صبح عروسی شوهرم پیام داد به ابجیش ساعت ۹ صبح ابجی ساعت ۲ بیاید پاتختی جشن داریم ابجیش پیام داد سلام نمیشه دیگه الان مهمون دعوت کرد باید همون دیشب تو عروسی میگفتیم اگه قرار بود کسیو دعوت کنیم
(بعد ها خالش بهم گفت ما هموون منتظر بودیم خونشون بودیم دو تا ابجیام نبودن زنگ زدن بیان همگی بیایم خونتون پاتختی مادر شوهرم گفته بود پاتختی نداشتیم )
من موندم و از فردای اونروز هی جواب پس دادن که اینا چرا نیستن
نزدیک سی نفر فامیلام‌ اومدن پاتختی رفتن
حتی انقد شوهرم نمیدونست ما بعد اینهمه محبتای مامانم هنوز براش مادران سلام نگرفتیم رفتیم خونشون
اون دو تا گوسفندی که بردن خورد کنن بیارن ما بدیم قربونی به فامیلا خودشونم بدن که شوهرم خریده بود جفتشو بردن ندادن به مامانم اینا فقط اندازه یکی دو کیلو گوشت و ابگوشتی برای خودمون اوردن همین شوهرمم برد کله گوسفندی که خونه مامانم مونده بود انداخت تو حیاطشون اومد
ما دیگه نرفتیم خونشون اونا هم نیومدن

۲ پاسخ

من فکر میکردم دیگه پاتختی رسم نیست
آخه چندساله دیگه کسی نگرفته

راجع به پاتختی حق با خواهرشوعثهرته.توی عروسی همیشه اعلام میکنن.دیگه زشته همون روز دعوت کنی.

سوال های مرتبط

مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
هی چشم انتظار که من مادر شوهر دارم خاهر شوهر دارم برادر شوهر دارم به تعداد بالا عمه عمو دارم دیدم نبابا خبری نیست
مامانم همش میگفت چون نگفتی بارداری کسی نمیاد گفتم فدای تار موی بچم به کسی احتیاجی ندارم بیاد شبش مهرسام ناله میکرد بردن گذاشتن هنوز یه ساعت نشده بود برگردوندن گفتن خانم لباساشو بیشتر کن این بچه مشکل تنفسی نداره سردشه لباساشو بیشتر کردیم صب دماغ و صورت بچه زرد شد و من هنوز مرخص نشده مامانم برد بچه رو قدس بستری کرد گفتن خطریه روز اول ۸.۹ بود سه روز با شکم پاره قدس بودیم بعد اونم هفت روز تو خونه گذاشتیم دستگاه و قرص و قطره دادیم تا ۲۶ روزگی زردیش رفت
از اوضاع مالی هم بخوام بگم افتاده بودیم به اینکه با ماشین مامانم بریم اینور اونور کلا دیگه از خارجی رسیده بود به ایرانی ایرانی هم سه چهار تا داشت کم کم چکای نزول خورا میرسید میفروخت میداد بهشون
خانواده شوهرمم نیومدن پیش پسرم هیچ کدوم فقط پیام دادن عکسشو فرستاد براشون
از اون روز به بعد دیگه شوهرمم نرفت خونشون قطع ارتباط کامل شدیم
زنگ زده بود به شوهرم زن گرفتی بچه دار شدی ذوق میکنی همه هنوز دارن پشتت حرف میزنن با اون وضع لباس عروس منو میخوای چیکار زن داری مادر زن داری مامان دار شدی
مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
بازم مثل حرفای تکراری مردای ایرانی حرفامون کاری بود و داشتم خرش میکردم و بخدا بار اخرم با اینکه من خیانت نکردم من فقط فقط بخاطر طفل معصوم تو دلم بیخیال شدم ولی هنوز همه چیو دارم تو گوشیم پیامایی که به زنه دادم هم دارم
من بعد از اونروزا بخاطر شرایطم دیگه خیلی سنگین شده بودم مادر بزرگم رفته بود پیش اون یکی خالم و شاغل بودن مامانم با شوهرم رفتیم خونه مامانم موندیم هر روز داشت اب دور جنین بیشتر میشد خطر زایمان زود رس داشتم رگای پام کبود شده بود از استراحت مطلق و دکتر برام سونو داپلر نوشت انجام دادم مشکلی نبود حتی میرفتم حموم روی صندلی مینشستم تموم باسنم کبود بنفش میشد قندم رفت بالا هر روز دو هفته اینا کارم شده بود. تست قند گرفتن و استرسای جدید ازمایشگاه بهار هم چون نمیتونستم برم ازمایشامو بدم از اول تا اخرین روز بارداریم اومدن خونه برام انجام دادن
شوهرم نخواست به مامانم اینا زحمت بده گفت خودمون سیسمونی بخریم باز مامانم نتونست قبول کنه چون خودشم کارش چوب و مبل برای پسرشم سرویس چوبشو گرفت خودمونم بقیه وسیله هاشو روز مادر میشد با اینکه مامانم تموم زحمتامو میکشید براش یه پلاک مامان خریدم اون موقع شد ۱۸۰۰ برای مادرشوهرمم به اندازه ۲۲۰۰ وسیله سفارش دادم شوهرم گلم خرید برد براشون
مامان گوگولیم🩷 مامان گوگولیم🩷 ۱ سالگی
نمیدونم شمام بودید ناراحت می‌شدید یا نه من خیلی بدم اومد‌
ببینید من مادر شوهرم عمل کرده خوب اینم بگم خونه هامون کاملا کنار همه وصله و سط هیچی نیست مثلا درب حال اون کنار حال منه اینجوری بعد تهران عمل کرده خونه بقیه بچه هاش تهرانه اومد خونه خودش که مثلا من نگهش دارم حالا منم براش غذا اینا کاراش میکنم این پای دومشه پای اولش خونه بچه‌ای تهرانش بود خونه هاشون که بود خودش میخرید که براش درست کنن اینجا خونه خودشه هیچی نمیخره من خونه خودم درست میکنم براش میبرم ایناش هیچی زیاد مهم نیست حالا بچه هاش اومدن واسه یکی اینجا فوت کرده اومدن خونه این حالا برای اونام باید بپزم با یه بچه دیشب رسیدن یکی شون ساعت ۳ نصف شب رسیده بعد خونه مادرش بودن دیگه اونجا یخچال هیچی پیدا نکرده مادر شوهرم هم بهش گفته برو یخچال اینا رو ببین یعنی ما اومده خورده رفته بعد صبحانه هم ساعت ۶ صبح من خواب بودم رفتن فریزر بالا پایین همه جا بهم ریختن و خوردن و رفتن خیلی بدم اومد بنظرتون حق دارم یا نه

بارداری جنین زایمان کودک
مامان شیرین مامان شیرین ۱۷ ماهگی
به خدا کلافه شدم دیگه دیشب دخترمو بردیم بیرون تا اومدیم و اینا دیدم ساعت ۲ خوابوندم به سختی بعد یک ساعت بعدش بیدار شد دید باباش نشسته یعنی خواب بودا اما از خستگی نشسته بود بره سرویس همونجوری خوابش برده بود منم که تو کامنت قبلی گفتم چمه به همون دلیل حالم بد بود سر درد بدی داشتم تازه خوابیده بودم خلاصه دید باباش نشسته خودشوکشت که بره پیشش دیگه باباش بیدار شد اومد بردش که بخوابونتش نخوابید سه ساعته نخوابید دیگه شروع شد یه دور من یه دور باباش هی تکونش می‌دادیم نمی‌خواهید تا ساعت ۴/نیم تیکه باباش گفت تو بخواب من میبرمش میخوابونم تو اون اتاق سه ساعت نخوابید برد بازیش داد اورد من تازه خوابیده بودم باز بیدار شدم میخواست یخوابونه باز نخوابید دیگه کلافه شده بود اومدم بلند بشم گفت بخواب بعد کی و چطور خوابید نمیدونم یه دقیقه بیدار شدم دیدم دخترم به بدترین شکل تو بغلش خوابیده گردنش آویزونه خود شوهرمم نشسته خوابیده بود دیگه جاشو درست کردم دخترم خوابید خوابیدیم اما فکر دیگه آفتاب در اومده بود دقیقا چه ساعتی بود نمیدونم من باید میرفتم یه جایی صبح شوهرم هزارتا کار داشت دیگه خودمونو نتونستیم بلند کنیم
من ساعت ۱۲ بیدار شدم شوهرم تاالان نتونست بیدار بشه هی میرم بیدارش میکنم سر تکونم میده دیشب بهم میگه تقصیر توعه ساعت مشخصی برای خوابش نزاشتی بابا خب تصمیم منتظرش کنم دندون واکسن هزارتا چی دخیل میشن این بچه درست و سر ساعت نمیخوابه به خدا الان بیدار میشه احتمالا قهر کنه یا ناراحت بشه شایدم اعصابش خورد بشه که بیدار نشد و اینا کاش خودم دیشب میخوابوندم خودش امروز میرفت به مارش برسه اخه توان هم نداشتم به خدا