هی چشم انتظار که من مادر شوهر دارم خاهر شوهر دارم برادر شوهر دارم به تعداد بالا عمه عمو دارم دیدم نبابا خبری نیست
مامانم همش میگفت چون نگفتی بارداری کسی نمیاد گفتم فدای تار موی بچم به کسی احتیاجی ندارم بیاد شبش مهرسام ناله میکرد بردن گذاشتن هنوز یه ساعت نشده بود برگردوندن گفتن خانم لباساشو بیشتر کن این بچه مشکل تنفسی نداره سردشه لباساشو بیشتر کردیم صب دماغ و صورت بچه زرد شد و من هنوز مرخص نشده مامانم برد بچه رو قدس بستری کرد گفتن خطریه روز اول ۸.۹ بود سه روز با شکم پاره قدس بودیم بعد اونم هفت روز تو خونه گذاشتیم دستگاه و قرص و قطره دادیم تا ۲۶ روزگی زردیش رفت
از اوضاع مالی هم بخوام بگم افتاده بودیم به اینکه با ماشین مامانم بریم اینور اونور کلا دیگه از خارجی رسیده بود به ایرانی ایرانی هم سه چهار تا داشت کم کم چکای نزول خورا میرسید میفروخت میداد بهشون
خانواده شوهرمم نیومدن پیش پسرم هیچ کدوم فقط پیام دادن عکسشو فرستاد براشون
از اون روز به بعد دیگه شوهرمم نرفت خونشون قطع ارتباط کامل شدیم
زنگ زده بود به شوهرم زن گرفتی بچه دار شدی ذوق میکنی همه هنوز دارن پشتت حرف میزنن با اون وضع لباس عروس منو میخوای چیکار زن داری مادر زن داری مامان دار شدی

۶ پاسخ

روش مامانای خودخواه برای دل سوزوندن بچشون :)

چه ربطی به لباس عروس داشته اخهههههههه🥲

چرا همون مهرگان تو دستگاه نذاشتن برا زردی

آدمای سمی کم تر زندگی‌بهتر

همه آدمای ب درد نخور زندگیت ب ی ورت بیخیال باش بابا حالشو ببر
ب بعضیا باید بگی بودی خوش نبودی و نیستی خوشتر

کون لقشون .دوسال دم خانواده شوهرو قیچی کروم به خدا نفس میکشم بااینکه با مادر شوهرم همسایه دیوار به دیواریم حتی سایه شم ندیدم.از زمانی که محمدو حامله بودم قطع ارطباط کردم تا همین الانشم هستم.دور از جون ریدم به همشون🥹🥹💪💪😎😎

سوال های مرتبط

مامان مهرسام ♥️ مامان مهرسام ♥️ ۱۳ ماهگی
بازم مثل حرفای تکراری مردای ایرانی حرفامون کاری بود و داشتم خرش میکردم و بخدا بار اخرم با اینکه من خیانت نکردم من فقط فقط بخاطر طفل معصوم تو دلم بیخیال شدم ولی هنوز همه چیو دارم تو گوشیم پیامایی که به زنه دادم هم دارم
من بعد از اونروزا بخاطر شرایطم دیگه خیلی سنگین شده بودم مادر بزرگم رفته بود پیش اون یکی خالم و شاغل بودن مامانم با شوهرم رفتیم خونه مامانم موندیم هر روز داشت اب دور جنین بیشتر میشد خطر زایمان زود رس داشتم رگای پام کبود شده بود از استراحت مطلق و دکتر برام سونو داپلر نوشت انجام دادم مشکلی نبود حتی میرفتم حموم روی صندلی مینشستم تموم باسنم کبود بنفش میشد قندم رفت بالا هر روز دو هفته اینا کارم شده بود. تست قند گرفتن و استرسای جدید ازمایشگاه بهار هم چون نمیتونستم برم ازمایشامو بدم از اول تا اخرین روز بارداریم اومدن خونه برام انجام دادن
شوهرم نخواست به مامانم اینا زحمت بده گفت خودمون سیسمونی بخریم باز مامانم نتونست قبول کنه چون خودشم کارش چوب و مبل برای پسرشم سرویس چوبشو گرفت خودمونم بقیه وسیله هاشو روز مادر میشد با اینکه مامانم تموم زحمتامو میکشید براش یه پلاک مامان خریدم اون موقع شد ۱۸۰۰ برای مادرشوهرمم به اندازه ۲۲۰۰ وسیله سفارش دادم شوهرم گلم خرید برد براشون
مامان لِنیا مامان لِنیا ۱ سالگی
من تو شهری ک زندگی می‌کنم پدر مادرم نیستن و قبل از بچه دار شدنم بچه خواهرشوهرم همش خونمون بود خواهرشوهرم هرجا و هرکاری داشت همش بچه نگهدار بودم بچه هاش که بزرگ شدن من باردار شدم و یه بار رفتم بیمارستان بچم چهارماهش بود تو خیابون تو ماشین جلو در بیمارستان با قطره چکان از شیری که براش دوشیده بودم شوهرم و داداشم بهش میدادن تو بارداریم خونمون رو رنگ کردیم ده روز مونده بود ب زایمانم زنگ نزد بگه کمک نمیخوایی مامانت نیست پیشت
دوسال قبل بچه دار شدنم به خنده بهش گفتم شوهرم گفته فوق لیسانس رو بذار بعد بچه دار شدن بخون گفتم سخته گفته خواهرم هفته ای یه روز نگهش میداره بهش ک گفتم حالا من اصلا باردار نبود برگشت گفت اخه بچه من بگه تورو میزنه🙁🙁🙁🙁🙁
دوروزه سرماخوردگی دارم امشب عروسی دارم آماده نشدم هنوز اما بااین وجود به سرم نمیکشه زنگ بزنم بگم دخترش بیاد وایسه پیش دخترم تا هم کارامو کنم هم آماده بشم
به لنیا سوپ دادم نخورد دلم نیومد با شیر بخوابه وایسادم براش غذا درست کردن
خواستم اینو بگم آدما بهشون خوبی میکنی فک میکنن خیلی ارزش دارن اما بحث ارزش نیس بحث اینه که چطوری بزرگ شدی که بفهمی و درک کنی که کسی که کنارته تو سختی توام کنار اون باشی هیچکس بر گردن کسی دِین نداره که خوبی کنه خوبی کردن از ذات و دل آدمهاس😍
کاش آدم های نمک نشناس دور و برمون نباشن👍
مامان نیکان مامان نیکان ۱۳ ماهگی
سلام مامانا عزیز روزتون بخیر💖
امروز پسرم رو بردم برای چکاب خیلی میترسیدم ولی دیگه انجامش دادم🫠چند روز پیش زنگ زدم آزمایشگاه بهم گفتن سه روز قبلش اهن و مولتی ویتامین ندم
صبح هم تا از خواب بیدار شد شیر خورد تا آماده شدیم رفتیم یک ساعتی شد
اونجا اتاق بچه ها جدا بود و یه خانم اومد خیلی سریع و با دقت رگ پسرم رو گرفت یه خانم دیگه هم کمکش بود و دست پسرم رو گرفت من هم پیشش بودم خیلی گریه کرد چون اصلا از اینکه دستش رو بگیریم خوشش نمیاد البته درد هم داشته حتما من جلوش اسباب بازی و کلید گرفتم باهاش صحبت میکردم اما فایده نداشت انگار منو میدید بیشتر گریه میکرد،کلی هم خون گرفتن🥺🥺دلم کباب شد
بعدش دیگه گریه نکرد یکم کسل بود اومدیم خونه مادر شوهرم به خاطر نیکان حلیم پخته بود چون خیلی دوست داره بعد هم باباش کلی دورش داد امروز خونه بود.
فقط نمونه ادرار هنوز نگرفتم
الان خوابید
اینجا عکس مواردی که دکتر برای آزمایش گذاشت رو می‌زارم
پسرمم وزنش کمه🥲
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۱ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟