئنم گریه کرده بیرون🥲

وای خانوما تو اتاق ما یه خانومه همراهش عدس پلو آورده بود بعد تویه قابلمه ریخته بودن با خواهرش دستشون خالی میشد قابلمه رو میزاشتن جلوشون عدس پلو رو میخوردن لعنتی تموم نمیشد سه روز تمام خوردن هربار هم میخوردن به ماهم تاروف میکردن حیف نمی‌تونستم بخندم 😂😂اچهروقت عدس پلو بزارم یاد اون میوفتم

😂😂😂😂

خیرسرش تحصیل کرده وامروزی بوده

فقط دلم به حال زنه سوخت

من سزارین اورژانسی شدم و حالم خیلی بد بود شوهرم پشت در اتاق عمل گریش گرفته بود 🥺

شوهرمن همش میومدمیرفت ازدوربرام بوس میفرستاد خانومای دیگه دیده بودن تاشوهرم میرفت میزدن زیرخنده که بازبرات بوس فرستاد شوهریکیشون اومدیواشکی پیشش ازشوهرمن تعریف میکرد میگفت یادبگیر

بسلامتی گلم .
اون آقاهه چقد نفهم بوده بیشور

حالا روز زایمان منم هم اتاقیم رو اعصابم بود تا صبح هر نیم ساعت داشتن میخوردن و صدای قاشق که میکشیدن به قابلمه

😂😂😂😂😂

مردک بی عقل

سوال های مرتبط

مامان دوتاتوت فرنگی🍓 مامان دوتاتوت فرنگی🍓 ۲ سالگی
چقدر خوبه که موقع تعریف از یه بچه ماشاالله بگیم و تو زبونمون باشه... من خودم که اینجوریم همیشه ماشاالله چه برا بچه های خودم چه بقیه سر زبونمه... امشب بچه هارو بردیم خانه بازی... یکی از دوستا با دوقلوهاشون هم بودن... سری قبل هم که بچه هارو دید همش می‌گفت چه خوشگلن ..اینسری هم بدون اینکه بگه ماشاالله... لپشون رو کشید و می‌گفت خوشگلن... یا همش به رفتارهاسون حرف زدنشون...چون بچه های خودش نوزپه ماهم و اصلا حرف نمی‌زنن...آهنگ همین بود اونجا پخش شد پسرم داشت میخوند و خانومه کلی خوشش اومد ...یه خانم دیگه هم ازن پرسید دوقلوان ..این پسره این دختر گفتم آره...آخه موهای بچه هارو اصلا کوتاه نکردیم پسرمم موهاش ماشاالله پرپشت و بلند بستیم...ماشاالله تپلی هم هست ... گفت چقد خوشگلن من فک کردم دختره...بعد گفت طبیعی باردار صدی یا آی وی اف..خلاصه تو راه خونه دخترم با اینکه سابقه بیکاری حرکت داره اما ماشین وایساده بود همسرم رفت مغازه دو دقیقه بعدش گفت مامان دلم درد می‌کنه و استفراغ کرد.. رسیدیم خونه پسرم آنقدر گریه کرد بابا منو ببر بیرون...من تا اومدم اسپند دود کردم همون لحظه خودش برگشت رفت کاپشن درآورد!!! همسرم گفت ببین تا اسپند دود کردی خودش لباس درآورد!! بعدش من آوردم کتری رو آب کنم بذارم رو گاز.‌.با اینکه دو سه بار آبش رو خالی کردم و کتری کاملا سرد بود و آب سرد می‌ریختم داخل کتری از داخل کتری بخار درمیومد به همسرم گفتم ببین چرا کتری اینحوریه؟؟ آب که گرم نیست همسرم هم آب هم کاری رو چک کرد دید اره سردن😂من خودمم ترسیدم امشب از چشم بد ...
بر چشم خوب رحمت ❤️🧿
مامان علیرضاومحمدرضا مامان علیرضاومحمدرضا ۲ سالگی
امروز یکی از بدترین روزای زندگیم بود من واقعا هر روز با پسرم یه چالشی دارم دیگه از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسه نه برای من نه باباش تره هم خرد نمیکنه سر خوردنش داغون داغونم شوهرم امروز بهم گفت یه مشکلی داره وگرنه مگه میشه بچه هیچی دوس نداشته باشه انصافا مگه میشه بچه از شیر انبه غلیظ یا همون شیک انبه اونم خودم زحمت میکشم درس میکنم یا شیر موز یا معجون یا بستنی خوشش نیاد به خدا هیچ بچه ای رو ندیدم بستنی دوس نداشته باشه آنقدر شوهرم اصرار کرد بهش بخوره از صبح هیچی نخورده بود ساعت ۶غروب اومدیم بهش شیک انبه بدیم جفتمون رو رنگی کرد بسکه حرص خوردیم آخرم شوهرم کاسه رو کوبید تو دیوار حتی نمیخواد لب بزنه ببینه مزش چطوریه فقط ناهار خورده بود که اونم بلافاصله کلش رو بالا آورد روز به روزم داره بدتر و حرف گوش نکن تر میشه خیلی خستم خیلی روح و جسمم داغونه دلم میخاد یه کوله ببندم نصفه شب برای همیشه برم و دیگه هیچ کس رو نبینم حالا در کنار همه اینا بعد اون پروسه شکستن کاسه بردیمش پارک یه خانمه متولد ۷۸سه تا بچه داشت ۷ساله ۶ساله و۶ماهه یه طوری حرف میزد که میگفتی وای زندگی با بچه چه لذت بخشه با اینکه اون دوتا بزرگه مدام صداش میکردن و اون شش ماهه داشت گریه میکرد قشنگ داشت می‌خندید و سیگار می‌کشید نمیدونم من مشکل دارم یا اونا خوش به حال بچه هاش با همچین مادر آروم و ریلکسی بیچاره پسر من با این پدرو مادرش
مامان 👼🏻آیهان👼🏻 مامان 👼🏻آیهان👼🏻 ۳ سالگی
سلام مامانا خوبین
میخواستم یه چیزی بگم که حواستون جایی طبیعتی میرین جمع باشه
ما هفته پیش رفتیم تفریح با خانواده دره اشنویه که اونجا هم یه چوپون گوسفنداشو اورده بود چرا
پسر منم گیر داد به شوهرم که بره رو باید بغل بگیره چند بارم به شوهرم گفتم ول کن مریضی میگیره بچه گوش نکرد به حرفم داد بغلش
الان بعد یک هفته دیروز دیدم بدن پسرم اول سه تا جوش زد بعد چند ساعت تبدیل به حاله گرد و رنگ قرمز شود اول فکر کردم چیزی نیش زده ولی با رفتن ساعت بیشتر میشود این دایره ها تو بدنش
امروز صبح سری بردم دکتر که دکتر تشخیص داد که بیماری پوستی گال یا همون به زبون ما ترکا {قوتور} گرفته و من بد بختم شودم اینطوری درسته پماد و شربت داد که گفت خوب میشه الان بعد استفاده خیلی بهتر شوده نصبت به صبح ولی باید به مدت یک ماه این پماد ا استفاده بشه
ما خودمونم هم دام داریم ولی گاو که مریضی ندارن ولی از شانس ما از اون بره که پسرم گرفت بغلش مریضی سرایت کرد بهش
تو رو خدا رفتنی بیرون مراقب بچه هاتون باشین نزارین هر چیزی رو لمس کنن که خدایی نکرده اینجوری بشن
مامان فلورا مامان فلورا ۲ سالگی
سلام
تاپیک نه چندان محبوب
چند روز پیش جلوی مهد کودک بودم، فلورا اصرار کرد که بریم تو، آروم و بی سر و صدا وارد شدیم، به خیال اینکه یا بچه ها خوابن یا در حال آموزش و بازی
اما با صدای داد زدن مربی سر بچه ها مواجه شدم.
به محض اینکه منو دید آروم شد و اومد برای صحبت با من
دلم لرزید برای همه ی مامانای شاغل و برای همه ی بچه هایی که با داد کشیدن و نکن و نریز روزشون رو میگذرونن.
من خودم شاغل بودم، 20 سال
کارم رو با موقعیت اجتماعی بالا و درآمد بالا ول کردم.
کارم رو به صورت مستقل ادامه دادم( یک و نیم سال تو خونه، بعدشم دفتر زدیم با دوستم)
بچه هاتون رو که میزارین مهد
نمیدونین چه طوری رفتار میکنن باهاشون
مامان یکیشون پرستار بود، یکی معلم، یکی کارمند بانک
بچه دو ساله رو تنهایی گذاشته بودن تو یکی از اتاقا، واسه خودش غذا میخورد، اگه چیزی تو گلوش پرید چی؟ 😔
داشت ته مونده ی غذاهای بقیه رو میخورد و غذای خودش مونده بود تو ظرفش
میفهمم مجبورین گاهی
میدونم نیاز به استقلال مالی و آرامش دارین
میدونم دوست دارین گاهی بچه هاتون پیشتون نباشن.
همه رو میدونم
منم مثل شمام
اما حداقل کاری که میتونین بکنین، گاهی سرزده برین مهد بچه هاتون، ببینین بچه هاتون تو چه حالی هستن.
پول اضافی به مربی هاتون بدین، بگین میخوام حواست کامل به بچه م باشه.
از بچه هاتون بپرسین مربی چه رفتاری میکنه باهاشون.
اما واقعا انصاف نیست بچه 2 ساله رو دست غریبه سپردن
دلم پیش بچه هاتونه
مامان رایان🩵 مامان رایان🩵 ۲ سالگی
امروز روز سوم از پوشک گرفتن بود .
تنها مشکل این بودش ک رایان وسواسی هستش کلا مثلا آب نبات میخوره یکم بریزه رو دستش باید دستشو بشورم تا بقیه شو بخوره سر جیش و پی پی هم همین بود .همچنان خطا میزنه اما چون کسی خونم نمیاد مهم نیست برام دارم با ارامش باهاش تمرین میکنم
تو شلوارش پی پی کرد
بردم انداختم تو سنگ دسشویی و براش دست زدم و گفتم رفت پیش مامان باباش
رایان باهاش بای بای کن
باهاش بای بای کرد و قعلا دارم کار میکنم ا‌ون حس چندش رو از بین ببرم
و با پی پی مثل یه عضو مهم و گوگولی برخورد کنم 😂😂
امروز برای روز سوم یه قدم مثبتی که برداشت این بود که وقتی جیشش گرفت منو باباشو صدا زد ک بریم دسشویی اما تا بریم کرد تو خودش ...همین که تو حال نکرد و قبل کردن ما رو صدا کرد و تا دم در دسشویی رفت برای ما یه قدم مثبت بود و کلی خوشحال شدیم😂😂دو تا شورت آموزشی هم از داروخونه خریدیم برای بیرون رفتنی تا حداقل دوبار جیش رو ساپورت میکنه .شبا فعلا پوشک هست .دو روز تعطیلی شوهرم خونه است کمکم میکنه ..وگرنه امروز خیلی خسته میشدم🤦‍♀️