یبار دیگه جاریم که خیلی حسودم هست توی جمع خانواده شوهر یه چیزی گفت میخواست منو از چشم اونا بندازه میخواست باهام قهرکنن میخواست من دیگه توی جمعشون نباشم
اینقد گفت و دلمو شکست اومدم خونه گفتم خدایا خودت دیدی و شاهد همه چی بودی من هیچی نمیگم تو برام بجنگ
یک سال و خورده ای بعد اون ماجرا خدا کاری کرد توی جمع خانواده ی شوهر یه مطلبی پیش اومد باهاش دعوا کردن البته دعوای کوجکیک
من خبردار شدم گفتم خدایا میدونم تقاص منو گرفتی ولی من ب این راضی نیستم دوست دارم رسوا بشه همه بفهمن چه فتنه ای هست
چندماه بعد از اون جریان دوباره یه موضوعی پیش اومد که وون جاریم رسوای رسوا شد
کلا همه باهاش قطع رابطه کردن و از گروه خانوادگی بیرونش کردن
خداکنه خدا هم برای من بجنگنه منم دلم از خانواده شوهر شکسته
حالا منو بگو منم خیلی دلم شکست از خانواده هام پسرم ک به دنیا اومد هیچکس جز مادرم نیومد پدرم که شهر دیگه بود نمیتونست بیاد مادرم همش خسته میشد چون تازه زایمان کرده بودم لباس بچه و غذا می پخت بعدش بچه خواهر شوهرم ک دنیا اومد دو هفته بعد پسر من همه خواهر شوهرم بردار شوهرام رفتن دیدن اون توی این مدت حتی خاله و عمه خودم نیومدن مادرم و شوهرم کمک میکردن تا قبلش ک زنگ زدم مادر شوهرم میگفت همه مریض شدیم ولی تا اون دنیا اومد همه رفتن دیدن اون منم فقط شرایط اونو دیدم رفتم دیدم همه اونجا دور هم هستند خیلی ناراحت شدم
بله عزیزم آدم بگذره خدا نمیگذره عزیزم.... مثلا من راه دور نمیرم خودمو مثال میزنم شوهرم تا آخ میگه من مث فرفره دورش تاب میخورم از دارو بگیر تا ماساژ و هرچی ک بگی..ولی اگ من جلوچشمشم بمیرم جوون بدما بخدا نمیگه زن چته چیزی نیاز داری یانه خیلی دلم میشکنه دوسه روز بود حالم بدبود غذا ک نمیپختم هیچ ظرفشویی ترکیده بود همونجوری موند ک موند ..میومد برا خودش تخم مرغ درست میکرد میخورد نمیگفت تو خوردی نخوردی یا میخوری اصن ی تعارف الکی توباشی دلت نمیکنه ب خودم قول دادم این دفعه هر چی شد منم فقط وایستا نگاه کنم عین خودش رفتار کنم.
وا چه نفرین بیخودی ای!!!
مادرش بوده دوس داشته به دخترش خدمات بده.
توام از مامانت توقع میکردی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.